...
چیزی که امروز صبح دلم میخواست سرکار رفتن و سر و کله با خلق نبود . بر وزن ترانه ی "سر زنگ هندسه ی شهرام شب پره" من دلم میخواهد بلند داد بزنم که "بابا ! کار چیه ! اینا چیه ! حساب چیه ؟ کتاب چیه ؟" و تو هم که داری مطالعه می کنی خیلی ناز عینکت صورتی ات را که سالی و ماهی یه بار هم روی صورت نمی گذاری از یک ور کنی و از گوشه ی چشمانت نگاه کنی و بگویی " پس چی چیه ؟" و من باز بگویم "آخه ! خانوم من عاشقم!". آن وقت دیگر هیچ کدام از کارهای دنیا را نکنیم . موبایل ها رو خاموش کنیم . لباس ها را بپاشیم توی ماشین . جاده چالوس . من باشم و تو و باز یکی از ویلاهای رودخانه های هچی رود که لب دریا هستند.این هوا . هوای مه آلود با تن سرد ش . می چسبد توی جنگل های نمک آبرود و نزدیک رودخانه بودن ها . سوار قایق و بدون قلاب ماهی گیری با یک فانوس برای وقت غروب . من از ماهی گرفتن بدم می آید . من فقط برایشان نور می برم . هی . چقدر حرف می زنی . نمیبینی مگر لبه های کلاهم را پایین کشیده ام ؟ نمیبینی که شب شده و دریا خواب است . می خواهم جیپسی کینک گوش کنم .

