...
نشسته است روی صندلی چوبی کهنه . از همین صندلی های تا شو ها که هنوز هم در خانه های قدیمی پیدا می شود . پنجره باز است . باران دیشب باغ را خیس کرده است و عطر برگ های خیس خورده و بوی چوب های نیم سوخته ی آتش نیمه جان دیشب می پیچد توی باغ. برگ ها ی زرد خیس و سنگینند و باد سرد و آرامی که توی باغ می چرخد توان تکان دادنشان را ندارد . برگ ها انگار خسته اند و نمی خواهند برقصند . قلم نی میان انگشتانش با صدای نی که از ضبط فکستنی گوشه اتاق بلند می شود می چرخد و نقش می زند روی کاغذ کهنه . آن ور تر والور است و کتری و قوری روی آن و بخار کتری و عطر چای که پخش شده است توی هوای اتاق . همه جای اتاق پر است از کاغذ ها ی خطاطی شده . کم کم پلک هایش خیس می شود . انگار قلم هم نای رقص ندارد . بلند می شود وپنجره را می بندد و می رود و می نشیند روی تخت و تکیه می دهد به دیوار . تمام نوشته های دیوار را نگاه می کند و زیر لب تکرارشان می کند . چشم هایش را می بندد و نفس عمیقی می کشد و می خوابد .
...
چند سال گذشته است . ویلا باغ هنوز همان جور است . برگ ها خیس و سنگین هستند . پنجره ی چوبی بسته است . باغ خالی و تنهاست . باران نم نم می بارد.
...
باران نم نم می بارد . یقه ی بارانی اش را داده بالا . لبه کلاهش را کشیده پایین . و تند و تند با موبایلش صحبت می کند . از کنار دیوار ویلا باغ که رد می شود . یک لحظه می ایستد . بدون اینکه به سمت پنجره نگاه کند از جیب بارانی اش سیگار وینستون قرمزی می کشد بیرون . سیگار را آتش می زند و می گذارد و داخل خیابان می شود و داد می زند :دربست !
...
از داخل سمند زرد و از رادیو پیام صدای نی می آید . یکی می گوید نیمه شب پاییزی تان به خیر .
...
نا تمام
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط آراز
|
