...
غول ها برگشته اند . حمید سمندریان و بهرام بیضایی دو نمایشنامه روی صحنه دارند . بهرام بیضایی بعد از چندین سال با "افرا" برگشته است به تالار وحدت و حمید سمندریان با " ملاقات با بانوی سالخورده " به تئاتر شهر .
"افرا" ی بهرام بیضایی تئاتر خوبی بود که بازی های خوبی هم داشت. مرضیه برومند با بازی خیره کننده اش نمره ی اول را داشت . مژده شمسایی - خیلی ها او را با سگ کشی بهرام بیضایی می شناسند - و حسن پور شیرازی- شوکت سریال نرگس - و بهرام شاه محمد لو- - آقای حکایتی ! اسم قصه گوی ماست - هم خوب بودند . بازی افشین هاشمی در نقش شازده چلمن میرزا بالاتر از خوب بود و چند تایی هم بازیگر گمنام تر بودند که بازی روانی داشتند. طبق سنت بیشتر آثار بیضایی "زن" نقش اول ماجرا بود و جریان "تک" ی که "جمع" بر علیه اش می شود خواسته و یا نا خواسته . همان نخبه کشی مرسوم ما .
افرا سزاوار معلمی است که کمال و جمال را با هم دارد و البته که "فقیر" است. شازده خانم بدر الملوک شازده ای است که شاه بابا و دیگرانش گذاشته اند و رفته اند و مانده است تک تنها در این زمانه که باید شوکت ش را جمع کند و از اعتبار در حال انقراض ش که با داشتن پسری خل و چل زودتر در این مسیر است دفاع کند. افرا البته مادری هم دارد که کلفت بدر الملوک است و یک شب که نمی تواند برود پای دوره ی شازده خانم افرا به جایش می رود که پذیرایی کند از میهمانان شب نشینی . ساعت و انگشتر و زنجیر قیمتی میهمانان است که گم شده است و شده اسباب بازی چلمن میرزا و افرا که متهم به دزدی است و شازده خانم که مدافعش می شود جلوی میهمانان تا آبروداری کند از خودش و کلفت با سواد و خوشگلش و بعد از افرا می خواهد تا به جبران محبتش بشود زن پسرش و عروس عمارتش . و افراست که قبول نمی کند و حوادثی که پیش می آید و افرایی که باید بایستد جلوی همه و پاسبانی که روز آخر خدمتش را می خواهد به جبران خوبی های گذشته ی پدر افرا بشود کمک حالش .
تماشاچی بعد از نیم ساعت تمام قصه را فهمیده است و آن چیزی که تماشاچی را نگه می دارد بازی های خوب بازیگران و دیالوگ که نه مونولوگ های عالی ای هست که بیضایی در دهانشان گذاشته است . نمایشنامه منهای آن "هپی اند " مسخره اش که انگاری بیضایی که به زور وارد نمایشنامه اش کرده است خوب مثبت است که البته نظر دوستداران بیضایی را هم تامین نمی کند . اما حرفی نیست . از بیضایی که به شهروند امروز می گوید نمایشنامه ای را مدت ها تمرین می کرده و در یکی از جلسات تمرین از یکی از بازیگرانش شنیده که در زمانی که او اجرا دارد سالن را به کس دیگری داده اند ، بدون اینکه به استاد اطلاع دهند ، باید همین را هم پذیرفت . لنگه ی کفشی از بیضایی در بیابان فرهنگ امروز .در این شرایط "آرمان خواهی " اذیتت می کند .
مژده شمسایی همسر جوان بهرام بیضایی "افرا سزاوار" را خوب از کار در آورده است . مرضیه برومند که خود کارگردان تلویزیونی قابل و طنز پرداز خوبی هم هست نقش بی نظیری را در نقش شازده ملوک بازی کرده است . اما نقش اول کسی نیست جز خود بهرام بیضایی . با اینکه این نمایش اش در سطح پایین تری نسبت به بقیه کارهایش قرار دارد باز هم جز کارهای خوب نمایش به حساب می آید .
