تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

 

 

هفت سین 86 ماه بانو

 

این هم از هفت سین  ما ،

سال نو مبارک ،

سلامت ، شاد و کامیاب باشید .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 5:7 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

این خاصیت ماست . دوست داریم خودمان را طوری نشان بدهیم که دوست داریم باشیم . قضیه ای تکراری که توضیحی تکراری تر دارد . اگر پول زیاد و فراوان داریم خودمان را در نقش نویسنده و محقق و دانشمند جویای علم و ادب نشان می دهیم که البته هیچ اهمیتی هم برای پول قائل نیست و اگر خبره در علم و حرفه ای در تخصصی باشیم خودمان را پول داری جا می زنیم که دنیا را گشته است . به هر چیزی که علاقه ی قلبی داریم اهمیتی قائل نیستیم و خودمان را بی توجه به ان نشان می دهیم . سنگینی خجالت از "داشته" هایمان همیشه روی دوش ماست .چرایش بحث الان من نیست . بحث این است که هیچ اهمیتی برای داشته هایمان و هیچ دفاعی برای نحوه ی به دست آوردنش - صرف نظر از حسن و نقصانش - نداریم . این دو شخصیتی بودن ما و بالا و پایین شدن کفه ی این ترازوست که دغدغه ی ماست و نحوه ی زندگی روزمره ی امروز ما را می سازد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

به نظرم می آید خر هم مثل بارباباپا شکل های مختلفی دارد . حتا می شود گفت که انسان هم می تواند از این خصیصه و دوست داشتنی بودن این حیوان استفاده کند . گاهی خودش را به خر نزدیک کند و گاهی هم دیگران را به خر . ولی فکر می کنم شق اول قضیه با اینکه انسانی تر است اما بدجور توی ذوق می زند . چون مرتب ممکن است یادت برود که الان خر هستی و یک وقت یک احساسی ، ژست روشنفکری ای و چیزی به دست بگیری که اصلن با سیستم خر بودنت جور در نیاید . خب . بعضی وقت ها چاره ای نیست . این جور وقت ها هم بهتر است از شق دوم قضیه استفاده کنی و دیگران را خر فرض کنی . این جوری بهتر با وجدان خودت کنار می آیی حتمن . این قضیه خر تو خر شدن هم چیزی هست که از اول خلقت تا به حال وجود داشته است . و آن چیزی هم که حد ندارد یحتمل همین خریت است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

پاییز است و پاییز است و تنهایی عجب در باد می چسبد . شعله ی شمع در اتاق نیمه تاریک می رقصد . یله داده بر مبل و خیره به شمع . سه دهه اش را پر کرده است امروز . ۵ آذر ماه هشتاد و پنج . همین دیروز بود ؟ نع . سی سال پیش بود . ۵آذر ماه پنجاه و پنج . پدر شاد بود ؟ مادر چطور ؟ فرزند دومشان که پسر بود در زایشگاه امین صادقیه ی تهران در محله ی قدیمی امیریه به دنیا آمده بود . پسرک سفید بود و کوچک و حتمن نحیف . پدر شاد از این تولد همه ی بیمارستان را میهمان شیرینی و میوه کرده بود . امروز سی سال گذشته است و پدر ۶۷ سال دارد . پسر سه دهه اش را پر کرده است . دهه ی اول زیباترین و قشنگترین خاطرات کودکی اش را دارد . خاطرات فراموش نشدنی کودکی و دبستان . مثل کودکی همه ی ما . دهه ی دوم درس و مشق بود و رشد و جنگ و جنگ و سال های پر التهاب دهه ی ۶۰ . چشم بر هم گذاشت و گذشت . دهه ی سوم پر است از آزمون و خطا های زندگی . بزرگ شدن و قد کشیدن . داخل هر جایی چرخیدن و دیدن و دیدن .  گاهی شاد و گاهی غمگین . گاهی آرام و گاه طوفانی . در همه ی سال ها گاهی این زمان بوده که به شدت و بی رحم گذشته است وگاهی پسرک که گذشته و رد شده است . پسرک مانده هنوز در تلاطم زندگی . کم نیست تجربه های تلخ و شیرین و گس و ترش . کم نیست رنگ های سپید و سیاه و سرخ و سبز و خاکستری و نارنجی . چشم بر آینده ی همچنان تلخ و شیرین و رنگارنگ . فرهاد باز هم می خواند . شعله ی شمع در ضیافت میلاد پسرک می رقصد و کم جان می شود . شب رو به انتهاست . پسرک هنوز یله داده است به گوشه مبل . همسرش در بیمارستان است . خانم ماما – ماه بانو -  شیفت شب است .  بچه ها را می گیرد و به دنیا می آورد . با لبخندی شیرین لای ملحفه به پدران شاد تحویل می دهد . ئر گوششان زمزمه می کند : مبارک است . روز ۵ آذر متولد شده اید . سی سال دیگر شاید شما هم گوشه ی مبل نشسته باشید و باد پرده های پنجره های نیمه باز را برایتان برقصاند و شما هم بنویسید . سی سال دیگر این روز تولد شماست . پرده ها همنوای باد و شعله ی شمع می چرخند و می رقصند . شب ضیافت است . ضیافت های عاشق و بارانی . یاد صحنه ای از فیلم بوی پیراهن یوسف به خیر  . چشم های علی نصیریان نم برداشته و اشک در چشم هایش می رقصد . پشت فرمان ماشین نشسته است و برف پاک کن ماشین را می زند . صحنه می رقصد و فید می شود به اتاق نیمه تاریک پسرک . آخرین تانگوی شمع است و پرده ها . ضیافت تولد کم کم تمام می شود. مثل خیلی از صحنه هایی که تمام این سال ها گذشت و تمام شد و سنجاق شد به صفحه های خاطره ها . شب به نیمه رسیده است . همه چیز تمام شده است . کم کم صبح می شود و "فردا" می رسد . فردا روز دیگریست و زمزمه ی اینکه : " در شتاب عمر فرداها همه دیروز شد" . تولدت مبارک آراز .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

