تبليغاتX
نوشته های بر سنگ - 1019

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

...

شب های محرم هست این شب ها . تعطیلات آخر هفته هست . ۲۲ بهمن است . چند وقتی بوده که تعطیلات نداشته ایم همه ی ما . ماه بانو با ماست . فرصتی هست برای دور هم جمع شدن و گشت و گپ . شب های محرم است . تهران شلوغی غریب و دوست داشتنی دارد امسال . بر خلاف چند سال گذشته امسال انگاری نظم بیشتری دارد این بی نظمی مطلق ما . شاید به خاطر آن عده ای باشد که از فرصت چند روزه ی تعطیلات استفاده کرده اند و از تهران فرار کرده اند . باران می بارد . شب تاسوعاست امشب . درخونگاه قیامتی هست . کوچه حلوا پزون غلغله هست . کربلاییها مثل همیشه نظم بیشتری دارند . تبریزی ها یک دست و متحد شاه حسین سر داده اند و چوب به دست می چرخند . علامت ها چرخ می خورد و سلام می دهند . همه جا شربت و نذری . انگاری برای ما که تجربه ی شادی های دسته جمعی را نداریم این کارناول عزا هم غنیمتی هست . باران می بارد . خیابان ها چراغانی هست . محله های بازار شلوغ تر است . حاجی هایی که در روز شاهی شان و حرفشان یکی هست امشب "دیگ و دیس محبت" است که خیرات "هم" می کنند . دسته ها می خوانند: سقای حسین ! سید و سالار نیامد ! علمدار نیامد ! علمدار نیامد ! داخل ماشین ها کویتی پور است که با غریبانه ی ۱و۲ می خواند و آهنگران با داغ ازلی اش ! یکی هم شیرین کاری کرده و نوحه ی تکنو ساخته و صدایش را از ماشین به بیرون می پاشد . آن طرف تر بلند گویی بلند تر با صدای "جدید" کویتی پور می خواند که : ممد نبودی ببینی ! شهر آزاد گشته ! خون یارانت پرثمر گشته ! آه و واویلا ! و من با خودم فکر می کنم "که کاش ممد هم بود". شهر عوض شده . زندگی عوض می شود - حتا برای چند روز - .  محرم است . شب تاسوعاست . باران می بارد . دوستان جمع هستند . ماه بانو با من است . و باران که هنوز هم می بارد .

 

بعد از تحریر ۱ : شب عاشورا هست امشب . باران هنوز می بارد و شدید تر .از صبح شهر را گشته ایم . از کرج تا به تهران . از بازار تا سلسبیل . از بوذرجمهری تا منیریه . از اکباتان تا سعادت آباد . از امیر آباد تا یوسف آباد . شهرهر چه خلوت تر شده اما نظم بیشتری دارد عزاداری ها . شمع روشن کرده ایم. حلیم هم زده ایم. گشته ایم و گفته ایم  و خندیده ایم.  گاهی هم فلسفه ی مان را به بحث گذاشته ایم. از صفویه تا به امروز را شور کرده ایم . اما ! هر چه هست . هر چه نیست . همین است . دم است . غنیمت است . رسیده ایم به عاشورا . صبح عاشورا هست . صبح طبق رسم نا نوشته ی این چند ساله در انتقال خون، خون خواهم داد .ظهر به مراسم قمه زنی آذربایجانی ها خواهم رفت . فلسفه اش هر چه می خواهد باشد . هرچه من با جهان بینی اش مشکل داشته باشم . هر چقدر ایدئولوژی شان را نپسندم . هرکه هر چه می خواهد بگوید ولی من ظهر باز هم خواهم رفت . در اذان ظهرعاشورا و در الله اکبر اول آن!،  فارغ از همه ی خون ها و رقص قمه ها بغضی در گلویم می نشیند  که "ارزش" دارد برایم.  برای همان می روم عزیزم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط آراز   |