ملاقات با بانوی سالخورده حمید سمندریان هم چیز دیگری ست . ۱۷۰ دقیقه نمایش یک نفس که ترجمه ی یکی کارهای فردریش دورنامات است از خود سمندریان که یک زمانی در آلمان مهندسی می خوانده است . استاد ۷۶ ساله و موسس دانشکده تئاتر دانشگاه تهران تئاتر بی نظیری را روی صحنه برده است که تماشاچی را راضی که نه ، هیجان زده می کند .

شهر فقیری به نام گولن است که تفریح جوانانش تاس ریختن کنار ریل راه آهن است و تفریحشان تماشای عبور قطار هایی هست که سر ساعت از گولن می گذرند و جوانان ساعاتشان را هم با عبور قطار ها تنظیم می کنند . بانویی سالخورده به نام کلارا زاخانسیان می خواهد به گوبن بیاید تا ازدواج هفتمش را در کلیسای آنجا برگزار کند زیرا که بانو متولد گولن است . همه خوشحالند که بانوی میلیاردر به آنجا می آید و شهردار و بقیه اعتقاد دارند که "آمدن بانو به آنجا کمک بزرگی " برای زندگی شان خواهد بود و کشیش اعتقاد دارد البته :" بعد از خدا " . بانو می آید و پس از یاد آوری خاطراتی اعلام می کند که ۱۰۰ میلیلرد کمک به گولن خواهد کرد و در ازای آن فقط اجرای عدالت را می خواهد و پیشکارش تضیح می دهد که این بانو همان دختر ۱۷ ساله است که ۳۵ سال پیش مفتضحانه مجبور به ترک گولن شده است در حالیکه آبستن طفلی بوده که حاصل عشقبازی هایش با آلفرد ایل در انبار قلعه بوده است و داد گاه گولن حق را به آلفرد داده که بعد از اینکه شکم دختر را بالا آمده است با آوردن ۲ شاهد به قاضی ثابت کرده که پدر طفل او نیست و دخترک با آن دو نفر هم خوابیده است . حالا آن دو نفر به دستور کلارا کور و خواجه شده اند و قاضی هم همان پیشکار کلارا خانم است و خانم از مردم شهر می خواهد که در ازای کمکش باید آلفرد را که الان سقط فروش است و خانواده ای هم دارد و محترم است و قرار است سال آینده هم شهر دار شهر بشود را بکشند . شهردار داد می زند که اینجا اروپاست و زمان بربریت گذشت و خانم می گوید صبر می کنیم . از فردا زندگی مردم شهر عوض می شود . و آخر سر این کشیش است که بالای سر آلفرد می خواهد بخواند که :"خدا ...!" و آلفرد که از کشیش می خواهد این دم آخری پای خدا را وسط نکشد .
نمایشنامه ای بی نظیر که اجرای مجددی بود از نمایشنامه ای که در دنیا هم جزو کارهای موفق است . نقش بانوی سالخورده را گوهر خیر اندیش عالی بازی کرده است . در اجرای قبلی زنده یاد جمیله شیخی - مادر آتیلا پسیانی - این نقش را ایفا کرده بود که این نمایش را هم سمندریان تقدیم کرده است به او . پیام دهکردی نقش آلفرد ایل را دارد و احمد ساعتچیان معلمی است که ابتدا شرافتمندانه از ایل دفاع می کند ولی سر انجام دائم الخمر می شود و به بقیه می پیوندد . خوشبختانه اینجا از "هپی اند" خبری نیست و بعد از پایان ماجرا حمید سمندریان از میان مردم به روی صحنه می رود تا به ابرازات علاقه ی شدید مردمی که ۱۷۰ دقیقه لذت برده اند ادای احترام کند . اینجا تئاتر شهر است و بازیگران استاد که یکصدا رو به جمعیت فریاد می زنند : " هیچ چیز موحش تر از هیولای فقر نیست . چه در فقر ، حوادث راه ندارند و نوع بشر در آن مایوس و پیچیده می گردد و ردیف می کند روزهای خراب را پشت روزهای خراب و ردیف می کند روزهای خراب را پشت روزهای خراب ! "

