...
عادت من است همیشه . هر وقت سرم شلوغ تر باشد بیشتر حرف می زنم . عادت من است که همیشه تکرار برایم رخوت می آورد و خستگی جسمی و بیش تر هم روحی . عادت من است همیشه که نمی خواهم در چرخه تکرار و عادت و روزمره ها - هر چند خوشایند - اسیر باشم . عادت من است همیشه وقتی که می خواهم کاری را شروع کنم چند کار موازی و هم زمان را با هم دست می گیرم گیرم که هیچ کدام هم به سرانجام نرسد . همین تصمیم و شلوغ کاری اولش هم من را راضی می کند . که زنده هستم . که هنوز حالی دارم که دست و پا بزنم و همراه موج و بی خیال نشوم . این قضیه ی " باید پارو نزد وا داد باید دل را به دریا داد " عصبی ام می کند همان قدر که " ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست " مولانا شادم می کند و پر از انرژی . گیریم که تصمیمات و فرار ها خیلی هم مهم نباشد . گیریم که سر انجام هم نداشته باشد . خودم را که می توانم سرگرم کنم . باشگاه می روم فقط برای اینکه ببینم هنوز اراده ای دارم که بعد از ۱۰ ساعت کار کردن فکری پر فشار می تواند من را راضی به یکی - دو ساعت ول گشتن میان وزنه های سرد بکند یا نه . زبان می خوانم فقط برای اینکه ببینم هنوز به کاستی هایی که دارم اهمیت می دهم یا نه . کتاب هایم را ورق می زنم تا ببینم هنوز برایم دانستن مهم است یا نه . فیلم هایم را می بینم تا ببینم که هنوز داشتن تفریح برایم مهم هست یا نه . فقط خدا کند این بار این دست و پا زدن های گاه و بی گاه عادت نشود و تکرار . آن وقت را چه کنم .