باور کردم . باور کرده ام که شرایط یکسان بر روی آدم های متفاوت تاثیر یکسانی خواهد گذاشت . ورودی هر چه که باشد پس از تاثیر شرایط و فرآیند های گاه پیچیده اش خروجی یکسان خواهد بود . اینکه گفته شود مردم "فلانشهر" خصوصیتشان "این" است و مردم "بهمانکشور" "آن"  حرف درستی است . زنان ! مردان ! فوتبالیست ها ! کشتی گیران ! نویسنده ها ! لات ها ! .. و تمام مثال هایی از این دست که یک خصوصیت مشترک را به همه ی عضو های جامعه شان تعمیم می دهیم در حالی در گذشته برای من محلی از اعراب نداشت که این روزها کاملن درست به نظر می رسد . باید یک بار دیگر با یک نگاه جدید تر به این قضیه خصوصیت های اکتسابی نگاه کنم که به شدت به قدرت تاثیر محیط ایمان آورده ام . 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

گذشته را نباید دست زد . به هم نباید زد خاطره های رفته را . گاهی کسی را می بینی که خیلی وقت است خبری از او نداشته ای . با کمی صحبت آرزو می کنی کاش اصلن خبری از او نمی شد . - گیریم که در گذشته چه حالی که با هم نمی کردید -  اینکه تو عوض شده ای یا او . اینکه اصلن این عوض شدن خوب است یا بد . هیچ مشکلی را حل نمی کند . اصل همان است که بود . ای کاش ! یادش!  دست نخورده بود .  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

از۴ فروردین ۸۲ تا امروز سه سال و سه ماه گذشته است . ۳۹ ماه . ماه بانو فردا آخرین امتحانش را می دهد . محل سکونت ماه بانو از پس فردا دیگر تبریز نیست . سخت بود . سخت سخت . آنقدر سخت که بشود بارها این کلمه را تکرار کرد . گفتنی ها کم نیست . بگذار برای وقت دیگر . سه سال و سه ماه گذشت و از پس فردا "با هم " به دنبال کارهای جشن مان خواهیم بود .

 بعد از تحریر : به نوعی می شود نوشت که امشب آخرین شب مجردی ما قبل از عروسی خواهد بود . ظرف ۳ سال گذشته به غیر از تعطیلی تابستان ، ما فقط هر یک ماه یا هر چهل روز یک بار به مدت ۲ - ۳ روز با هم بودیم که آن هم معمولن به خاطر تعطیلی های اکثرن وفات و رحلت بود ! ولی از فردا زندگی مجردی ما به سر آمده است . نیازی به گفتن مجدد هست که این سه سال که به نظر خیلی ها چشم بر هم گذاشتن بوده چه همه سخت گذشته است ؟ شاید وقتی دیگر بنوسیم از سختی های یک انتخاب . انتخابی که اگر به درستی اش اعتقاد داشته باشی همه ی سختی را قابل درک و تحمل می کند . خوشحالم بی پایان که پایان آمد این ایام سخت "بی او " بودن . و خوشحالم بی اندازه که "دوست خوب من"  نزدیک تر هست از همیشه به من . دوست خوبی که برای ادامه ی زندگی ام روی دوستی اش و رفاقت اش حساب کرده ام . دوست مهربانی که با اینکه قسمت بیشتر این سختی را خود تک وتنها در غربت به دوش کشید خم بر نیاورد و روحیه داد همیشه . گزاف و خود نمایی - که همیشه گریزانش بوده ام - نباشد که بنویسم : دوست خوب من . به خانه ات خوش آمدی .

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

مهاجرت اگر مساله ی اول ما نباشد حتمن یکی از مهم ترین مسایلی هست که این روزها خیلی به آن فکر می کنیم . پیشرفت کردن و به ایده آل های خود رسیدن در زندگی شرایطی را طلب می کند که هرگاه مشکلی در این زمینه ایجاد شود بیشتر از اینکه به فکر حل مشکل - که البته گاه بسیار حل نشدنی با شرایط جامعه ی ما هستند - باشیم به فکر فرار از مشکلات هستیم که شاید چاره دیگری هم نباشد . آنچه مشخص هست این است که در این قسمت زندگی مان به چیزی جز پیشرفت و ساختن آینده ی دلخواه فکر نمی کنیم . اما مشکل دیگری هم که این وسط گاه به مشکلات جاری ما اضافه می گردد "فکر فرار" است . به نظرم مشکلات و موانع همه جای دنیا هست . جایی بیش تر و جایی کم تر . آن موقع که به "فرار" فکر می کنیم حتمن باید شرایط جدید را در نظر گرفت . رفتن به هر قیمتی ممکن است عقب گرد کردن و پس رفت از پیش رفت هایی باشد که در این چند سال آخر به دست آورده ایم . بعضی چیز ها را می شود مجدد به دست آورد و چه بسا بهتر و ایده آل تر ولی برخی دیگر قابل برگشت نیست . داشتن لحظه های خوب و دلپذیر و لذت بردن از جوانی و زندگی در کنار خانواده چیزی نیست که با رفاه و کمال سال های دیگر بشود در یک کفه ی ترازو گذاشت . جنس این ایده آل ها با هم متفاوت است . شاید بشود زندگی راحتی داشت و شغل های متناسب با آرزو ها و تحصیلات و سطح تخصص به دست آورد در سال های مهاجرت  . ولی آیا می توان زندگی در کنار خانواده و دوستان را هم داشت در آن سال ها ؟ می توان جلوی گذر ایام را گرفت ؟ به همین دلیل است که می گویم مهاجرت برای هر شخصی "شخصی" و متفاوت با دیگری است . شرایط ایده آل هر کس متفاوت با دیگری است و به همین خاطر هیچ وقت نخواهد آمد که بتوان یک فرمول واحد برای مهاجرت در نظر گرفت .  بعلاوه ی اینکه "چشم بستن" بر موفقیت های احتمالی که چند سال طول کشیده تا به دست بیاید و از آن گذشتن به قیمت رفتن باید با "چشم باز" صورت پذیرد و به عبارت آراز  "چشم بستن باید با چشم باز صورت پذیرد !!" . آنگاه است که می توان سال ها بعد نشست و قضاوت کرد که تصمیم امروز تا چه حد به ساختن آن آینده ی ایده آل کمک کرده و یا ضرر زده است . دقت کردن همیشه اجباری هست که فردا روز افسوس چیزهای از دست رفته امروز برای داشتن آینده ی فردا - که ایده آل بودن آن هم با فرض خوش بینی در نظر گرفته شده است - در میان نباشد که بعضی از چشم بستن ها قابل جبران نیست .

