...
بعد درست ۱۱ سال دیدمت . بعد ۱۱ سال که فقط برای یه هفته برگشته بودی ایران . زیر گذر همون بازارچه ی محل قدیمی مون . ظهر روز عاشورا . همون فقط ۲ ثانیه کافی بود . بعدش خیلی با خودم کلنجار رفتم که کارم درست بوده و یا نادرست - که واینسادم و رد شدم و رفتم - اما الان فکر میکنم بهترین تصمیم ممکن توی لحظه بوده . شاید اگه قرار بود حرفی بهت بزنم فقط این دو جمله این بود که : "رنج ها و سختی هایی که آدم توی زندگیش می بینه سرمایه هاش هستند . ازت ممنونم که سرمایه ی اولیه و بزرگترین سرمایه م رو به من دادی" . حالا گیریم که من اینجا معنی رنج و سختی رو هم به ابتذال کشیده باشم . مگه از یه پسر ۱۹ ساله و یه دختر ۱۶ ساله چه انتظار دیگه می رفت ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط آراز
|
