...
سال ها پیش تر بود . در انجمن ادبی دانشگاه می خواندیم . تکه تکه شده و منقطع در خاطرم مانده هست . اما هر چه هست و نیست برای من همان حس را دارد . عین همان حس . بهمن ۵۷ را می گویم . چهره هایمان را یادت هست ؟ همه خسته . همه عاصی . همه پرشور . همه متحد . لباس هایمان رو یادت هست ؟ همه بر علیه ظلم و خان و بورژوا . یادت هست ؟ نمی دانم چرا عادت کرده ایم هر چه زمان می گذرد تلخ هایش یادمان برود و شیرین هایش برایمان شیرین تر بشوند . شنیده ام که گاهی آرزو می کنی کاش سی سال پیش بود ؟ سی سال پیش یادت هست ؟ عاصی بودی . نبودی ؟ فکر می کنی ۱۰ سال دیگر چه بخواهی ؟ من ؟ نمی دانم . دور نشویم از تکه تکه های زمزمه هایمان. من آن بهمن به یادم نیست .. ولی تاریخ نیک می داند که مردانش ز پولاد و زنانش آهنین بودند .. در آن هنگامه ی عاشق کشی چو آتش در زمره ی حق یقین بودند .. از خنجر نامرد نترسیدند .. در آن سرمای جانفرسا به خون سرخ خویش در برف خوابیدند .. بهار سرخ آزادی رهین خون آنان بود . اما دریغ ! افسوس ! ای وای ! بشد پر پر . برفت از یاد به جبر سالیان آن مردمان پاک . ذهنم برای بقیه ش یاری نمی کنه . چه فرقی می کنه . به درد اون چه می خوره . به کار تو چی میاد . باز هم بهمن هست . نا تمام .