 

...

اسامی تیم ملی فوتبال ایران برای شرکت در جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان اعلام شده است . نه ترکیب تیم ملی ایران در قوطی هست و نه حدس زدن آن برای کسانی که در این چند سال کار برانکو را دنبال کرده اند کار سختی است . از الان می شود ابراهیم میرزاپور در در درون دروازه و کعبی،نصرتی،زارع و یحیی  را در دفاع تصور کرد و نکونام را در هافبک دفاعی تیم ایران . مهدوی کیا و زندی بال راست و چپ و کریمی هافبک نفوذی و دایی و هاشمیان دو نوک ایران هستند که هاشمیان طفلک مثل همیشه به سمت کناره ها متمایل خواهد بود . شاید سورپریز برانکو قرار دادان آندرانیک تیموریان برای کمک به جواد نکونام در هافبک دفاعی باشد که انگاه حتمن زندی از ترکیب خارج خواهد شد . کریمی هم اگر خسته شود یک گزینه ی خوشبخت از بین برهانی و معدنچی یا خطیبی جهت جایگزین کردنش انتخاب می شود . اگر دوست دارید بازی کاظمیان را ببینید باید دعا کنید تا کعبی یا مهدوی کیا خیلی خراب بازی کنند که احتمال اولی اگر بیشتر باشد باز هم بازی به کاظمیان نخواهد رسید و فقط غرغرهای سمیرا زن دوم مهدوی کیا و راه رفتن روی اعصاب مهدی است که می تواند مهدی دوست داشتنی رابه هم بریزد تا کاظمیان چند دقیقه ای فرصت حضور در میدان داشته باشد و به تبع آن بعد از جام جهانی نازکردن های همیشگی اش برای پرسپولیس ادامه پیدا کند . کسانی مثل عنایتی هم می توانند از روی نیمکت و یا سکو شاهد هنر نمایی علی دایی و هرز رفتن هاشمیان باشند . شاید اگر اول با آنگولا بازی می کردیم و می باختیم در بازی های بعد برانکو که می دانست صعود نمی کند شانسی را به چند بازیکن ایران می داد ولی با این ترتیب ما فکر میکنیم همینی هست که هست . اگر خیلی هم احساسات به خرج ندهیم تصور اینکه تیم ایران با صفر امتیاز از گروه به ایران صعود خواهد کرد خیلی چیز غریبی نخواهد بود . حالا این شما و این شوی  برانکو و دادکان تا جام جهانی .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

ايستادگي و پافشاري بر روي آنچه صحيح مي پنداريش علي رغم فشارهاي بيروني شجاعت است. لبخند زدن براي روحيه بخشيدن به ديگران در حالي كه از درون فرو ريخته اي يعني مقاومت.  اراده يعني انجام مكرر آنچه در ته قلبت درست مي پنداري .  غمخواري يعني خوب گوش كني و بيش از آنچه انتظار مي رود انجام دهي تا زندگي را براي هم نوعي كمي قابل تحمل تر كني.  كمك كردن به يك دوست هنگامي كه نيازمند توست، بدون توجه به اينكه چه هزينه اي در بر دارد، وظيفه شناسي است.  بخشيدن بدون توقع ، و بدست نياوردن چيزي در ازاي بخشيدن بلوغ و از خود گذشتگي است.  اعتماد به نفس يعني گردن به غرور بر افراشتن و انتخاب بهترين گزينه براي بودن در هنگامي كه زندگي مي خواهد تو را به زانو در آورد و اطمينان از اينكه زندگي را به زانو در خواهي آورد .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

 

برج ما برج پرده داران است

همه کس را به برج ما ره نیست

چه شد این جا گذرت افتاده است ؟

سرگذشت تو چیست ؟ نام تو چیست ؟

 

 

قبل از تحریر : این شب ها ، شب های آخر سال است . - گریه کنین مسلمونا ! ملا میگه ثوابه -  نشستم و سری زدم به وبلاگ ها و نوشته های گذشته ام . بعضی بودند و بعضی هم نه . آنچه در زیر آورده ام از نوشته های آن موقع ها ، یاد آوری خاطراتی هست برایم . و عمر است که می گذرد . که در شتاب عمر فردا ها همه دیروز شد .

