تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

هرچه از ترافیک و گیر کردن در جاده و این حرف ها هر سال هی شاکی باشیم باز هم به نشستن در خانه و دید و باز دید های اجباری رفتن و پس دادن می ارزد باور کنید . هوای خوب شمال و شکم چرانی هایمان با شاندیز ها  و شیشلیک های دست ساز و جوجه ها و باقالی قاتق ها و زیتون پرورده ها کمی حالمان را جا آورده است . موقع برگشتن در ترافیک 9 ساعته ی جاده چالوس اصلن خسته نشدم و فقط به این فکر می کردم که چرا ما ها عادت داریم به  هر کسی و هر چیزی که جلوی ماست فرو کنیم . حالا تو بگیر ما شخصی باشیم که می خواهیم سیستم کامپیوتر خانگی بخریم و تا برمی گردیم فروشنده ی دراز قدی به نام علی سلی  به ما فرو می کند یا راننده ای هستیم که با رعایت فاصله ی ایمنی در شب در حال رانندگی در مه و تگرگ و برف و باران در هزار چم  کندوان هستیم و از راننده ی کچل سر براق ماشین عقبی اصرار و ابرام که در صندوق عقب ماشین ما فرو کند ! به خانه آمدیم و ساعت 3 نیمه شب بعد از دیدن فیلم "رفقای خوب" اسکورسیزی ، خواستیم در سال جدید که همه چیز تغییر می کند لباس ویندوز کامپیوترمان را هم نو کنیم و آپ دیتش را اینستال کردیم که پیغام داد : " تو یک دزد هستی که ویندوزت تقلبی هست و شما ها همه تان سر و ته یک کرباسید و یک رفیقتان هم چندی پیش لو رفته بود " . فهمیدیم باز هم علی رسم هذه الامور این بو ها از سمت آرش است و کار ، کار سیموور است . از آنجایی که حافظه مان هم بد نیست و اکبر حافظه هستیم ، یادمان بود که آرش در ماه اکتبر این بلا به سرش آمده بود . به آرشیو وبلاگش مراجعه کردیم و نحوه ی کرک کردن را خواندیم و به سیستم اعمال کردیم و دیگر موقع لاگین به ویندوز ، بیل گیتس پرچم دزد دریایی حواله مان نداد . ما هم به پیروی از هاچ سیمور با تمامی انگشتان شست دست و پا علامت مخصوصی به ماکروسافت حواله کردیم و شادی کردیم و این چنین است که از امروز در  روز 6  برج حمل سنه ی 86 از خانه سال نو را آغاز می کنیم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

ما بازگشته ایم . دو هفته ای را هم در آلمان و ایتالیا گذرانده ایم . آلمان را با نظم خاص و مردم جدی اش و ایتالیا را با تابلوهای زیبای ماندگار در ذهن ش و قالتاقی مردمان شبیه به ایرانش گذاشته و به ایران خودمان بازگشته ایم . آرش این رفیق عزیز ما ما هم شیرین کاری کرده و سفرنامه ای تخیلی را در وبلاگش نوشته که لینک نمی دهیم که خودتان زحمت بکشید و بروید و وبلاگش را زیر و رو کنید . این قضیه ی تعلیق اینجا را هم می گذاریم به حساب شیرین کاری خودمان ! مگر ما چه از دیگران کم داریم که هزار بعلاوه ی یک ماه است با می کنیم و نمی کنیم تعلیق، خلقی را بر سر کار گذاشته اند ؟ اصلن همان بهتر که هراز گاهی تعلیق کنیم و محبوبیت خودمان را اندازه بزنیم . اتفاقن این روزها اگر وقتش باشد حرف هایی برای نوشتن داریم . از همان جنس که فقط خودمان می فهمیم و حتا بعد از چند وقتی که گذشت خودمان هم نمی فهمیم اش . فقط می ماند .. اصلن ولش کن . هیچ چیز نمی ماند . هیچ چیز !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

