...
عموی بزرگم مرد . ۴۸ ساعت رفتم و برگشتم . ماه بانو امتحان زبان داشت و در تهران ماند . آذربایجان هم مثل همیشه زیبا بود . از قبیله ی ما ، اما بزرگترینشان که ۸۱ ساله بود دیگر نبود . صبح که از خواب پا شده بود گفته بود که : "کسی جایی نرود من ظهر می میرم" . آخر مراسم هر کسی با عجله سی کار خود و فراموشی و گردونه باز می چرخد .
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط آراز
|