 

 

یک ) روز ۲۵ بهمن سال ۸۱ به مناسبت روز ولنتاین با سوژه ی دکتر رضا

 

یک اپیزود واقعی و حقیقی . مكان : داخلي ، روز ، داخل پاويون ، بیمارستان لقمان! نبش بغل دست اورژانس زنان !

دکتر رضای عاشق همراه با شيرزاد نشسته است و دستش را زير چانه اش گذاشته و در حاليكه بابت بيخوابي هاي ديشب كه ناشي از قدرت مطلق او در خانه بوده و منتج از شستشوي مقاديري ظروف و كهنه و لباس و رانندگي تي ! ميباشد ، خميازه اي ميكشد به دور دست ها خيره شده ميباشد ! شيرزاد زير لب ترانه اي را زمزمه ميكند و به دعواهاي جديدي كه با پرسنل بر سر انتخاب نوع رنگ واكس خواهد داشت، مي انديشد!  در اين هنگام ناگهان در آنجا باز ميشود و دو كودك – كه شبيه اين آدامس فروش هاي آويزان و كولي فالگير سر چهار راه ها هستند - وارد ميشوند،در حاليكه بسته اي را در دست دارند كه روي آن نوشته شده : Be My Valentine ! به سمت دكتر عاشق دويده و او را بوس ميكنند ! و ميگويند : بابا ! بابا ! بابا !  بدو بيا ! مامان هم منتظره ها !! (:  دكتر عاشق در حاليكه با چشمان بهت زده به جعبه ي عشق كه درون آن يك عروسك سروناز هست خيره شده و زير لب يك ( ابله ) غليظ ميگويد ، دنبال موبايل خودش ميگردد تا به آراز زنگ بزند ! و به او دري وري بگويد ! – او به اشتباه فکر می کند این هم از شیرین کاری های آراز است -  اما زهی خیال باطل  که تلفن آراز مورد نظر وي ،  روي منشي تنظيم شده كه به دكتر عاشق ميگويد : فحش نده ! مسكاليتو هم خودتي ! برو زن و بچه ت رو تحویل بگیر !  شيرزاد لبخندي ميزند ! دكتر عاشق در حاليكه اشك در چشمانش حلقه زده به حياط بيمارستان ميدود اما ناگهان خشكش ميزند ! چهره ي یک کولی عاشق ! در حاليكه شليته اي زرد فسفري همراه با شنل سبز جگري و روسري قرمز دلبري با خود دارد از لاي نرده هاي بيمارستان به او خيره شده و ميگويد : دکترم ! عزيزم ! ولنتاینت مبارك ! بيا فالـت بگيـرم !

 

 

 

دو ) بهمن ماه ۸۱   متاثر از شهر قصه ی زنده یاد بیژن مفید

 

 يه جايي توي شهر قصه هست كه طوطي رو ميگيرن كه محاكمه بكننش به اتهام جعل نام ! كه خره شكايتش رو كرده بود !

-  اسمت چيه !؟

-  طوطي ام ! طوطي شاعرم من ! طوطي عاشق ام من !

-  طوطي كه شاعر نميشه !  

-  خب ديگه پس خرم من !

 

 

 

سه ) دی ماه ۸۱  برای فوت پدربزرگ. ساعت 3 صبح قبل از برگشتن به سر کار شمال

 

زندگي يه بازيه ! يه بازي با تمام قواعد خاص خودش !  هفته ي پيش پدر بزرگ رفت ! هميشه دوستش داشتم يه جور خاصي ! برام نمونه ي يه آدم مغرور و پيشرو بود ! شايد تنها كسي بود كه هر وقت ميديدمش به جاي حرف هاي روزمره و سلام و احوالپرسي فرماليته ي مرسوم ازم اوضاعم رو مي پرسيد و به دقت گوش ميكرد و باهام حرف ميزد !  توي اين يكي دوساله آخر هميشه دوست داشتم تا نظرش رو راجع به همه چيز بدونم ! خيلي برام مهم بود ! باهاش خيلي راحت بودم و همه ي حرفام رو بهش ميگفتم !  چند وقت پيش كه رفت بيمارستان و پدر و مادرم هم مسافرت بودن ، تا نصفه هاي شب ميرفتم پيشش بيمارستان كسري ! خيلي با هم حرف ميزديم ! هيچ وقت نديدم روحيه ش رو ببازه ! هيچ وقت ! حتا وقتي خودش متوجه ي شيمي درماني ش شده بود و به روش نمي آورد ! و شايد اين تنها قضيه اي بود كه بين ما موند و هيچ وقت راجع بهش با هم حرف نزديم ! يه حلقه فيلم هم پيش خودم دارم كه كسي نميدونه ! اين فيلم با دوربيني گرفته شده كه گوشه اتاقش گذاشته بودم توي بيمارستان و داشت باهام حرف ميزد ! هر بار توي اين يه هفته خواستم فيلم رو بزارم و توي اتاقم ، خودم ببينمش ، نتونستم ! شب يلداي امسال تنها سالي بود كه من خونه نبودم ! از شمال بهش زنگ زدم و كلي شوخي كرديم ! هيچ فكر نميكردم كه به اين زودي بره ! توي مراسم گريه هم نكردم ! خودش بهم ياد داده بود ! حتا پيرهن سياه نپوشيدم و كسي هم جرات نداشت حرفي بزنه ! چون اينم خودش بهم گفته بود ! رفت و حسرت بيشتر با هم بودن رو برامون گذاشت ! اما !! ، امشب اشكم رو در آورد ! جاييكه طبق عادت تمام اين آخر هفته ها،  بدون اينكه يادم باشه ! بدون اينكه حواسم باشه ! بعد از سفره خونه داشتم ميرفتم طرف خونشون تا ازشون خداحافظي كنم كه من صبح زود دارم ميرم شمال !! ،  تا وسط راه رو رفته بودم كه يادم افتاد !  يادم افتاد كه نبايد برم خونشون كه بايد برم بيمارستاني كه مادربزرگي رو كه شب هفت شوهرش سكته كرده رو ببينم !  كه مادربزرگ رو بيشتر داشته باشم كه الان يادگار تمام گذشته ي خانواده هست !  وسط راه تلفن زنگ زد كه بايد بيمارستان مادر بزرگ رو عوض كنيم ! كه يه مشت بي وجدان به اسم پرستار و پرسنل بيمارستان خبر ندارن كه مريض بخش مراقبت هاي ويژه اكسيژنش تموم شده و حالش خراب شده !  نميدونم توي چشامون چي بود كه رييس بيمارستان شبونه اجازه مرخصي رو داد !  توي كسري باهاش خداحافظي كردم كه به زور با اون حالش راهيم ميكرد كه برو ! اين تمام حال منه ! هيچ وقت دوست نداشتم اينجا اينجوري بنويسم ! اما نميدونم ! شايد نوشتم تا سبك بشم ! نوشتن آرومم ميكنه و اينكه چرا براي اينجا نوشتمش رو نميدونم ! شايد براي تو كه ميخواي حالم رو بپرسي ! – كه حالم اينه ! شايد براي تو كه ميگي من كجام ! – كه من اينجام ! شايد براي تويي كه ميگي ميام و ميرم و نميبينيم همديگه رو ! – كه اينجوريه ! اما با تمام اين حرفا ! هنوز زندگي ميكنم با تمام قدرت ! هنوز به روم نميارم با تمام وجود ! و هنوز خودم خواهم موند !

