...
بعضی چیز ها در گذر زمان زمان رنگ می بازد . بعضی چیزهای دیگر هم رنگش عوض می شود . بعضی رنگ ها هم پر رنگ تر می شوند . حالا اینکه کجا پر رنگ تر شدن خوب است و کجا بد ما حوصله ی توضیح نداریم . فقط به این بسنده کنیم که بعد از عمری به دعوت دوستان قدیم رفتیم درکه . آقا جان ! اسپیو هر چه هم باشد به آن قهوه خانه ای که الان دیگر آنجا نیست نمی ارزد . - تو بگیر که سفارش جوجه را هم با نوت پد و آی پاد بگیرد و بیسیم به دست هم باشند همه ی ویتر! هایش چه مگر جای قلیان های توت فرنگی قدیمش را می گیرد ؟ - . درکه چقدر کم رنگ شده است . نمی چسبد آقا جان . نمی چسبد . به جایش این مانتو ها و بزک و دوزک این مینی آبجی ها ست که چه پر رنگ شده است و چه دلبری ها که می کند . یک وجب و نیم چارک پارچه را چنان به تن خود لباس کرده اند که بیشتر نگاه ها که به طرف آن ها می چرخد به گمانم بیشتر از آنکه محض چشم چرانی باشد محض کنجکاوی است و دلسوزی برای اعضای بدنشان که چه همه له می شوند بیچاره ها زیر فشار ! ما که تجربه ی فرنگ هم به اندازه ی مینیمم داریم به چشمان خودمان دیده ایم در سواحل خارجه که آبجیان با دو تکه و گاهن یک تکه سیر و سلوک می کنند و حمام آفتاب می گیرند حتا ایرانی هم کاری به چشم چرانی ندارند و کار خودشان را می کنند . اما این لامصب مانتوها و خاصیت بر جسته نمایی شان کاری می کند که اینجا نصف مردم شست شان داخل چشمشان باشد . و یاد شاعران آلمانی زبان گوته و باخ را پاس بدارند . آن نصف دیگر هم که شستشان داخل دماغشان هست ، اساسن از بیخ در جای دیگری هستند و ربطی به شهر قصه ی ما ندارند .

