تبليغاتX
نوشته های بر سنگ - 1048

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

دلتنگ شده بودم و بی حوصله . وقتی هم که بی حوصله بشم لجباز می شم و بد اخلاق . چاره اش یه سفر کوتاه بود به تبریز . هر چی مادر گفت که بزار هفته ی دیگه با هم بریم . نشد که نشد . دوشنبه عصر بود که فکر کنم زد به سرم و چاهار شنبه صبح ماشین رو برداشتم و رفتم . سر راه خواهر کوچیکه رو که پارسال قبول شده و توی قزوین پزشکی می خونه هم برداشتم و رسیدیم به تبریز . خیلی زیاد مسافرت میرم با ماشین خودم . شمال هم خیلی می رم . اما ! اما بازم میگم که هیچ جا طبیعت آذربایجان رو نداره . رانندگی توی هوای بارونی و جاده میانه به اندازه چند وقت انرژی خیلی زیادی بهم داده . ماه بانو خوب بود . اونم البته خسته و دلتنگ خونواده . به همه ی دوستان تک به تک سلام رسوند . زندگی دانشجویی توی این ۴ سال توی تبریز از ماه بانو ی شیطون یه خانوم کدبانو ساخته که مزه ی کیک ها و غذاهاش زیر دندونمون موند . خیلی کم هم راجع به مراسم با هم حرف زدیم که اصل کار موند برای وقتی که ماه آینده بیاد تهران . دیشب هم ائل گلی بود که توی این آب و هوا خیلی خیلی قشنگ شده بود و یه رستوران ترکیه ای به نام تورک موتفاقی که کشف خودم بود با آدانا کباب و تریاکی استیک و لاه معجون ! نع ! ظاهرن من رژیم بگیر نمی تونم باشم هیچ وقت . بازار تبریز هم قشنگ بود مثل همیشه . بازار امیر که مختص به طلا هست شاید بی نظیر باشه توی ایران . ولیعصر تبریز هم شده بازار لباس های ترکیه و استانبول . البته هنوز برای بهار چیز خاصی نیومده بود و همون صندل ها و جین ها و لباس های پارسال بود . ظهر هم توی شر شر بارون با ماه بانو وداع کردیم و گازش رو گرفتیم تا تهران . شب با نوقای تبریز در کنار حلقه ی رندان هوخشتره در توبا جلسه ای داشتیم پربار و قرار سفر هفته ی آینده به شمال با اکثریت "آرا"ز تصویب شد که  یاشاسین هوخشتره نین دن لری !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط آراز   |