 

 

چاهار) ۱۵ دی ماه ۸۱

 

صداي زنگ تلفن ! صداي گرفته ي بابا كه مثل هميشه ي وقتا بلد نيست خوب دروغ بگه ! جاده چالوس انگار نميخواد تموم بشه ! ترافيك آشناي تهران و ماشين هايي كه نميتونن راه برن ! 

از ماشين پياده ميشم و ميرم سراغ يه نفر كه تكيه داده به موتورش و وايساده ! آقا ! ببخشين ! شما از اين پيك موتوري ها هستين ؟! ميشه من رو سريع به بهشت زهرا برسونين ؟!  يه خورده نيگا ميكنه و ميگه : من پيك نيستم ولي تو بايد رضا باشي ! نه !؟  حتا حال تعجب ندارم ! ميگم شما ؟! ميگه منم ! مستاجر بابات ! يادت رفته ما رو ؟! .. ميشه من رو سريع به بهشت زهرا برسوني ؟! صداي زنگ هاي پي در پي مبايل كلافه م كرده ! زنگ ميزنم به خواهرم ! : من تا ۱۲ ميرسم ! اگه دفن كنين ، ميدم بشكافنش ! ديگه هم زنگ نزنين ! و ديگه خاموش !  قطعه ۲۲۶ ! يه كوچه باز ميكنن تا برسم بالاي قبر ! خدا !  ميرم توي قبر ! صداي هيشكي در نمياد ! يه صداي آشنا ميگه : پسر ! هشياري ؟! با اشاره سر ميگم : آره ! چند ثانيه بيشتر طول نميكشه ! چند لحظه بعد ، صداي قر آن ه و رقص بيل كه خاك ها رو ميريزه توي چاله !  پدر بزرگ اما ، انگار خيلي وقته خوابيده !

 

 

 

پنج ) دی ماه ۸۱

 

حسين رضا زاده ! قهرمان دوست داشتني من رو آوردن دفتر روزنامه كلي حرف زدن باهاش ! بعدش گفتن : تو از نسل باقرخان و ستار خان و كوراوغلو هستي و جا پاي آنها گذاشته اي ! چه احساسي داري ؟! – در حيرت بوديم و كنكاش كه ركورد ستار خان و باقرخان در وزنه برداري سنگين وزن چند كيلو بوده كه طفلك رضا زاده به كمكمان آمد و گفت : كار من چيز ديگري است !  چه حسي هست كه وقتي هيجان زده ميشويم ميخواهيم همه چي را با همه چي مخلوط نماييم ، نميدانيم !   يه جاي ديگه از قهرمان بيشتر خوشمان آمد ! آنجايي كه گفت : من در بچه گي همش دوست داشتم مهندس (!)  بشوم ! و اگر نشد ، لااقل دكتري (!) ، چيزي (!) ، بشوم ! آي به ياد دكتر رضا  لبخند زديم ! (:

 

 

 

شش ) دی ماه ۸۱

 

آدمايي هستن براي دوست داشتن و آدمايي هستن براي زندگي كردن ! من اما ، با اولي ها زندگي ميكنم و دومي ها رو دوست دارم !

 

و

 

ما دايره بسته يک تحوليم. تکرار شدني و تکرار کردني. و با اينکه ميدانيم همچون عقربه ها دوران ميکنيم. تيک تاکمان بي تغيير مي دود. و ما ميچرخيم تا کوکمان ته بکشد. آنگاه گنگ مي مانيم تا دستي ديگر بيايد و با چرخشهاي بي واهمه به حرکت وادارمان کند. و در اين توالي ممتد پيرميشويم . و باز می خواهیم و می خواهیم و منتظر دست ديگري براي تکرار چه احمقانه پيرمان کرده است !

