...
یک سال دیگر گذشت . باید بهاریه نوشت . به رسم دکان تحریر چی ها ی کاغذی، ویژه نامه در آورد و ویژه نوشت . من می نویسم که یک سال به تجربه ام اضافه شد . سختی داشت و شیرینی و شادی و غم . سخن بس ، که گذشت و آن چه قابل این جا نوشتن بوده در طول سال در این جا و هوخشتره هست . جمعه ی آخر سال هم مهمانی پدر خوانده ها بود در قصر دن ویتو مهاجرنه! دن مایکل آراز ، دن سلی ، دن قفـ ، و دن اوشان میهمان بودند بر دن ویتوی عزیز بر میز شام کباب و شراب ناب ایتالیا و صدای جاودانه ی بنان و قل قل وهم انگیز قلیان . شبی به یاد ماندنی بود که خوش گذشت و به خاطرات خوش هم پیوست . در نوشته 28 اسفند سال 81 من حسی بود که دن ویتوی عزیز آن را به حامله بودن متن توصیف کرده بود و قبل از همه خبر از تصمیم برای تاهل آراز داد و در صدای دن ویتو ی امسال من حسی را دیدم که به گمانم ناشی از حامله گی دن ویتو بود . هر چند که تکیه بر باد صبا و سخن آراز و عهد دن نتوان کرد . از امروز هم استراحت چند روزه ی من آغاز شده است و خوشحالم که ماه بانو ی عزیزم در کنارم هست و دوستان خوب حقیقی و مجازی داریم که لحظه های خوبی را می گذرانیم . خسته از یک سال کار خوب و خوشحال از رضایتی که به ندرت بیان می شود و دیروز عصر وقتی تنها بودیم و من در اوج خستگی و غرق کار در ساعت 7 بعد از ظهر توسط "همیشه معلم" و "نجیب ترین الگو" یم ، پدر ، ابراز شد ، چشم می بندم و نفسی عمیق می کشم و دعالی سال تحویل را برای آخرین بار بر سر هفت سین مادر و سفره ی پدر می خوانم و چشم بر سال آینده باز می کنم . سال هشتاد و پنج آغاز می شود . سال سگ . من ! اما برایتان که گفته ام . گرگ را دوست می دارم و برایتان در سال سگ زندگی گرگ واری را آرزومندم . فال حافظ خواهم گرفت و برایتان خواهم نوشت و برای دوستان عزیزم بهترین ها را آرزو خواهم کرد .
