تبليغاتX
نوشته های بر سنگ - 1071

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

در گذرگاه زمان ! خیمه شب بازی دهر ! روزها می گذرند ! رنگ ها رنگ دگر می گیرند ! و فقط خاطره است که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده به جا می ماند ! تعصب دیگر چیست رفیق ؟ واژه از دست مالی شدن حرمت خود را از دست می دهد . چه اصراری هست که همه چیز را به ابتذال بکشیم ؟ زندگی مجموعه ای هست از تغییرات . تو اگر خیلی بیل زن باشی جلوی باغچه ی خودت را بیل بزن و گل بکار ! چه کار داری به واژه ها ! فرهنگ لغت را چرا لجن مال می کنی ؟ مزد "تعصب" همین است که می بینی ! یک نگاه به دور و بر خودت بکن چه کس ها که یکی به خاطر عشقش ، یکی به خاطر اعتبارش ، یکی به خاطر پولش و دیگری به خاطر زندگی اش از "رنگ" اش گذشته است . مزد تعصب تلخ است . مزه اش گس است و تلخ . خوردنش همت می خواهد و شاید حماقت ! ساده ترین مثال مبتذلش همین رنگ عوض کردن اسطوره! های فوتبال ات  هست . چه بدبخت باید باشی که اسطوره هایت این چنین ساده رنگ به رنگ می شوند ! چه همه بیچاره باید باشی که تمام غصه ی زندگی ات  این پوشال های کاغذی باشند که خودشان در پیچ زندگی خودشان پیچ پیچ شده اند و هرز شده اند و بی حاصل می چرخند !  بیل خودت را بردار و جلوی باغچه ی خودت را بیل بزن ! گل بکار ! اصلن گل بخور ! بجو و تف کن بر هر کسی که واژه هایت را چرک مال می کند ! هر کاری می کنی عیب ندارد ولی به واژه ها کاری نداشته باش ! بگذار فرهنگ لغت را همان جوری که تحویل گرفته ای به بچه هایت تحویل بدهی . واژه ها و فرهنگت را به لجن نکش ! بس است . "مزد تعصب"  مزه ی تلخ دارد مثل ما تحت خیار .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط آراز   |