
وقتی به مهدی گفتم سه شنبه بیلیت ها را بگیرد نمی دانستم این مهدی بدجور به روح اعتقاد دارد و برای اینکه سر ساعت به قرار تئاتر "خانواده ی تت" در فرهنگسرای نیاوران برسیم چه روحی از ما نوازش خواهد کرد . بعد از یک روز کاری سراسر شلوغ به زحمت ساعت ۱۷ از سرکار بیرون زدم تا ساعت هیجده و سی سر قرار باشم . خب وقتی فرمان دست آرش باشد و اتوبان شلوغ باشد و آرش استاد استفاده از مسیر های مخصوص باشد چه می شود ؟ ساعت شش بعد از ظهر و فقط نیم ساعت مانده به قرار خبر می رسید که مهدی بنده ی خدا از ساعت ۱۶ از بس که در فرهنگسرا تنها مانده و بیلیت به دست قولنج چشم ترکانده که دیگر چشم ندارد و یکی در مدرس گیر کرده ، آن یکی با پسرعمویش در جردن در کافی شاپ گیر کرده است و آن دیگری سرگردان میدان هروی و ابتدای پاسداران است و آن سیبیل هم که ازش یک محمد آویزان است در حال سپر بستن به کوراندوی جدیدش می باشد و اهل بیت آراز هم که "کل یوم " سوار بر تکنولوژی برتر آلمان و اسیر آرش ! هر چه به آرش گفتیم این همه در وبلاگت از قیقاج ها و ویراژها و ژانگولر هایت می نویسی یک دستی تکان بده ببینیم الان که سرعت لازمیم چه می کنی !، به خرجش نرفت که " خانوم های محترم توی ماشین می ترسند" ! داشتیم فکر می کردیم که این غف اوغلان چقدر زبل بوده که با خودش جلسه ترتیب داده و قرار فرهنگی مان را پیچانده است و ما هم بیخیال بشویم و برویم به فرحزاد و شام و جوجه لحاظ کنیم که ناگهان دیدیم الکی الکی رسیده ایم به جلوی فرهنگسرا . چون مهدی گفته بود جای پارک به سختی گیر می آید . همان جلوی در چند تا جالی بود که آرش ظرف ۸ ثانیه پارک کرد و پیاده شدیم . چشم ما که بر دن و چشم آرش که بر بانو یش افتاد عنان از کف بداده و هر دو با سرعت دو ! قصد رسیدن به رفقا کردیم که نگهبان ندا داد که ایست!! که مانتوی همشیره تان کوتاه است ! هر چه ما با زبان دراز خود خواستیم جور کوتاهی مانتوی همشیره را بکشیم طرف گیر داد که دستور است و ال است و بل است و هر چه ما گفتیم که ببین برادر !ما خودمان آذری هستیم و آن قدر که لازم می شود غیرت داریم و این آنقدر ها هم کوتاه نیست و مدلش اینجوری است ، نشد که نشد ! یک جایش خودمان هم به قول غفی معرفتی ! خودمان هم خنده مان گرفت! آنجایی که به آقای انتظامات گفتیم ایشالله مریض که شدین و تشریف بردین بیمارستان فلان همشیره ی ما که پزشک آنجا است برایتان جبران می کند !! ((: باز هم نشد ! خلاصه یک خانمی به داد ما رسید و بارانی بلندش را به ما داد و اسلام در امان و ما خوشحال به سمت سالن روانه شدیم . یک جایش هم همانجا ما آمدیم شیرین کاری کنیم و تا آیدا آمد توی محوطه به آقای انتظامات گفتیم آقا به این خانوم گیر بده لطفن و داد زدیم که خانوم شما مورد داری ! آیدا چنان نعره ای به سر انتظامات زد که برو بابا ! که طرف در گوش من گفت با روحیه ای که این دوستتان دارد دفعه ی بعد شما با شلوارک هم بیایید ما رویمان را آنور می کنیم تا رد شوید! چون راس ساعت ششو نیم بود ملت را داخل فرستادیم و من و مهدی فداکارانه ماندیم برای راهنمایی تاخیریون ! از آن ور یک فقره جوان رعنای قدر رشید رویت شد که فین فین کنان می آمد و ۲۰ متر پشت سرش خواهرش می آمد ! با دن توافق کردیم که شک نداشته باشیم این آدم علی سلی خودمان است و شکمان هم به یقین تبدیل شد ! علی سلی ۲ تا بیلیت از ما گرفت و رفت داخل سالن . ۵ دقیقه ی بعد خاله سارا که هروز هم خوش تیپ تر از دیروز می شود ، هم رسید و بر عکس علی سلی از تاخیرش عذرخواهی کرد و از معطل شدن ما جلوی در به خاطر او تشکر و چون مطمئن بودیم سبیل نمی آید بیلیتش را دادیم دم در و رویش نوشتیم اگر یک سیبیل دیدید که یک شخص تپلی به آن آویزان است دوست ما و صاحب این بیلیت است و رفتیم داخل سالن خلیج فارس فرهنگسرای نیاوران و به تماشای "خانوده ی آقای تت" نشستیم . بازی فرهاد آییش خیلی به دلمان نشست و بر عکس دوستان ما از لیلی رشیدی هم خوشمان می آید و او هم به دلمان چسبید ! یک سرگرد خل وضع قاتی هم توی نمایش بود که اصلن اعصاب نداشت و من خیلی از او خوشم آمد و می خواستم بهش پیشنهاد کنم که آخر هفته بیاید خانه ی ما و با اکیپ مافیا بازی کند ! یک خانم خوشگل بود که همه جایش از گونه ها گرفته تا لب ها و کفش ها و کیفش قرمز جیگری بود و اسمش هم خانوم گیزی گزا بود و ترکه ای و لوند بود که من اصلن نمی گویم جای چه کسی خالی ! خلاصه کمی خندیدیم و خوش گذشت و اینکه بعد از یک روز شلوغ کاری بهمان چسبید و بار دیگر به اتفاق آرا مهدی دن که به علت عدم کفایت سیاسی در برگزاری قرار در آستانه ی برکناری بود در سمت مسوول قرار های فرهنگی ابقا شد .
خلاصه ی داستان :
داستان در سومین سال جنگ جهانی دوم در یک خانهی محقر روستایی در مجارستان اتفاق میافتد. ژولاتت پدرش لایوس تت و مادرش ماریشکا و همچنین خواهرش اگیکا را از طریق نامه، از حوادث نابهنجار و سخت جبهه با خبر میکند.پستچی خل وضع دهکده نامهها را به جای آنکه به مقصد برساند، یا پاره میکند یا دستکاری. شرایط غیر قابل پیشبینی میشود.از ژولا نامهای به مقصد میرسد و از این خبر میدهد که توانسته نظر سرگرد فرمانده اش را جلب کند که به منظور تسکین اعصاب بهم ریخته، مرخصیاش را در خانهی آنها بگذراند. این میزبانی برای او در جبهه امتیازهای مثبتی به بار خواهد آورد.مهماننوازی، خوشخدمتی، فداکاری و از خودگذشتگی این خانواده که سرشار از محبت و صفا هستند، آغاز میشود. اما پوکمغزی و بیدادگری سرگرد ارتش فاشیست و تحقیری که به این خانواده روا میکند، تا مرز گروتسک پیشرفته و از این تراژدی هولناک، یک کمدی آبزورد بجای میگذارد.شرایط آبزورد، که مرز بین درام و کمدی مخدوش شده و مخاطب با یک چشم خندان و یک چشم گریان، تنها میماند.
کارگردان: مائده طهماسبی
نویسنده: ایشتوان ارکنی
ترجمه: کمال ظاهری
بازنویسی متن: فرهاد آییش
بازیگران:
فرهاد آییش آقای تت
فرشته صدرعرفایی خانم تت (ماریشکا)
لیلی رشیدی آگیکا (مهمان از گروه تئاتر لیو)
احمد مهرانفر سرگرد (مهمان از گروه تئاتر امروز)
رامین ناصرنصیر پستچی
مهدی بجستانی کشیش _ آقای لورینسکه (مهمان از گروه تئاتر نقشینه)
شکوفه هاشمیان خانم گیزی گزا (مهمان از گروه تئاتر اکنون)
