...
هورا بکشید و شادی کنید . تیم ملی ایران در آخرین بازی تدارکاتی خود بوسنی را شکست داده است . اصلن با پنج گل له کرده است بوسنی بیچاره را . دادکان مثل همیشه هست . میکروفون را می گیرد و به گزارشگر می گوید :" نکند تو هم مثل من از سر و صدای اینجا می ترسی ؟" گزارشگر می گوید که نمی ترسد و مگر دادکان می ترسد ؟ دادکان شعبده بازی می کند و جوابی از آستین بیرون می آورد :" اگر می ترسیدم که وارد فوتبال نمی شدم" . جل الخالق از این شعبده کاران غریب ! در قدم دوم باز حمله به ایرانول است و تربیت بدنی که :" آقا ! حق ما را بدهید . حق تیم ملی را بدهید " اینجا باز هم ایران است . استادیوم آزادی ست و جشن پرواز . چه جایی از وسط این بلبلشو بهتر که تو حق خودت را طلب کنی ؟ میلیون ها تماشاچی به تماشای شعبده بازی شما نشسته اند . پس اینجا حق نخواهی ، کجا بخواهی ؟ بازیکنانی که قرار است ازشان تقدیر شود با یک اجی مجی غیب شده اند و داخل رختکن هستند . عکاس و تماشاچی و خبرنگار است که در زمین موج می زند . گزارشگر هاج و واج به دنبال کسی هست که مصاحبه بگیرد و بفرستد روی آنتن برای کسانی که این خیمه شب بازی عجیب را می بینند . خبری از یک مقام بلند پایه در استادیوم نیست . خبری از چند کارشناس در استادیوم نیست . مصاحبه ی مطبوعاتی و تلویزیونی این جا محلی از اعراب ندارد . اینجا استادیوم آزادی هست با جمله ای روی اسکوربورد تقدیم به کاپیتان : "یاشاسین علی دایی". خبری از بقیه نیست انگار. اگر هم هست صدا و سیما اعتنایی بهشان ندارد. جشن پرواز است. سر گیجه گرفته ای. کارگردان تلویزیونی تعدادی سرود و تصویر را پشت سر هم و کتره ای به خورد بیننده می دهد . غرورتان برانگیخته باد . وجودتان غرق شادی باد . بوسنی را له کرده ایم ما . چه اهمیت دارد نمایش افتضاح گل محمدی ؟ چه اهمیت دارد نمایش بد خط دفاع ؟ چقدر مهم هست که احساس کنی مهاجم نوک فقط باید وحید هاشمیان باشد و ذخیره اش رضا عنایتی ولی ببینی که ذخیره این ها کاپیتان علی دایی در زمین، زمین می خورد و هن و هن می کند ؟ چقدر مهم هست که ببینی برای کاظمیان حتا چند دقیقه هم بازی در پست تخصصی اش نمی رسد ؟ چه اهمیت دارد وقتی ستار زارع و محمد نصرتی را ببینی و حرص بخوری ؟ چه اهمیتی دارد که آندو تیموریان باید هافبک بغل راست بازی کند ؟ چه اهمیتی دارد که معدنچی وسط زمین گرگیجه گرفته است ؟ ما بوسنی را برده ایم. میفهمی ؟ مجبورررر هستیم (۱) . باید شاد باشیم . هورا بکشیم و از تیم ملی حمایت کنیم . قند در دلمان آب بشود . با سرود مان احساس غرور بکنیم و به عرش برویم و به فرش ماندگان و تیم دوم گروه بعد خط و نشان بکشیم و انگشت شست حواله شان دهیم . میفهمی ؟ مجبوریم !
(۱) یک همشهری داشتیم در غیاث آباد که تعریف می کرد که در دریا هنگام شنا گیر یک کوسه افتاده بوده . کوسه بدو . همشهری ما بدو . کوسه شنا کن . همشهری ما کرال بزن . همشهری می گوید بعد از چند کیلومتر شنا کردن آنجایی که کوسه دهن باز کرده تا گازی به ما تحت آقا بزند . همشهری وسط دریا درختی دیده و به سرعت از آن بالا رفته است . وقتی قیافه ما را می بیند که حیرت زده به او خیره شده ایم و می گوییم مرد حسابی وسط دریا درخت کجا بود ؟ نفس عمیقی می کشد و نگاه عاقل اندر سفیهی به ما می کند و می پرد و یقه ی ما را می گیرد و آویزان می شود و با لحنی که غیرررت در آن موجی می زند می گوید : بالا ! الده مجبوررر بودم ؟ میفهمی ؟

