...
اتفاقن اوضاع شخصیم بر وفق و روالش هست .. اما هیچ دلیلی ندارد که این نیمه شب این چند بیت اخوان بزرگ مدام توی ذهنم رژه نرود و نبینم که چقدر شبیه این روزهای اطراف است که خاکستری وار احاطه مان کرده اند و می گذرند و می دوند در اطرافمان و شبیه اند به این چند خط و سر آخر دگمه ی Pause را روی تماشای فیلم راننده ی تاکسی و بازی محشر رابرت دنیرو نزنم و بلندم نکند که تا بنویسم :
هوا دلگیر ، درها بسته ، سر ها در گریبان ، دست ها پنهان
نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلورآجین
زمین دل مرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
و اما سال ها پیش تر جایی خوانده ام که اخوان در پاسخ به شخصی که اوضاع آن موقع را نیز مصداق شعر "زمستان " دانسته بود .. گفته است که : دنیا چار فصل دارد و بهار نیز خواهد رسید .. و الان در این نیمه شب سرد که زمستان را زمزمه می کنم به این فکر می کنم که دوران عقربه های زندگی هم مدام مثل فصل ها تکرار می شوند و تکرار تکراری هایند مرتبن . و برای منی که پاییز را عاشقانه دوست دارم ، انتظار بهاری نیست که زودگذر است و رخوتناک .. و شاید بیشتر باز دلتنگ آن دست با محبتی شده ام که نوازشم کند و کوکم کند برای چرخیدن دوباره .
