تبليغاتX
نوشته های بر سنگ - 1025

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

 

- " بده ... بد بد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟ "

 

- " کرک جان خوب می خوانی .

من این آواز پاکت را در این غمگین خراب آباد

چو بوی بالهای سوخته ات پرواز خواهم داد .

گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش

بخوان آواز تلخت را و لککن دل به غم مسپار

کرک جان ! بنده ی دم باش "

 

- " بده ... بد بد ... ره هر پیک و پیغام و خبر بسته ست

نه تنها بال و پر ، بال نظر بسته است

قفس تنگ است و در بسته ست "

 

- " کرک جان ! راست گفتی . خوب خواندی . ناز آوازت . من این آواز تلخت را .. "

 

-" بده ... بد بد ... دروغین بود هر سوگند و هر لبخند

و حتا دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند "

 

- " من این غمگین سرودت را

هم آواز پرستو های آه خویش پرواز خواهم داد

به شهر آواز خواهم داد "

 

- " بده ... بد بد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟ "

 

- " کرک جان ! خوب می خوانی

خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن

زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی "

 

 

تکلمه : بلدر چین همان کرک است. از سار بزرگتر و از کبوتر کوچکتر و به رنگ گنجشک و خال خال . صیادان برای صید این مرغ حیله ی عجیبی به کار می برند . تور می گسترانند و آواز جفتجویی کرک ماده را سر می دهند تا نر بیاید و به هوای آن به دام بیفتد و یا بر عکس آواز نر را برای صید ماده .

 

 

بعد از تحریر ۱ :

 

من به دنبال اتاقی خالی روزها می گردم تا از اینجا بروم

من به دنبال اتاقی خالی کز دل پنجره اش عطر گل بوته ی شبنم زده ای می گذرد

کز دل پنجره اش ناله  و سوز نی غم زده ای می گذرد

روزهاست می گردم

تا از اینجا بروم

من به دنبال گلیمی ساده

سقفی از چوب و حصیر

سردری افتاده

من به دنبال هوای خنک آزادی

و دری ، پنجره ای باز به یک آبادی

روزهاست میگردم

تا از اینجا بروم

من به دنبال هوایی

نه چنین آلوده

روزگاری نه چنین افسرده

روزهای نه چنین پژمرده

روزها می گردم

تا از اینجا بروم

من به دنبال اتاقی خالی

روزها می گردم

کز سر کوچه ی آن جوی آبی ،  چشمه ای می گذرد

که مرا عصر به عصر به تماشا ببرد

کاش که پیر زنی

صاحب یک بز پیر با دو تا مرغ و خروس و سگی بازیگوش

کاش همسایه ی دیوار به دیوار اتاقم باشد

کاش که توی حیاط ش  باشد

دو سه تایی از درختان بلند

و چند تایی نارنج

و چناری که کلاغی هر روز به سراغش برود

و من هر روز به عشق گل روشان بروم پنجره را باز کنم

 

 نا تمام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط آراز   |