 

 

 

هفت ) شب یلدای ۸۱ وقتی که قرص ماه هم کامل بود – کلبه ی مرزن آباد – سر پروژه شمال

 

توي كلبه آتيش بود و هيزم هاي سوخته نشده و صداي يه ضبط كهنه كه يه ترانه قديمي رو زمزمه ميكرد. بيرون كلبه اما ، برف بود و سينه ي كوه و اونطرفترش درختاي جنگل . سرد بود ! سرد سرد ! دو شب مونده به يلدا بود . ماه شب چهارده كامل و آسمون كاملن صاف بود .  ساعت چند دقيقه اي از نيمه شب گذشته بود . جلوي آتيش نشسته و زل زده به آتيش ! حس غريب و قشنگي بود :

 

آن شكسته چنگ بي قانون

رام چنگ چنگي شوريده رنگ پير

گاه گويي خواب ميبيند

خويش را در بارگاه پر فروغ مهر

طرفه چشم انداز شاد و شاهد زرتشت

يا پريزادي چمان سرمست

بر چمنزاران پاك و روشن مهتاب ميبيند

روشنيهاي دروغيني

- كاروان شعله هاي مرده در مرداب - 

بر جبين قدسي محراب ميبيند 

 

خيره به شعله هاي آتيش ! سرم شايد كمي سنگين ، اما مست نبود .۱ ساعت ! ۲ ساعت ! زياد مهم نيست مدتش – كه حسش بيشتر – شايد گذشته بود . از توي كلبه هنوز صداي ترانه ي ضبط كهنه ميومد و آتيش شعله – كه-  نه اما هنوز حرارت داشت .   بوي چوب سوخته دلچسب بود . ۱۰ متر – ۱۵ متر و شايد ۲۰ متر جلوتر ! يكي از سايه گذشت و كامل شد ! سياه مثل ذغال ! از يه سگ بزرگتر بود و حتمن خسته تر ! زل زده بود به چشام كه زل زده به چشاش ! قسم ميخورم كه نترسيده بوديم از هم ! من نشسته و اون وايساده ! خيلي چيزا مثل فيلم از جلوي چشمم ميگذشت ولي كوچكترين حركتي اصلن ! هر چي بود ، شك ندارم كه دليلش ترس نبود ! پاشدم و رفتم به در كلبه تكيه دادم ! اومد كنار آتيش و شروع كرد به چرخيدن دور اون ! يه تيكه گوشت نپخته هنوز كنار منقل توي ايوون بود پرت كردم طرفش و وانستادم و رفتم تو ! صبح با صداي عليرضا از خواب پريدم كه ميگفت : مهندس ! مهندس ! پاشو بيا ببين ! شب كه ما خواب بوديم ! شغال اومده دور آتيش ! لحاف روي سرم كشيدم و غر زدم : ابله ! شغال نبوده و گرگ بوده كه راهنماي ما و صاحاب كلبه - كه شكار هم زياد رفته ظاهرن - از جا پريد كه : يادم رفت شب بهتون بگم ! اين منطقه گرگ داره اگه از كلبه دور ميشين بايد تفنگ همراهتون باشه !

 

 

هشت ) آذر ماه ۸۱ -  موقعی که شایعه خودکشی کلاغ سیاه هم در وبلاگ ها پیچیده بود .

 

با يكي از دوستاي قديمي صحبت ميكرديم ! گفتم : اگه الان به من بگن يه ساعت _ ديگه نيستي ! فكر نكنم زياد بهم بربخوره يا كاراي زيادي داشته باشم ! شايد ۵۹ دقيقه ش هم اضافي باشه ! خنديد و گفت حتما توي اون ۱ دقيقه هم يه پيام ميدي به ( اون !) و ميري ؟! (: در حاليكه به شدت براي خودم متاسف بودم كه به علت نداشتن ( اون )  اين ۱ دقيقه رو هم بيكار مي مونم بحث به جايي رسيد كه اين فرق نداشتن خوبه يا بد ! شرايط طوري نشد كه بحث رو ادامه بديم ولي من گذشته از اونكه به شدت به زندگيم علاقه دارم فكر ميكردم كه چي شده كه اين شده ! اين خوبه يا بده ؟! و اينكه چرا بد از خودكشي كلاغ ! ديگه اون ديد بد رو نسبت به اين قضيه ندارم ! و اين هم خوبه يا بد .

 

 

 

نه ) آبان ۸۱ – سر کار پروژه شمال و آبادگران بود – تنهایی و دوری از تهران دلتنگ کرده بود آراز را 

 

كاركردن مثل غرق شدن مي مونه - غرق شدن مي تونه از دست و پا زدن و خسته و شدن و بريدن نجات بده -  يه بار اون اولش كه ميخواستم از صفر شروع كنم ، يكي از دوستان برام نوشت كه ) در زندگي پا گذاشتن روي جاي پاهايي كه ديگران قبل از تو ايجاد كرده اند كاريست آسان اما زندگي زماني براي تو ارزش مضاعف دارد كه از خودت جاي پايي براي ديگران باقي بگذاري ( ، حالا هر وقت كه خسته ميشم ، هر وقت كه احساس ميكنم ميخوام كم بيارم ، مرور دوباره اين جمله و مسيري كه توي اين چند وقت طي كردم بهم دلگرمي ميده . دوست دارم وقتي به هدفم رسيدم يادم باشه كه براش چه هزينه هايي گذاشتم و كيا باهام بودن . اون روز هر وقت كه باشه ، سعي ميكنم اين شب ها يادم باشه

 

 

 

ده ) مهر۸۱ – اساسنامه ی وبلاگ نوشته های بر سنگ – برای شروع نوشتن در سایت زانگا

 

