تبليغاتX
نوشته های بر سنگ - 1007

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

...

یقه ی کاپشن را بالا کشیده بودم و جلوی کلاهم رو پایین تا نور چراغ های خیابان اذیتم نکند . سرم را گذاشته بودم روی پشتی صندلی . خسته بودم . پیرمرد کنار در ایستاده بود وتند و تند .و شیرین می گفت که آره مهندس ! به جون اون دو تا فوق لیسانسی که از درسشون مونده و اون یه لیسانسی که شوهر دادم و اونا هم مثل خودت گل و خوش تیپ اند ، زندگی بهترین دانشگاهه. البته شهریه اش گرونه و دادن یه عمره و  جوونی . و این را ضرب المثلی فرانسوی ذکر می کرد . پیر مرد می گفت که قبل از اینکه این ۵ سال آخری را  شهر دار "زن"جان بشود ۱۵ سال برای شاه و ۱۵ سال هم برای این ور سروان ی در نیروی هوایی کرده و حالا هم برای زنش سربازی! می کند . می گفت اول عاقل باش و بعد عاشق شو . در عشق چشم به روی عقلت نبند و البته بی عشق هم زندگی نکن . می گفت بگرد و رفیق برای گریه هایت پیدا کن که برای خنده هایت رفیق بسیار پیدا می کنی . می گفت تنها کسی که برایت گریه می کند پدر و مادر است . گریه هاشان قیمت ندارد . حرمت دارد .  تمام این حرف ها را در پاسخ سوال من که در میدان کرج معطل پر شدن تاکسی های خط بودم و پرسیده بودم "این تاکسی ها تا میدان ونک  تهران نفری چقدر میگیرن ؟ " گفت.  و البته بعد از اینکه جواب داده بود:  " نگران نباش ! سوار شو تا گرون نشده ! " و بعد از اینکه من خندیده بودم و ازماشین جلویی پیاده شده بودم و در تاکسی او که سه نوبت عقب تر بود نشسته بودم و گفته بودم : "خیالی نیست با شما می روم دربست " و خندیده بود که " تا ته کوچه ی بن بست ؟ " و به زور پیاده ام کرده بود و سوار ماشین جلویی که انصاف نیست و سرد است و نوبت راننده ی اولیست . تاکسی  که می خواست حرکت کند دست تکان داد وقتی ایستاد اشاره کرد تا شیشه ی جلو را پایین بکشم و گفت این آخری را هم بشنو و به سلامت برو که :  "دود اگر بالا نشین است کسر شان شعله نیست . جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است " .

بعد از تحریر :  چند وقتی هست که با ماشینم جایی نمی روم . یعنی از زمان آلودگی شدید هوا و طرح زوج و فرد خودرو ها ! راستش را بخواهید من حتا عقیده دارم که باید به طرح رقم آخر سمت چپ و رقم وسط سمت آن ور و ما قبل وسط سمت این ور را هم اضافه کنند تا به جایی برسند که در روز فقط یک یا دو ماشین بتواند در شهر تردد کند . اینطور شاید بشود نفسی کشید و اعصابی آسود .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط آراز   |