دیروز یه جایی خودندم که هیچ وقت راجع به موضوعی میان دو نفر قضاوت نکنید و برای خودتان ارزشی بالاتر از یک داور قائل باشید . شاید اگه این جمله رو پریروز خونده بودم دیروز اینقدر تا شب روی اعصابم پیاده روی نمی کردند . بگذریم . گذشت . شب حسین زنگ زد . پدرش رو آورده بود بیمارستان . از میدان ونک تا ولیعصر رو پیاده قدم زدیم . تجدید خاطرات بود و حرف و گپ . یادش به خیر . دو سالی شمال زندگی کردم برای کار و ساخت هتل و مجتمع تفریحی . این لیسانس تاریخ درس خوانده در دانشگاه تبریز مسوول انبار شرکت کارفرما بود که البته از هفته ی دوم کار مدام توی ویلای من بود به واسطه ی دوستی ای که بینمان ایجاد شد و البته گاهی هم من میهمان این دوست خوب بودم در "بند پی" نوشهر با آن جنگل و طبیعت دوست داشتنی اش و غذاهای محلی دست پخت مادرش با جوجه های محلی . و البته که یادش به خیر تمام بحث هایی که راجع به تاریخ و انواع انقلاب های بشری داشتیم با هم در روزگار جوانی مان و تمام آواز های محلی شمال که در کلبه ی مرزن آباد با هم خواندیم که :"من این تا و اون تای تو سپیده جانم ! قاچاقچی الوار بزنه سپیده جانم ! کیجا ایوون سر پلو پجن ! خدا خدا کن تیمار بزنه " و تمام "سفر به دیگر سوی " شهرام ناظری که بارها و بارها با هم گوش کردیم . و دیشب که یک جمله ی جالب هم در بحث هایمان به دست آمد که "همیشه انسانهای بزرگ اشتباهات بزرگ هم دارند " . و آخر شب رو هم دوتایی با هم Cinderella Man دیدیم و حالی بردیم با راسل کروی عزیز .

