تبليغاتX
نوشته های بر سنگ - 1023

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

 

من نمی دانم که فال بود یا هر چیز دیگری . هر چه بود و هر چه نه . برای من همان بود . راست بود و درست بود . می دانی عزیزم ! اگر بخواهم میان همه ی آن حیوان ها سمبلی داشته باشم که دوستش داشته باشم "گرگ" را انتخاب می کنم . گفته بودم که همه ی آنچه که از وفای سگ می گویند در نظر من هیچ هم نیست . سگ را دله می دانم و تمام "وفا"ی شهره به آن ش را هم پای دله گی اش می نویسم . گرگ را دوست دارم . به خاطر شجاعتش . به خاطر سیاهی اش – که سپیدی من را فقط یاد "بل" سباستین و همه ی لوس بودن ها و سوسولی اش و دم تکان دادن هایش می اندازد- . به خاطر قدرت و از خود گذشتی اش . برای رفیق ش . برای ماده اش و برای توله اش . گرگ است که خود و از هزار و یک خطر می گذرد و به رمه می زند . رمه را هم که هیچ وقت دوست نداشته ام بعلاوه ی آن معصومیت گوسفند وارشان . 

 

گرگ هاری شده ام .

هرزه پوی و دله دو

...

 

گفته بودم که شب را دوست دارم . نگفته بودم ؟ برایت قصه ها ساخته بودم از ظلمت و تاریکی دوست داشتنی اش که هر چیزی را نصف و پر از سایه نشان می دهد و نیمه ی تاریک آن که برای من وهم انگیز تر است و دوست داشتنی ترین . روز عریان به کارم نمی آید عزیزم . چشم هایم اذیت می شوند بس که "می بینند" . این همان دیدن است که عاصیم می کند از روز .

 

شب در این دشت زمستان زده ی بی همه چیز

می دوم برده ز هر باد  گرو

چشم هایم چو دو کانون شرار

صف تاریکی شب را شکند

همه بی رحم و فرمان فرار .

...

 

آهو نماد معصومیت تو بود . معصومیت تیز و غریبی دارد این "جیران " دوست داشتنی من . "کوهستان" را ترجیح می دهد و "دشت" ش را - چه درست مثل من- .  به دریا احتیاجی ندارد که "چشم" هایش خود دریاست . که خود همه چشم است . همه "شعر" است این آهو . نافه اش روح افزاست . عطرش دل فریب . سادگی اش دل ربا . و چه عجیب زیباست . عجیب .  

 

گرگ هاری شده ام .

خون مرا ظلمت زهر کرده چون شعله ی چشم تو سیاه

تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم .

می ترسم از آن لحظه پر لذت و شوق

که تو خود را نگری

مانده نومید ز هر گونه دفاع

زیر چنگ خشن و وحشی و خونخوار منی .

...

پوپکم ! آهوکم !

چه نشستی غافل

کز گزندم نرهی .

گرچه پرستار منی

...

من از این غفلت معصوم تو ای شعله ی پاک

بیش تر سوزم و دندان به جگر می فشرم

منشین با من ! منشین !

تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا سرم .

...

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

چه جنونی . چه نیازی . چه غمی ست

یا نگاه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد

چه عذاب و ستمی ست

...

دردم این نیست

ولی

دردم این است : که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم

پوپکم ! آهوکم !

تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم .

...

مگرم سوی تو راهی باشد

– چون فروغ نگه ت –

ورنه دیگر به چه کار آیم من

بی تو ؟

- چون مرده ی چشم سیه ت –

 

این همه ی حرف نیست اما . انتهایش را فقط تو بخوان "نا تمام" . تا برای وقت دیگری که فقط برای تو بنویسم . "اکنون"  شب است و من شب را دوست دارم و این تاریکی را .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط آراز   |