تبليغاتX
نوشته های بر سنگ - 1024

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

 

رفیقی داشتم که در اصل اوایل همکارم بود و بعد تر هایش شد رفیقم . از سال هفتاد و نه  که کار رسمی پس از مدرک را شروع کردم . پروژه ی دوم بود که با او با هم کار کردیم . پروژه ی هتل آبادگران . یک و سال و نیم پیش هم که کارخانه ی شیشه بودم دوباره قسمت شد که با هم کار کنیم . اصولن دنیای کاری ما کوچک است و خیلی زود در کار به هم می رسیم . البته این بار فقط با هم همسایه بودیم . من کارخانه ی شیشه را کار می کردم و اواخر کار بودم و کارفرما این رفیق را هم آورده بود که کارخانه ی پی.وی.سی  اش را هم استارت بزند . با توجه به اینکه رییس کارخانه خوشش نمی آمد کسی در محوطه اش سیگار بکشد و از آنجایی که در آن بیابان فقط کانکس من امن بود – به طوریکه حتا رییس که همه جا سر زده می رفت به من  زنگ می زد که مهندس فلانی در چند قدمی کانکس شما هستم و کسانی که با اخلاق او آشنا بودند می دانستند که همین "چند قدم" هم لطف و احترام او را می رساند !-  ، این رفیق من ظهر ها یا در طول روز به تعداد دود کردن های نخ های سیگارش به من سر می زد و دفعه ی اول همان وقت کشیدن سیگار او و لا به لای حرف ها و نگاه هایش بود که دیدم غم اش را . سخن کوتاه که این رفیق من که در کار خودش موفق بود و موفق یعنی راهی را که بقیه در دوازده سال طی می کنند در سه سال آمده بود . همان سال همسرش را طلاق داد . هیچ وقت درد دل هایش یادم نمی رود که می گفت : "مهندس جون ! من بچه شهر ری ام ! الان توی برج نیاورون هستم ! در ماه دو تومن حقوق می گیرم ! اما ذاتم بچه ی شهر ری است ! من بچه ی شهر ری ام! من همه جور عشقی کردم ! تفریح کردم ! ولی الان می خوام فقط زندگی کنم ! حوصله ی قرتی بازی ندارم من !" .  سخن باز کوتاه که حرف من این هم نیست . چند روز پیش یکی از شرکت هایی که هنوز با آن کارخانه در ارتباط هست و هنوز هم با من کار می کند گفت که او هم رفت . کار و همه چیز را رها کرد و رفت آمریکا پیش بقیه ی خانواده اش . من به این فکر نکردم که چرا خداحافظی نکرده رفت . به این هم فکر نکردم که در آن دو ماه آخر موهایش خیلی بیشتر از قبل سفید شد . از این هم دلم نسوخت که گفته بود این روزها فقط وقتی که میروم کانکس فلانی احساس راحتی و آرامش دارم . من فقط به این فکر کردم که " هر کسی کو دور ماند از اصل خویش  باز جوید روزگار وصل خویش " . سریالش را یادتان هست ؟ جمشید گرگین بود ! نع ؟

 

 

و

 

هر کسی برای خود تعریفی از زندگی دارد . اصلن بیا بگوییم که هر کسی در هر دوره ای ، سنی ، موقعیتی زندگی را جوری می بیند .گیریم که این موقعیت ها زود به زود یا دیر به دیر عوض بشود . در اصل قضیه ی ما که فرقی نخواهد کرد .این همان تفاوت دیدن هاست که تفاوت زندگی ها را می سازد . و اصلن به خاطر همین هست که تو در پدیده ی "مهاجرت " هم که دل مشغولی امروز نسل ماست نمی توانی به قانون مشخص و واحدی برسی . تو حتا تکلیفت هم با خودت مشخص نیست . چه این که فردا که موقعیتت نسبت به امروز عوض شد تفکرت هم ممکن است عوض بشود . البته حرف من لزومن به این معنی نیست که مثل مترسک بنشینی و هیچ کاری نکنی که "ای وای ! ممکن است فردا نظرم عوض شود" . شاید و باید و نشست و فکر کرد و دید چه چیزی از زندگی در آخر برایت مهم تر است. همین . یادش به خیر . زمانی که در شبکه های BBs بودیم و شبکه بازی می کردیم ، دو دسته ی اصلی بود . یکی دسته روشنفکر ها و دسته دیگر دسته ی لمپن ها ! دسته ی اول کامو و شاملو و نیچه و باخ و متافیزیک را در نوردیده بود و صاحب تفکر بود و دسته ی دوم به هر چیزی شاید ناخنکی زده بود ولیکن بنده ی "دم" بود .  من و دکتر رضا شاید خیلی دلمان خیلی می خواست که جزو دسته اول حساب شویم  ولی همیشه جایمان در "ته" صف دسته ی دوم بود.  یادآوری کردم تا بگویم همان دسته که در قرارها و حتا هنگام سن کوییک نوشیدن ها در بوفه ی پارک ملت یا پیتزا خوردن در آیینه ونک هم کتاب و بحث های سنگین فلسفی و متا فیزیکی از دستش نمی افتاد . امروز از مزه ی  نوشیدنی اش  می نویسد و حلقه ی شومبول پسرش ! اشتباه نکن ! قصدم انتقاد نیست . همین است . درست همین است . اصلن اگر عوض نشده بود شاید جای سوال بود . از کجا معلوم که دل مشغولی فردای من هم ناز کردن و عشوه آمدن  دخترکم به پسرک سرتق دکتر رضا – که دو تا خیابان بالاتر می نشینند -  نباشد . زندگی همین است . دل مشغولی ها عوض می شود . زندگی عوض می شود و زاویه نگاه . مثل هندسه ی خودمان می ماند . زاویه اش از صفر شروع می شود و هی تغییر می کند . تنگ و حاده  و قائم و راست و منفرجه و باز می شود تا سر آخر بشود یکصد و هشتاد !  تا خودت هم دراز به دراز مثل زاویه ی یکصد و هشتادی ات بخوابی و غزل خداحافظی را بخوانی . از من اگر میشنوی دنبال بیشتر از ۱۸۰ هم نباش که آن وقت می شوی ۳۶۰ تا و باید مثل آن "طفلک" که می بندند ش به سنگ آسیاب باید دور خودت هی بچرخی . تو فکر میکنی او موقع چرخیدن به چه فکر می کند ؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط آراز   |