و تکه تکه شدن
راز وجود متحدی بود
که از حقیر ترین ذره هایش
آفتاب
به دنیا آمد
...
و بالاخره شب و باغ حنابندان . عید مبعث . روز و شب عروسی مان . ۳ شهریور . گفتنی هایش کم نیست منتها به قول شتر شهر قصه به "درد اون چه می خوره . به کار تو چی می یاد " ولی چون به قول ملا که " یه ذره به ما بدین و یه کمی به ما مرحمت کنین " باید گفت که روز و شبی بود تکرار نشدنی که تک تک صحنه هایش تا مدت ها از یادمان نخواهد رفت . و گزاف نیست که که هرگز "دوستی" دوستانمان را که آن روز و شب ها بی غل و غش و منت و از ته دل برایمان شادی کردند از یادمان نخواهد رفت و سپاس بسیار برای دوستانی که به راه های مختلف برایمان تبریک فرستادند . دست مریزاد رفقا .
...
شما می توانید نوشته ها و گزارشات رفقا به قلم کهنه شراب ، طبیب پویان و عکس های دست پخت سیمور عزیز را اینجا و اینجا و اینجا بخوانید و ببینید . ولی افسوس که از رقص هلی کوپتری آخر شب حسن شیخ عکسی در دست نیست . که این افسوس بین همه ی دوستان مشترک است . این همان رقصی هست که دکتر پویان هم راجع به آن نوشته است که : " عرض شود که اين قضيه هليکوپتر هانوفر و موشک هامبورگ و قس علي هذا افسانه اي بيش نبوده ، هليکوپتر فقط حسن شيخ که در حين بزن بکوب چند باري روي زمين دراز کشيده و نقش هليکوپتر را ايفا کرد " .
بعد از تحریر : آرش ملقب به سیمور رو ۷ سالی هست میشناسم و شش سالی هست که رفیقم هست . سال اول مجازی و از آبان ۷۹ حقیقی . به غیر از ۲ سالی که سال ۸۰ و ۸۱ شمال و کلارآباد کار می کردم و نیز وقفه ی ۵ ماه ه ای که به جهت شوخی شهرستانی یه بچه! بین ما افتاد ، کمتر هفته ای بوده که چند شبش رو با هم نباشیم . آرش یه فلاش بک زده به چند سال پیش . خوندنش خالی از لطف نیست ...