وبلاگ من ، راپورت هاي يوميه من نيست ، حتا دفــتر خاطرات من هم نيست ، شايد يه جاي خوب هم كه بشه توي اون لينك هـاي فراوون و به درد بخور پيدا كرد هم نيـست ، حتمـن هم جايي كه بشـه توي اون مطالـب قشنـگ پيـدا كرد و بارها و بـارها خوندش نيست ، چون وبلاگ مــن مثل خود منـه . شايـد يه روز جيغ بكشه گيريم به هر رنگي ، شايد يه روز غمگين بشه گيريم به هر دردي ، شايد يه روز سكـوت كنه گيريم به هر فـاصله اي ، شايد يه روز پـر بزنه گيريم به هر عشقـي و شايد هم يه روز نباشه گيـريم به هر حكمـي . چيـزي كه الان هست مثـل خود منه . مثل من زندگي ميكنه ، نفس ميكشه و دوست داره توي حلقه تكـرار اسيـر نشه ، فعلن اين دسترس ترين اتـوپياي من هســت كه هسـت .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

 

چیزی که امروز صبح  دلم میخواست سرکار رفتن و سر و کله با خلق نبود . بر وزن ترانه ی "سر زنگ هندسه ی شهرام شب پره"   من دلم میخواهد بلند داد بزنم که "بابا ! کار چیه ! اینا چیه ! حساب چیه ؟ کتاب چیه ؟"  و تو هم که داری مطالعه می کنی  خیلی ناز عینکت صورتی ات را که سالی و ماهی یه بار هم روی صورت نمی گذاری از یک ور کنی و از گوشه ی چشمانت نگاه کنی و بگویی " پس چی چیه ؟"  و من باز بگویم "آخه ! خانوم من عاشقم!". آن وقت دیگر هیچ کدام از کارهای دنیا را نکنیم . موبایل ها رو خاموش کنیم . لباس ها را بپاشیم توی ماشین . جاده چالوس . من باشم و تو و باز یکی از ویلاهای رودخانه های هچی رود که لب دریا هستند.این هوا . هوای مه آلود با تن سرد ش . می چسبد توی جنگل های نمک آبرود و نزدیک رودخانه بودن ها  . سوار قایق و بدون قلاب ماهی گیری با یک فانوس برای وقت غروب . من از ماهی گرفتن بدم می آید . من فقط برایشان نور می برم . هی . چقدر حرف می زنی . نمیبینی مگر لبه های کلاهم را پایین کشیده ام ؟  نمیبینی که شب شده و دریا خواب است . می خواهم جیپسی کینک گوش کنم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 7:9 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

 

رفیقی داشتم که در اصل اوایل همکارم بود و بعد تر هایش شد رفیقم . از سال هفتاد و نه  که کار رسمی پس از مدرک را شروع کردم . پروژه ی دوم بود که با او با هم کار کردیم . پروژه ی هتل آبادگران . یک و سال و نیم پیش هم که کارخانه ی شیشه بودم دوباره قسمت شد که با هم کار کنیم . اصولن دنیای کاری ما کوچک است و خیلی زود در کار به هم می رسیم . البته این بار فقط با هم همسایه بودیم . من کارخانه ی شیشه را کار می کردم و اواخر کار بودم و کارفرما این رفیق را هم آورده بود که کارخانه ی پی.وی.سی  اش را هم استارت بزند . با توجه به اینکه رییس کارخانه خوشش نمی آمد کسی در محوطه اش سیگار بکشد و از آنجایی که در آن بیابان فقط کانکس من امن بود – به طوریکه حتا رییس که همه جا سر زده می رفت به من  زنگ می زد که مهندس فلانی در چند قدمی کانکس شما هستم و کسانی که با اخلاق او آشنا بودند می دانستند که همین "چند قدم" هم لطف و احترام او را می رساند !-  ، این رفیق من ظهر ها یا در طول روز به تعداد دود کردن های نخ های سیگارش به من سر می زد و دفعه ی اول همان وقت کشیدن سیگار او و لا به لای حرف ها و نگاه هایش بود که دیدم غم اش را . سخن کوتاه که این رفیق من که در کار خودش موفق بود و موفق یعنی راهی را که بقیه در دوازده سال طی می کنند در سه سال آمده بود . همان سال همسرش را طلاق داد . هیچ وقت درد دل هایش یادم نمی رود که می گفت : "مهندس جون ! من بچه شهر ری ام ! الان توی برج نیاورون هستم ! در ماه دو تومن حقوق می گیرم ! اما ذاتم بچه ی شهر ری است ! من بچه ی شهر ری ام! من همه جور عشقی کردم ! تفریح کردم ! ولی الان می خوام فقط زندگی کنم ! حوصله ی قرتی بازی ندارم من !" .  سخن باز کوتاه که حرف من این هم نیست . چند روز پیش یکی از شرکت هایی که هنوز با آن کارخانه در ارتباط هست و هنوز هم با من کار می کند گفت که او هم رفت . کار و همه چیز را رها کرد و رفت آمریکا پیش بقیه ی خانواده اش . من به این فکر نکردم که چرا خداحافظی نکرده رفت . به این هم فکر نکردم که در آن دو ماه آخر موهایش خیلی بیشتر از قبل سفید شد . از این هم دلم نسوخت که گفته بود این روزها فقط وقتی که میروم کانکس فلانی احساس راحتی و آرامش دارم . من فقط به این فکر کردم که " هر کسی کو دور ماند از اصل خویش  باز جوید روزگار وصل خویش " . سریالش را یادتان هست ؟ جمشید گرگین بود ! نع ؟

 

 

و

 

