...
پاییز است و پاییز است و تنهایی عجب در باد می چسبد . شعله ی شمع در اتاق نیمه تاریک می رقصد . یله داده بر مبل و خیره به شمع . سه دهه اش را پر کرده است امروز . ۵ آذر ماه هشتاد و پنج . همین دیروز بود ؟ نع . سی سال پیش بود . ۵آذر ماه پنجاه و پنج . پدر شاد بود ؟ مادر چطور ؟ فرزند دومشان که پسر بود در زایشگاه امین صادقیه ی تهران در محله ی قدیمی امیریه به دنیا آمده بود . پسرک سفید بود و کوچک و حتمن نحیف . پدر شاد از این تولد همه ی بیمارستان را میهمان شیرینی و میوه کرده بود . امروز سی سال گذشته است و پدر ۶۷ سال دارد . پسر سه دهه اش را پر کرده است . دهه ی اول زیباترین و قشنگترین خاطرات کودکی اش را دارد . خاطرات فراموش نشدنی کودکی و دبستان . مثل کودکی همه ی ما . دهه ی دوم درس و مشق بود و رشد و جنگ و جنگ و سال های پر التهاب دهه ی ۶۰ . چشم بر هم گذاشت و گذشت . دهه ی سوم پر است از آزمون و خطا های زندگی . بزرگ شدن و قد کشیدن . داخل هر جایی چرخیدن و دیدن و دیدن . گاهی شاد و گاهی غمگین . گاهی آرام و گاه طوفانی . در همه ی سال ها گاهی این زمان بوده که به شدت و بی رحم گذشته است وگاهی پسرک که گذشته و رد شده است . پسرک مانده هنوز در تلاطم زندگی . کم نیست تجربه های تلخ و شیرین و گس و ترش . کم نیست رنگ های سپید و سیاه و سرخ و سبز و خاکستری و نارنجی . چشم بر آینده ی همچنان تلخ و شیرین و رنگارنگ . فرهاد باز هم می خواند . شعله ی شمع در ضیافت میلاد پسرک می رقصد و کم جان می شود . شب رو به انتهاست . پسرک هنوز یله داده است به گوشه مبل . همسرش در بیمارستان است . خانم ماما – ماه بانو - شیفت شب است . بچه ها را می گیرد و به دنیا می آورد . با لبخندی شیرین لای ملحفه به پدران شاد تحویل می دهد . ئر گوششان زمزمه می کند : مبارک است . روز ۵ آذر متولد شده اید . سی سال دیگر شاید شما هم گوشه ی مبل نشسته باشید و باد پرده های پنجره های نیمه باز را برایتان برقصاند و شما هم بنویسید . سی سال دیگر این روز تولد شماست . پرده ها همنوای باد و شعله ی شمع می چرخند و می رقصند . شب ضیافت است . ضیافت های عاشق و بارانی . یاد صحنه ای از فیلم بوی پیراهن یوسف به خیر . چشم های علی نصیریان نم برداشته و اشک در چشم هایش می رقصد . پشت فرمان ماشین نشسته است و برف پاک کن ماشین را می زند . صحنه می رقصد و فید می شود به اتاق نیمه تاریک پسرک . آخرین تانگوی شمع است و پرده ها . ضیافت تولد کم کم تمام می شود. مثل خیلی از صحنه هایی که تمام این سال ها گذشت و تمام شد و سنجاق شد به صفحه های خاطره ها . شب به نیمه رسیده است . همه چیز تمام شده است . کم کم صبح می شود و "فردا" می رسد . فردا روز دیگریست و زمزمه ی اینکه : " در شتاب عمر فرداها همه دیروز شد" . تولدت مبارک آراز .

