...
از۴ فروردین ۸۲ تا امروز سه سال و سه ماه گذشته است . ۳۹ ماه . ماه بانو فردا آخرین امتحانش را می دهد . محل سکونت ماه بانو از پس فردا دیگر تبریز نیست . سخت بود . سخت سخت . آنقدر سخت که بشود بارها این کلمه را تکرار کرد . گفتنی ها کم نیست . بگذار برای وقت دیگر . سه سال و سه ماه گذشت و از پس فردا "با هم " به دنبال کارهای جشن مان خواهیم بود .
بعد از تحریر : به نوعی می شود نوشت که امشب آخرین شب مجردی ما قبل از عروسی خواهد بود . ظرف ۳ سال گذشته به غیر از تعطیلی تابستان ، ما فقط هر یک ماه یا هر چهل روز یک بار به مدت ۲ - ۳ روز با هم بودیم که آن هم معمولن به خاطر تعطیلی های اکثرن وفات و رحلت بود ! ولی از فردا زندگی مجردی ما به سر آمده است . نیازی به گفتن مجدد هست که این سه سال که به نظر خیلی ها چشم بر هم گذاشتن بوده چه همه سخت گذشته است ؟ شاید وقتی دیگر بنوسیم از سختی های یک انتخاب . انتخابی که اگر به درستی اش اعتقاد داشته باشی همه ی سختی را قابل درک و تحمل می کند . خوشحالم بی پایان که پایان آمد این ایام سخت "بی او " بودن . و خوشحالم بی اندازه که "دوست خوب من" نزدیک تر هست از همیشه به من . دوست خوبی که برای ادامه ی زندگی ام روی دوستی اش و رفاقت اش حساب کرده ام . دوست مهربانی که با اینکه قسمت بیشتر این سختی را خود تک وتنها در غربت به دوش کشید خم بر نیاورد و روحیه داد همیشه . گزاف و خود نمایی - که همیشه گریزانش بوده ام - نباشد که بنویسم : دوست خوب من . به خانه ات خوش آمدی .

