تبليغاتX
نوشته های بر سنگ - 1009

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

...

دوسال و ده ماه گذشته است ! ۳۴ ماه طی شده است . عجیب هست یا نیست نمی دانم که باز هم مثل ۵ فروردین ۸۲ می ماند برایم . انگار قرار است فردا دوباره برای اولین بار با هم باشیم . دلهره ی شیرین و گس و باز هم طعم گنگ ! صبح برای دو روزی می روم تبریز . تبریز دوست داشتنی من حتمن سرد تر شده است این روزها . بالاخره زمستان تهران که این باشد ، تبریز برای خودش قیامتی هست . ماه بانو هفته ی آینده امتحان دارد . مردد رفتن و نرفتن که باشی باز هم دلت هست که مثل همیشه حکم را بر رفتن می دهد . می روم نفسی بگیرم و برگردم . زمستان این روزهای تهران بی هیچ حرف شاعرانه ای سردتر و یکنواخت تر شده است برایم . زمستان فصل شعر نیست برای من . فصل سرد است . فصل سرد . ایمان آورده ای به آغاز فصل سرد ؟  خب گیرم که نیاورده باشی . خیلی که مردی فردا صبح با یک لاقبا پیرهن برو توی حیاط و چرخی بزن تا زمستان چنان بزند پس کله ات که فغان آوردم و آوردمت به ثریا برسد .  می دانم که از تهران تا میانه اتوبان است بدون هیچ تنوع دل انگیزی . به میانه که برسم و وارد جاده تبریز که بشوم  پیچ ها و مناظر اطراف زمستانی اش حتمن این روزها قشنگ تر شده است . طبیعت آذربایجان چیز دیگری است و تبریز برای من جای دیگری . صبح می روم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط آراز   |