این درست که دقیقه ی آخر برنامه را به ما اطلاع دادند . اما این دو روز تعطیلی ناگهانی که به کنار عید فطر اعمال شد کمک کرد تا دست ماه بانوی مان و فرمان اتوموبیل مان را بگیریم و بچرخیم به طرف شمال . جایی که این جناب ژیرس هم ما را به اصطلاح دور زده بود و چند ساعتی زودتر از ما در خلوتی جاده رفته بود . به هر حال برای ما منطقه ی کلار آباد و آبادگران چیز دیگری هست همیشه . به خصوص که در التزام رکاب دوستان دوست داشتنی مان هم باشیم . تعداد ۲۴ نفر انسان بلایی بر سر ویلای جدید اسی خان آورد که روز اول قیمت زمین های امیر دشت از ۱ میلیون تومان به ۱۰۰ هزار تومان تنزل کرد . با شیرین کاری رفقا و آواز های دسته جمعی شان در شب دوم قیمت زمین ها به ۱۰ هزار تومان رسید . در شب سوم به علت عدم حضور ژیرس در کنسرت و جای خالی ایشان در دوچرخه سواری در شهرک سرعت نزول قیمت کمتر شد و به از قرار هر متر ۱۰۰۰ تومان رسید . ما که ندیدیم ولی دوستان خبر دادند که در شب چاهارم تابلوهای for sale  با زیرنویس یکی بخر و دوتا ببر بر سر در ویلاهای امیر دشت نصب شده بود . آن هم از عمر سه شبی بود که حالی بردیم . تشکر بی پایان بر اسی خان و بانو و فرزند برومندشان . خوش گذشت رفقا .

بعد از تحریر : از ورزش غافل نبودیم . ژیرس قهرمان بلامنازع مسابقات تنیس بود و ما نیز در مسابقات والیبال انواع سرویس های چرخشی و پرشی و بلند و کوتاه را اعمال کردیم تا تیم مان قهرمان شود . در مسابقات نشستنکی نیز تیم هوخشتره مرکب از ما و ژیرس قهرمان حکم بود . آقای میطی خوشنویس هم فاتح مسابقات "پیاده چرخ" در شب و قیلوله تا لنگ نهار بود . ماه بانو هم بیکار ننشست و فاتح مسابقات ماراتن دوچرخه سواری رفت و برگشت به ساحل و خیره شدن به دریا به توان N گردید . در مسابقات تفریحات سالم هم تیم همیشگی ما با عنوان باشگاه دخانیات فاتح همیشگی اسموکینگ بود .

 

تکلمه ی بعد از تحریر : این وبلاگ در این ۵ سالی که هست بارها آدرس عوض کرده است . لحن نوشتنش و طریقه ی صحبتش و نوع مخاطبش بار ها تغییر کرده است . اصل بودن و نوشتن و خواندن و عادت و تکرار بوده است . کم گو و پرگو بوده بی هیچ سلام وخداحافظ . اما در ۲-۳ ماه مانده به تولدش شاید به حالت تعلیق در آید . تعلیق برای همیشه . "چرا" یش هم قطعن به حال مخاطب "این روزها" یش توفیری ندارد . قضیه می شود همان داستان نامه ی بدون خط و رفتن بی خداحافظ .

