تبليغاتX
نوشته های بر سنگ - 1104

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

انگار هنوز هم دود از خودمان بلند می شود . سالنی که می رویم سانس قبلش را تیمی جوان در اختیار دارد که سرپرستشان یکی از اعضای فدراسیون فوتبال است . هفته ی قبل پیشنهاد برگزاری یک مسابقه ی  دوستانه را داد . با رفیقمان که الان ۵۰ سال دارد و زمانی هم در نساجی مازندران بازی می کرده است حرف که می زدیم می گفت یکی - دو تا بازیکن جوان بیاوریم تا بد نبازیم . گفتم ما تلاش خودمان را می کنیم و خوب بازی می کنیم حالا گیریم که هر کدام هم ۲۰ کیلو اضافه وزن را دنبال خودمان بکشیم از حرف زدن و شلوغ کردن که کم نمی آوریم . انگاری همین طور هم شد . چنان پر سر و صدا بازی کردیم و مرتب حرف زدم که تیم جوانان را که چند تایی هم عضو تیم ملی فوتسال را با خودش داشت با نتیجه ی ۱۲ بر ۴ بردیم . گل سوم ما به همه ی ما خیلی چسبید!  شوت یکی از بازیکنان ما با شدت در حال رفتن به اوت بود که با یک حرکت پشت پای کشویی چنان به زیر تاق دروازه شان چسبید که وقتی همه دست زدند خدایی اش باورم نشد کار من باشد . قشنگ ترین گل تمام عمرمان بوده تا به امروز . انگاری هنوز هم تعصب و تجربه و شلوغ کاری ترتیب شور و دوندگی جوانی و البته بی تجربگی را می دهد . به هر حال مدت ها بود فوتبال به این سنگینی بازی نکرده بودیم . خیلی چسبید . گیریم که الان نفسمان هم دور کله مان در حال چرخیدن است . دود هنوز هم از کنده بلند می شود .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط آراز   |