تبليغاتX
نوشته های بر سنگ - 1170

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

یک پیام تبریک بود توی صفحه ی ۲ ی روزنامه ی گل.   نوشته بود :" ... عزیزمان ! قبول شدن شیرینت را در دانشگاه تبریک می گوییم و برایت به شادی نشسته ایم . از طرف بابایی و مامانی " . عکس رنگی شازده هم با موهای آنانانسی و گردن آویز مهره ماری آویزه ی تبریک بود .

 

...

رفیقمان از دیدن مصاحبه ی احمدی نژاد با شبکه ی سی-بی-اس به هیجان آمده بود و با شدت می گفت که این آمریکایی های نامرد در ۳۲ مرداد ! به ایران خیانت کرده اند . گفتیم مرداد کبیسه بود و کار از دست خدا هم خارج ! شما کوتاه بیایید و ببخشایید .  گفت جان آراز نمی شود ! گفتیم چرا ؟ گفت آخر من الان خوابم !

 

...

گفتیم نمی شود حالا به ما راه بدهید تا داخل شویم ؟ نگاهی به هم کردند و نفری ۲۰ هزار تومان طلب کردند . با لباس ورزشی سرم را به حالت شرمندگی پایین انداختم .غف اوغلان که با شیر و نارگیل دوپینگ و بدنسازی کرده بود و آماده بود ، دست به جیب شد و تا آخرین قطعه ی اسکناس هایش را شمرد و رفتیم داخل . لخت که شد و فضا را  دید  قسم خورد که تا صبح آنجا می ماند که ۴۰ هزار تومان را حلال کرده باشیم . وقتی گفتم که دلم ماساژ هم می خواهد یک نگاهی به من کرد که خجالت کشیدم و دویدم و رفتم طبقه ی بالا .بر خلاف قرارمان فقط ۹۰ دقیقه ای خوش گذراندیم .  استخر و سونای تمیزی رفته بودیم به نام صدف !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط آراز   |