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

از یک روز پاییزی در راه رفت و برگشت به فومن و صومعه سرا و ماسال لذت بردیم . پخش ماشین بیشتر اوقات خاموش بود و فقط حرف می زدیم . در یکی از معدود دفعاتی که پخش روشن بود صدای داریوش و ترانه های ماندگار فریاد زیر آب و نون و پنیر و سبزی بود که ما را به سقف ماشین چسبانده بود . حتا آن افسر ابله هم که سرعت ما را ۱۵۳ تا زد نتوانست حسمان را خراب کند . چه فرق می کرد که دستگاهش خراب باشد یا خودش هوس چایی کرده باشد مهم این بود که سرعت ما ۱۱۰ بود و ۳۰ تا بیشتر از حد مجاز . قبض را هم به سطل زباله اعمال کردیم - زور در برابر زور - . نم نم باران هوای رشت و ماسوله و این ترانه ها و فصل پاییز یکی از قسمت های شیرین زندگی هست . جای خالی ماه بانو بد جور به چشممان می آمد . باز هم یادمان افتاد که خیلی عاشق شده ایم . با داریوش هم نوا شدیم که "عاشق همه سال مست و رسوا بادا " . سری به زمین و قلمرومان زدیم . عالی شده . اسم شهرک را پیشنهاد دادیم که بگذاریم کورلئونه ! مسوول شورای یه جور بدی به ما نگاه کرد . یک تکه زمین را هم قرار شده که فروشگاه کنند که قرار شد آن را هم بخریم و به قلمرو اضافه کنیم و بدهیم آرش کافه سیمورش را راه بیندازد . دیوار حصار زمین ما هم  خوب شده بود ولی در باز نمی شد ، فهمیدیم که درخت ها بزرگ شده است . شش ماه پیش اصلن درختی آنجا نبود . فکر می کنیم که از بس از آسمان آب و باران به سر این شمال می ریزد از زمین همین جور سیخ است که  به آسمان بلند می شود . کل رفت و برگشت و کار هم ۱۲ ساعت طول کشید که خیلی کیفورمان کرد . خیلی .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

ایران واقعن زیباست . برای من مسافرت عشق است  . زنده گی است  . ورسک مازندران طبیعت بکر و مسحور کننده ای دارد . برای نقشه ی زمین یکی از همکاران یک روز جمعه را در ورسک گذراندیم . کوهستان ورسک مازندران با آبشار ها و صخره های دست نخورده اش معنای کامل حرکت و زندگی است . همیشه کوهستان و جنگل را به ساحل و رودخانه را به دریا ترجیح داده ام . برای دیدن زمین دیگری یک روز یک شنبه را هم در گیلان و ماسوله بودیم . ماسوله ی زیبا هنوز استوار است و سرشار از زندگی . فضای شاعرانه و نوستالژی غریبی دارد جنگل هایش . در روزگار اتقراض دن ها و دستگیری آخرین پدر خوانده در سیسیل ، قلمرویی در کنار زادگاه دن ویتو مهاجرنه لازم بود برای دن مایکل آراز که میخ هایش را در زمین کوفتیم . در برگشت حتا شلوغی های جاده ها و بی ملاحظه گی رانندگی ها و کاستی ها و مشکلات همچنان پابرجا ی راه های نا امن ما ، نمی تواند ذره ای از لذت بودن در طبیعت را کم کند . برای زندگی کردن و دوام آوردن در شهر شلوغ تهران این فرار های گاه و بی گاه لازم است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

خیلی وقت بود که به این استراحت نیاز داشتم . فرصت خوبی بود تا چند روز خلاص از هرچه بر گرد خویش ساخته ام نفسی بکشم و هوایی تازه . اصولن همراهی با عوام – این عوام را که می گویم تو به خودت نگیر اکثریتی را می گویم که به معنی کلمه عوام هستن و اصلن هم گذرشان این جا نمی افتد تا احیانن بهشان بر بخورد -  چیز خوبی برای من نیست به خصوص وقتی که مسافرت رفتن و شمال رفتن همه گیر می شود . اما از آن جایی که آب نطلبیده نوش است و مراد و من هم عاشق مسافرت ، همه چیز در چند ساعت جور شد تا چندین روز برویم در صفحات شمالی مملکت . آن چه برای من ماند حسی  زیبا ست و رفع خستگی و لذت بودن با آنان که که دوستشان داری و آن چه برای شماست خواندن این سطور است و این که اینبار من باز هم به همان پاتوق همیشگی خودم در نمک آبرود و رستوران آبادگران رفتم و از آب و هوای خوش و واقعن زیبای جنگل نمک آبرود و ساحل آبادگران لذت بردم . حسن ختام سفر پنج روزه ی ما گشتی بود در هوای دل پذیر جنگل عباس آباد و آبشار زیبایش و آتش شب ساحل هدیه ی ماه بانو . 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط آراز   |