تبليغاتX
نوشته های بر سنگ - 1171

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

آره داشتیم چی می گفتیم ؟ بنویس : آنقدر حرف نزدیم تا حرف زدن از يادمان رفت ! گفتیم بگذار هر چه نمی گوییم را بنويسیم ! بعد ديدیم حرفی را که نمي شود گفت آخر مگر مي شود نوشت ؟ آنقدر ننوشتیم تا نوشتن از يادمان رفت ! گفتیم بگذار بهشان فکر کنم ! ولي آخر چيزی را  که نمي شود توی يک تکه کاغذ جمع کرد مگر مي شود داخل يه کله نگه داشت ؟  بعد ديدیم فکر کردن از يادمان رفته است . اين بود که شروع کردیم به حرف زدن !  اينجوری شد که ديگر  فکر هم نکردیم !


 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط آراز   |