...
من نمی دانم که فال بود یا هر چیز دیگری . هر چه بود و هر چه نه . برای من همان بود . راست بود و درست بود . می دانی عزیزم ! اگر بخواهم میان همه ی آن حیوان ها سمبلی داشته باشم که دوستش داشته باشم "گرگ" را انتخاب می کنم . گفته بودم که همه ی آنچه که از وفای سگ می گویند در نظر من هیچ هم نیست . سگ را دله می دانم و تمام "وفا"ی شهره به آن ش را هم پای دله گی اش می نویسم . گرگ را دوست دارم . به خاطر شجاعتش . به خاطر سیاهی اش – که سپیدی من را فقط یاد "بل" سباستین و همه ی لوس بودن ها و سوسولی اش و دم تکان دادن هایش می اندازد- . به خاطر قدرت و از خود گذشتی اش . برای رفیق ش . برای ماده اش و برای توله اش . گرگ است که خود و از هزار و یک خطر می گذرد و به رمه می زند . رمه را هم که هیچ وقت دوست نداشته ام بعلاوه ی آن معصومیت گوسفند وارشان .
گرگ هاری شده ام .
هرزه پوی و دله دو
...
گفته بودم که شب را دوست دارم . نگفته بودم ؟ برایت قصه ها ساخته بودم از ظلمت و تاریکی دوست داشتنی اش که هر چیزی را نصف و پر از سایه نشان می دهد و نیمه ی تاریک آن که برای من وهم انگیز تر است و دوست داشتنی ترین . روز عریان به کارم نمی آید عزیزم . چشم هایم اذیت می شوند بس که "می بینند" . این همان دیدن است که عاصیم می کند از روز .
شب در این دشت زمستان زده ی بی همه چیز
می دوم برده ز هر باد گرو
چشم هایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحم و فرمان فرار .
...
آهو نماد معصومیت تو بود . معصومیت تیز و غریبی دارد این "جیران " دوست داشتنی من . "کوهستان" را ترجیح می دهد و "دشت" ش را - چه درست مثل من- . به دریا احتیاجی ندارد که "چشم" هایش خود دریاست . که خود همه چشم است . همه "شعر" است این آهو . نافه اش روح افزاست . عطرش دل فریب . سادگی اش دل ربا . و چه عجیب زیباست . عجیب .
گرگ هاری شده ام .
خون مرا ظلمت زهر کرده چون شعله ی چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم .
می ترسم از آن لحظه پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن و وحشی و خونخوار منی .
...
پوپکم ! آهوکم !
چه نشستی غافل
کز گزندم نرهی .
گرچه پرستار منی
...
من از این غفلت معصوم تو ای شعله ی پاک
بیش تر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشین با من ! منشین !
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا سرم .
...
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی . چه نیازی . چه غمی ست
یا نگاه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد
چه عذاب و ستمی ست
...
دردم این نیست
ولی
دردم این است : که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم !
تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم .
...
مگرم سوی تو راهی باشد
– چون فروغ نگه ت –
ورنه دیگر به چه کار آیم من
بی تو ؟
- چون مرده ی چشم سیه ت –
این همه ی حرف نیست اما . انتهایش را فقط تو بخوان "نا تمام" . تا برای وقت دیگری که فقط برای تو بنویسم . "اکنون" شب است و من شب را دوست دارم و این تاریکی را .

