تبليغاتX
نوشته های بر سنگ - WedParty # 2

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

 [ ۱۲۳]

سال ۷۹ و یا ۸۰ بود که شبی با مادرم و خواهر ها به دشت بهشت رفته بودیم . هوای عالی و منظره "مسحور" کننده و  سرمستی ناشی از آن باعث شد که از مادرم بپرسم به نظر تو الان چه چیزی اینجا کم هست ؟ مادرم بدون لحظه ای مکث گفت حتمن : "ماه بانو " ! عجیب نبود . با مادرم همیشه راحت بوده ام . فاصله ی سنی فقط ۱۹ سال بین ما چیزی فراتر از رابطه ی مادر و پسری برایم ساخته است . مادرم به فراست علاقه ی قلبی و توجه ویژه ی من را به دختر دوست خانوادگی مان دریافته بود . شاید یکی از دلایلش آمادگی بی سابقه و اعلام حاضر بودن همیشگی من برای رفتن به میهمانی به خانه ی ماه بانو اینا!! بود . و این برای منی که علاقه ای به رفت و آمد های فامیلی و خانوادگی از خود نشان نمی دادم و حتا الان هم ندارم نکته ای "رسوا گر" بود . بعد از ۵ سال باز هم تالار دشت بهشت میزبان ما خواهد بود و البته این بار جای چیزی خالی نیست . ماه بانو با من است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط آراز   |