تبليغاتX
نوشته های بر سنگ - 1033

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

خسته ام خیلی زیاد عزیزم . این چند سال آخری رسم شده بود که بنویسیم عید هم دیگر آن عطر و بوی گذشته ها را ندارد . این چند ساله باید می نوشتیم که بوی عید دوران کودکی هایمان چیز دیگری بود . این چند سال آخری باید می نوشتیم که آمدن عید را از روی تقویم و شلوغی و ترافیک دم غروب می فهمیدیم . این چند سال باید می نوشتیم که دلمان از روی بوته ی آتش پریدن های دوران کودکی مان توی حیاط در محله ی قدیمی مان را می خواهد . باید می نوشتیم که دلمان قاشق زنی بعد ش و جوجه کباب روی منقل آتش شب چارشنبه سوری مادر را می خواهد . باید می نوشتیم که عید دیگر آن بوی خوش و نوی کودکی را برایمان نمی آورد . باید می نوشتیم که از بوی نو بودن و اتو کشیده بودن و واکس خورده بودن روز اول عید مورمورمان می شود و بد مان می آید . خسته ام عزیزم . اما این بار باید برایت چیز دیگری بنویسم . باید بنویسم که یک سال دیگر هم گذشت . تلخ و شیرین داشت . خوب و بد داشت . سپید و سیاه داشت . ارغوانی و نارنجی و خاکستری داشت . اما گذشت . تلاش کردیم . خسته شدیم . امید داشتیم . روزهای سخت بی هم بودن . روزهای سخت تنهایی من در تهران . روزهای سخت امتحان و بیمارستان تو در تبریز . روزهای این سال آخر هم مثل دو سال پیش تر آن گذشت . سه سال گذشت . سخت برای من . سخت سخت سخت . هر چند که همیشه سعی کردم که نگویمش . اما سخت بود . گذشت . هشتاد و چاهار هم گذشت . این هفته ی آخر هم می گذرد و من بیش تر از پیش تو را چشم در راهم . گفتنی هایم برایت کم نیست . خسته ام . بقیه اش باشد برای وقتی که من باشم و تو . هشتاد و پنج سال دیگریست .

بوی عیدی .

بوی توپ .

بوی کاغذ رنگی .

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو .

بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ .

با اینا زمستونو سر می کنم .

بااینا خستگیمو در میکنم .

 

شادی شکستن قلک پول .

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد .

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب.

با اینا زمستونو سر می کنم .

بااینا خستگیمو در میکنم.

 

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه .

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور .

برق کفش جفت شده تو گنجه ها .

با اینا زمستونو سر می کنم .

بااینا خستگیمو در میکنم.

 

عشق یک ستاره ساختن با د لک .

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه .

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب .

با اینا زمستونو سر می کنم .

بااینا خستگیمو در میکنم .

 

بوی باغچه .

بوی حوض .

عطر خوب نذری.

شب جمعه  پی فانوس توی کوچه گم شدن .

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی .

با اینا زمستونو سر می کنم .

بااینا خستگیمو در میکنم .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط آراز   |