تبليغاتX
نوشته های بر سنگ - 1016

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

...

برایت از محرم می گویم . از ماه عزا . از خاطره ها . می دانی عزیزم محرم در هر دوره ای از زندگی من جور دیگری بوده است . هنوز هم لا به لای خاطره های گنگ و روشن دوران کودکی ام چرخ زدن های هیکلی بند های عاشق زیر علامت های ۱۷ و ۱۹ و ۲۱ و ۲۳ تیغه همراه با سلام های خاص خودش و بشمر داد زدن های اطرافیان با دود اسپند و رنگ خون گوسفند وسط خیابان چرخ می زند . هنوز هم هم زدن های حلیم شب عاشورا تا صبح در خانه ی همسایه مان و در محل قدیمی مان همراه با شوخی های بچه ها و نذر ها و حاجت های کودکی مان در ذهنم راه می رود .  هنوز هم زنجیرهای سه ضرب روی شانه های لخت لباس های سیاه بریده می رقصند . هنوز بوی قرمه سبزی مادرم و ظهر تاسوعا و هیاتی که در حیاط  خانه می چرخید و کیک و شربت ی که پخش می شد و دعای بعد از ناهار شان در خاطراتم حک شده . هنوز هم بوی قیمه ی نذری برایم جزیی از خاطرات فراموش نشدنی محرم است . محرم بود و کودکی و صبح تاسوعا . صبحانه خورده و نخورده می دویدیم طرف هیات و حسینیه تا اولین نفری باشیم که پای بلند ترین پرچم ایستاده باشیم و حمل پرچم را آن روز برای خودمان سند بزنیم و دعواهای گاه کش دار و دسته به دسته ی آن روزها در کوچه ی پشتی سر حمل پرچم و کتل که حسینیه آنقدر برایمان حرمت داشت تا مدعیان پرچم را به تسویه حساب در کوچه ی پشتی حواله دهیم . بعد تر ها گروه موزیک بود و طبل ریز و سنج و طبل بزرگ و نی که اینجا بحثمان البته کمی تخصصی تر بود و کسانی که زیر نگاه جدی میان دار و نگاه جدی  نوحه خوان و نگاه شیطنت آمیز دخترکان هم سن و سال دور و بر دسته نمی توانستند تمرکز کنند خود به خود از دایره ی توجه دسته بیرون بودند . بعد تر ها که بزرگتر شدیم و حسینی تر بیشتر به رقص زنجیر هامان و شور و حال حسینی مان افتخار می کردیم و هر که رقص زنجیر سه ضریش قشنگ تر و حرف شنوی اطرافیان از او بیشتر جلو دار و میان دار دسته ای بود که این بار تماشاچیان بیشتری داشت و توجه بیشتری به توجه دختران جوانش داشتیم . می دانی عزیزم . این روز ها عاقل تر شده بودیم و تفاهم بیشتری با هم داشتیم هر قسمت از مسیر در تیول کسی بود که خانه ی دوست دخترش آنجا بود و طبق رسمی معهود در میان ما ، میان دار دسته ی حسینی درآن مدتی که از آنجا می گذشتیم شخص ذینفع بود و ما چه با مرام برایش سنگ تمام می گذاشتیم و شورش را پر شور تر می کردیم . بعد تر ها عزیزم ! سرمان که در کتاب و دانشگاه رفت و تشیع علوی و صفوی خواندیم وخواندیم و شریعتی را به اندازه ی فهم خود فهمیدیم ، شب های محرم بود و کتاب و اینترنت و غرولند هایی که به جان دسته هایی که خلوت نیمه شب مان را به هم می زدند می کردیم . روزهای عاشورا به انتقال خون می رفتیم و بقیه روز را پیاده یا در ماشین با رفقا گپ می زدیم و کارناوال عزای دخترکان و پسرکان استرچ مشکی پوش را نگاه می کردیم و گپ و باز هم گپ و سفره خانه های سنتی یا بستنی منصور که باز هم گپ بزنیم و تفسیر کنیم محرم مان را . اما می دانی عزیزم . چگونه برایت بگویم این بار فقط تاریخ روزنامه های و لوگوی مشکی بعضی هاشان بود که خبر از آمدن محرم داد . آن قدر در کار و زندگی و در تاریخ تحویل کالا و رسیدن موعد چک ها و بستن صورت و تجهیز فلان کارگاه و بهمان کارخانه و سر و کله زدن با خلق دست و پا زدیم که هنوز رسیدن محرم را ندیده ایم . محرم ما آمده است و ما هنوز ندیده ایم محرم را . این بار باز هم محرم است . باز هم روز عاشورا خون خواهیم داد و باز هم با ماه بانو و دوستان و بانوهایشان خواهیم گشت و گپ خواهیم زد و خواهیم گذشت و محرم هم خواهد گذشت ! اما امسال خیلی دلم می خواهد که حسینیه ی خلوتی باشد و نیمه ی شبی که ماشین را به کناری بزنم و فقط ۳۰ دقیقه ی  تنها به یکی از کتیبه های مشکی تکیه بزنم . فقط همین .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط آراز   |