...
حمزه را همه می شناختند . جوان بود و خوش قد و بالا . چهره ی جذابی داشت . خوش تیپ و لباس بود . در محله ی قدیمی ما – یکی از محله های قدیمی تهران - برای خودش اسمی داشت . هشت یا ده سال از ما بزرگتر بود . کار مشخصی نداشت یا لااقل من یادم نیست که شغلش چه بود . درس خوان و مدرسه برو هم نبود و اغلب سر کوچه و یا توی محل با رفقایش می چرخید و پرسه می زد. شیرین صحبت می کرد . شبیه قهرمان های فیلم فارسی های قدیم بود و خیلی هم دلش می خواست که باشد . یادم هست یک بار هم شیرین کاری جالبی کرده بود . نعلین های روضه خوان شب های محرم هیات محل را برداشته بود و به جایش کتانی های سفید و ساق دار خودش را گذاشته بود . آنهایی که بودند تعریف می کنند که آن شب حاج آقا پانک از هیات رفته بود . – همان کتانی های سفید ساق دار که ساق هایشان با زیپ از خود کفش جدا می شد و معروف به کتانی پانکی بود و اغلب با شلوار لی های مارادونایی آرزویمان بود - . خلاصه حمزه بود و یک محل و نگاه پر شر و شور او و نگاه دخترکان دبیرستانی و راهنمایی که لابد بدشان نمی آمد که در کوچه خلوتی چند دقیقه ای با او هم کلام شوند – باور کن که آن موقع حتا چند دقیقه حرف زدن دختر با پسر منتهای آرزوی نوجوانان و جوانانی بود که حق پوشیدن شلوار لی و تی شرت آستین کوتاه در مدرسه نداشتند و حتا به جبر آن زمان موبایل هم نداشتند تا اس ام اس نگاری کنند - . من هم که بچه درس خوان و مثبت محل بودم و قرار نبود که از این تیپ آدم ها خوشم بیایید از او و رفتارش خوشم می آمد و یک جورهایی بت جوانمردی و تک بودن شده بود برایم . این روزها بازار شلوغ تر از همیشه هست . ترافیک عذاب آور و خسته کننده برای من که اصولن اعصاب معطلی هم ندارم فقط چاره اش پیک موتور است که این سال ها همه ی کارهایم را راه انداخته است . می خواستم از شر پیک موتوری معتادی که گیر داده من را برساند خلاص بشوم و با جوانکی که فرز و تمیز به نظر می رسید به کارم برسم که ته ی چشم های موتوری گیر دار حمزه را دیدم . خودش بود . همان حمزه بود . همان چشم ها . گاهی آدم دوست دارد چیزهایی را در صندوق خانه ی ته ذهن خود دست نخورده داشته باشد تا در ویترین دم دست باشد و ترک بردارد یا شکسته شود . کاش امروز آن جا نبودم . خاطرات کودکی ام دیگر حمزه ندارد .
