تبليغاتX
نوشته های بر سنگ - 1030

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

...

گاهی آن چنان غرق می شوم که نمی بینم آن چه ها ! را که باید ببینم . تو که می دانی عزیزم . همیشه کارم برایم بهترین تفریح بوده است . هر وقت هم که مشغولیت ذهنی و فکری داشته ام بیش تر غرق کارم شده ام . ذهن که درگیر کار باشد کمتر احتمال خسته شدن و مشغول بودن های بیهوده دارد . اما عزیزم . بگذار برایت اعتراف کنم که خود این "کار" تازگی ها مشغولیت آور شده است . حتا آن لحظه ی استراحت هم گاهی ول نمی کند . ایده و فکر هوده و بیهوده است که پر می زند و می آید حتا وسط تماشای یک فیلم، لذت فیلم دیدن را هم از تو می گیرد . می دانی گاهی فکر می کنم همین جمله ی ساده ی "برقراری تعادل" چقدر سخت به نظر می رسد . وقتی بیش تر نگاه می کنم حکایت آن بند بازی است که چوب به دست باید مسیر روی طناب نمایش را طی کند . هی چپ و راست شدن و زیر نگاه تماشاچی رد شدن مسیر خیلی هم ساده نیست . تماشاچی هایی که گاه خود نگاهشان از دلهره ی طی مسیر دشوار تر است - گیریم که تو بگویی اصلن من برای خودم رد می شوم و نظرشان مهم نیست . باز هم سخت است از زیر سنگینی دید و دقت تماشاچی خلاص باشی. چه آنکه بین این جماعت تماشاچی منتقد و دلسوز هم داشته باشی - حالا وسط این شلوغی تو بگیر و ببین که جلوه های ویژه ی هالیوود بعلاوه ی اساس و دنیای کاتولیک ها فیلمی فلسفی بخواهد بسازد به نام "کنستانتین" و تو ببینی و لذت ببری و در این آشفتگی این وسط زندگی ات ، چاهار تا مشغولیت ذهنی "تعادل و عدم تعادل" و تطبیق دادن آن با دنیای روزمره ی خودت هم اضافه بشود به این بلبلشوی ذهن درگیرت . به اندازه ی کافی پیچیده است اوضاع . نع ؟ ولی من "باید" خودم را کمی از "کار" خلاص کنم . احساس می کنم که برای رسیدن به آینده ای حتا نزدیک ، حیف از امروز است که ویران و شلوغ باشد . تازگی ها دلم - به تمنای نیاز ذهنم - آرامش میخواهد . حیف است اگر نباشد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط آراز   |