...
دقایق نشان خود را در دفترم پيدا می کنند و می خندند و می گذرند . عده ای سر بر کتابم می گذارند و رويا می بينند .عده ای از کابوسشان می گریزند و عده ای خود را تکرار می کنند. اما هيچ کس از من نمی پرسد بعد از اين همه ترانه ی بی چراغ چشم هايت به کدام تاريکی عادت کرده اند. همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند . حال دوباره اين من و اين تاريکی و اين از پی کاغذ و قلم گشتن. حال من بی تو .
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط آراز
|

