موفق هست . بیست و یک سالش هست . مادرش چند سال پیش فوت کرد . سختی زیاد کشید این بچه . جوون زرنگی هست . تونست با کار سخت چند ساله چیزی که دوست داشت به دست بیاره . یه ماشین باری برای اینکه آرزوهاش رو دنبال خودش بکشه . برای اینکه موفق باشه و خیلی زودتر راننده ی ترانزیت بشه . زن گرفت و پدر یه پسر ۵ ماهه هست . دیشب بله برون داییش بوده و قول داده تا با سوغاتی مناسب زود برگرده خونه امشب رو . گفت یه چرت توی ماشین می زنم و سر و ته می کنم و برمی گردم خونه . رفت که دو ساعت بخوابه . سرد بود هوا . سرد سرد . برگشت . اما ماشینش همراهش نیست . با یه پژو داره بر می گرده . روی پژوی استیشن آرم بهشت زهرا هست حتمن . پسرش هرگز پدر رو نخواهد دید . ماشینش زیر بار کشیدن آرزوهاش کم آورد . پیک نیک توی ماشین خفه ش کرد . خفه . مرتضی خوابش برد و خوابید . شب به خیر عزیز .

