تبليغاتX
نوشته های بر سنگ - 1052

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

امروز سومین سالگرد روز بله برون من و ماه بانو است . در گذر کند ایام جدایی و تند ایام زندگی فقط همین تاریخ ها و مناسبت هاست که می تواند زندگی را از حالت تکراری اش و ما را از غرق شدن در روزمرگی ها نجات دهد . از دوستان در روز ۲۵ اردیبهشت ۸۲ فقط آقای کهنه شراب بود که در مجلس ما حاضر بود . بقیه ی دوستان قربانی تصمیم ناگهانی ما برای گرفتن مجلس در یک روز شدند و وعده به حضور پر شور در مراسم عروسی را دادند .

...

گفتمش:
- «شيرين‌ترين آواز چيست؟»
چشمِ غمگينش به رويم خيره ماند،
قطره قطره اشکش از مژگان چکيد،
لرزه افتادش به گيسوی بلند
زيرِ لب غمناک خواند:
«ناله‌ی زنجيرها بر دستِ من!»
گفتمش:
- «آن‌گه که از هم بگسلند . . .»

خنده‌ی تلخي به لب آورد و گفت:
- «آرزويی دلکش است، اما دريغ!
بختِ شورم ره برين امّيد بست.
و آن طلايی زورقِ خورشيد را
صخره‌های ساحلِ مغرب شکست! . . .»

من به خود لرزيم از دردی که تلخ
در دلِ من بادلِ او می‌گريست.
گفتمش:
- «بنگر، در اين دريای کور
چشمِ هر اختر چراغِ زورقی است!»

سر به سوی آسمان برداشت، گفت:
- «چشمِ هر اختر چراغِ زورقی است
ليکن اين شب نيز دريايی است ژرف
ای دريغا شبروان! کز نيمه راه
می‌کشد افسونِ شب در خوابشان . . .»
گفتمش:
- «فانوسِ ماه
می‌دهد از چشمِ بيداری نشان . . .»

گفت:
- «اما در شبی اين گونه گنگ
هيچ آوايی نمی‌آيد به گوش . . .»
گفتمش:
- «امّا دلِ من می‌تپد.
گوش کن! اينک صدای پایِ دوست!»
گفت:
- «اي افسوس، در اين دامِ مرگ
باز صيد تازه‌ای را می‌برند،
اين صدای پای اوست! . . .»

گريه‌ای افتاد در من بی‌امان.
در ميان اشک‌ها پرسيدمش:
- «خوش‌ترين لبخند چيست؟»
شعله‌ای در چشمِ تاريکش شکفت،
جوشِ خون در گونه‌اش آتش فشاند،
گفت:
- «لبخندی که عشقِ سربلند
وقتِ مردن بر لبِ مردان نشاند.»
من ز جا برخاستم،
بوسيدمش.

 

 

بوسه - سايه  -   ۱۳۳۴

از :           چند برگ آيدا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط آراز   |