...
به شدت بی حوصله ام . دلیل می خواهید ؟ یکی نبودن ماه بانو که برای کارهای تسویه حساب رفته تبریز . یکی گرمای مزخرف هوا که واقعن نقطه ی ضعف من است . کولر خانه و ماشین و دفتر و مغازه مدام کار می کند و باز هم من خنک نمی شوم . وحشتناک است ! وحشتناک !
بعد از تحریر : راستی تا یادم رفته بگویم که می گوید دوست خوب دوست مرده است . من اصلن دوست ندارم به اینجور چیزها فکر کنم .
پی نوشت : دلم شمال خنک - نه کنار دریا - جایی مثل کجور و اویل و نیچکوه می خواهد . با چندین باک پر بنزین برای ماشین و یک صندوق آذوقه برای اتراق ۱ هفته ای !
موخره : دلم یک میهمانی اساسی با حضور همه ی رفق هم می خواهد . این یکی را خیلی می خواهد . نامرد ها ! آخر هفته تان را خالی نگه دارید .
خاطره : ۵ شنبه شب با برو بچه ها تا ساعت ۴ صبح مافیا بازی کردیم . هرچند هر بار بازی میکنیم حرارت هایمان تا حد یک انفجار بالا می رود و پیوند هایمان به نازی یک میکرون می رسد ولی آخر هر بازی یک کوفتگی لذت بخش داریم و یک ساعت سوژه ! الان دو روز است که کلی با خودم حال کرده ام که توانستم دو تا پلیس باهوش را حتا در حالت ۲ به ۳ از خودم دور نگه دارم که اصلن شکشان به من نباشد . قسم می خورم که انرژی زیادی سوزاندم . یکی از پلیس ها همین عمو شکارچی خودمان محمد بود که خفن رکب خورده بود. بعد هم که بچه ها رفتند و هوا روشن شد . راس ۶ صبح خوابیدیم ! فکر می کنید کی از خواب بیدار شدیم ! ۱۰ !!! ۱۰ شب نخیر ! ۱۰ صبح باز هم داشتیم گوشت برادران دینی مان را می خوردیم !

