در آمد : پاييز .. پاييز .. پاييز !
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،
با سکوت سرد غمناکش.
ساز او باران ، سرودش باد،
جامه اش شولای عريانی ست.
ور جز اينش جامه ای بايد.
بافته بس شعله زر تار پودش باد.
گو برويد ، يا نرويد ، هرچه در هرجا که خواهد ، يا نمی خواهد.
باغبان و رهگذاری نيست.
باغ نو ميدان،
چشم در راه بهاری نيست.
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برويش برگ لبخندی نمی رويد،
باغ بی برگی که ميگويد که زيبا نيست؟
داستان از ميوه های سر به گردونسای اينک خفته در تابوت پست خاک می گويد.
باغ بی برگی
خنده اش خونيست اشک آميز.
جاودان بر اسب يال افشان زردش ميچمد در آن.
پادشاه فصلها ، پاييز
پاییز برای من فصل دیگری ست . پاییز فصل من است . زندگی واقعی من در پاییز است . مهر و آبان و آذر . رنگ و عطرش را کاملن احساس می کنم . بالاخره تابستان کسل کننده گذشت و پاییز طلایی از راه رسید . فصل مسافرت ، جاده ی چالوس ، نمک آبرود ، لاهیجان و جنگل گیسوم ، فصل شب های بیرون رفتن و خوش گذراندن و فصل نفس کشیدن ها شروع شد .یادش به خیر " ..و پاییز بود و تنهایی عجب در باد می چسبید " . ضمنن خدا را هم شکر می کنم که مثل محمد مرد تنها از باز شدن مدرسه ها و از ناظم ها واز لپ کشیدن هایشان هم خاطره ی بد ندارم !