هر کسی برای خود تعریفی از زندگی دارد . اصلن بیا بگوییم که هر کسی در هر دوره ای ، سنی ، موقعیتی زندگی را جوری می بیند .گیریم که این موقعیت ها زود به زود یا دیر به دیر عوض بشود . در اصل قضیه ی ما که فرقی نخواهد کرد .این همان تفاوت دیدن هاست که تفاوت زندگی ها را می سازد . و اصلن به خاطر همین هست که تو در پدیده ی "مهاجرت " هم که دل مشغولی امروز نسل ماست نمی توانی به قانون مشخص و واحدی برسی . تو حتا تکلیفت هم با خودت مشخص نیست . چه این که فردا که موقعیتت نسبت به امروز عوض شد تفکرت هم ممکن است عوض بشود . البته حرف من لزومن به این معنی نیست که مثل مترسک بنشینی و هیچ کاری نکنی که "ای وای ! ممکن است فردا نظرم عوض شود" . شاید و باید و نشست و فکر کرد و دید چه چیزی از زندگی در آخر برایت مهم تر است. همین . یادش به خیر . زمانی که در شبکه های BBs بودیم و شبکه بازی می کردیم ، دو دسته ی اصلی بود . یکی دسته روشنفکر ها و دسته دیگر دسته ی لمپن ها ! دسته ی اول کامو و شاملو و نیچه و باخ و متافیزیک را در نوردیده بود و صاحب تفکر بود و دسته ی دوم به هر چیزی شاید ناخنکی زده بود ولیکن بنده ی "دم" بود .  من و دکتر رضا شاید خیلی دلمان خیلی می خواست که جزو دسته اول حساب شویم  ولی همیشه جایمان در "ته" صف دسته ی دوم بود.  یادآوری کردم تا بگویم همان دسته که در قرارها و حتا هنگام سن کوییک نوشیدن ها در بوفه ی پارک ملت یا پیتزا خوردن در آیینه ونک هم کتاب و بحث های سنگین فلسفی و متا فیزیکی از دستش نمی افتاد . امروز از مزه ی  نوشیدنی اش  می نویسد و حلقه ی شومبول پسرش ! اشتباه نکن ! قصدم انتقاد نیست . همین است . درست همین است . اصلن اگر عوض نشده بود شاید جای سوال بود . از کجا معلوم که دل مشغولی فردای من هم ناز کردن و عشوه آمدن  دخترکم به پسرک سرتق دکتر رضا – که دو تا خیابان بالاتر می نشینند -  نباشد . زندگی همین است . دل مشغولی ها عوض می شود . زندگی عوض می شود و زاویه نگاه . مثل هندسه ی خودمان می ماند . زاویه اش از صفر شروع می شود و هی تغییر می کند . تنگ و حاده  و قائم و راست و منفرجه و باز می شود تا سر آخر بشود یکصد و هشتاد !  تا خودت هم دراز به دراز مثل زاویه ی یکصد و هشتادی ات بخوابی و غزل خداحافظی را بخوانی . از من اگر میشنوی دنبال بیشتر از ۱۸۰ هم نباش که آن وقت می شوی ۳۶۰ تا و باید مثل آن "طفلک" که می بندند ش به سنگ آسیاب باید دور خودت هی بچرخی . تو فکر میکنی او موقع چرخیدن به چه فکر می کند ؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

 

من نمی دانم که فال بود یا هر چیز دیگری . هر چه بود و هر چه نه . برای من همان بود . راست بود و درست بود . می دانی عزیزم ! اگر بخواهم میان همه ی آن حیوان ها سمبلی داشته باشم که دوستش داشته باشم "گرگ" را انتخاب می کنم . گفته بودم که همه ی آنچه که از وفای سگ می گویند در نظر من هیچ هم نیست . سگ را دله می دانم و تمام "وفا"ی شهره به آن ش را هم پای دله گی اش می نویسم . گرگ را دوست دارم . به خاطر شجاعتش . به خاطر سیاهی اش – که سپیدی من را فقط یاد "بل" سباستین و همه ی لوس بودن ها و سوسولی اش و دم تکان دادن هایش می اندازد- . به خاطر قدرت و از خود گذشتی اش . برای رفیق ش . برای ماده اش و برای توله اش . گرگ است که خود و از هزار و یک خطر می گذرد و به رمه می زند . رمه را هم که هیچ وقت دوست نداشته ام بعلاوه ی آن معصومیت گوسفند وارشان . 

 

گرگ هاری شده ام .

هرزه پوی و دله دو

...

 

گفته بودم که شب را دوست دارم . نگفته بودم ؟ برایت قصه ها ساخته بودم از ظلمت و تاریکی دوست داشتنی اش که هر چیزی را نصف و پر از سایه نشان می دهد و نیمه ی تاریک آن که برای من وهم انگیز تر است و دوست داشتنی ترین . روز عریان به کارم نمی آید عزیزم . چشم هایم اذیت می شوند بس که "می بینند" . این همان دیدن است که عاصیم می کند از روز .

 

شب در این دشت زمستان زده ی بی همه چیز

می دوم برده ز هر باد  گرو

چشم هایم چو دو کانون شرار

صف تاریکی شب را شکند

همه بی رحم و فرمان فرار .

...

 

آهو نماد معصومیت تو بود . معصومیت تیز و غریبی دارد این "جیران " دوست داشتنی من . "کوهستان" را ترجیح می دهد و "دشت" ش را - چه درست مثل من- .  به دریا احتیاجی ندارد که "چشم" هایش خود دریاست . که خود همه چشم است . همه "شعر" است این آهو . نافه اش روح افزاست . عطرش دل فریب . سادگی اش دل ربا . و چه عجیب زیباست . عجیب .  

 

گرگ هاری شده ام .

خون مرا ظلمت زهر کرده چون شعله ی چشم تو سیاه

تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم .

می ترسم از آن لحظه پر لذت و شوق

که تو خود را نگری

مانده نومید ز هر گونه دفاع

زیر چنگ خشن و وحشی و خونخوار منی .

...

پوپکم ! آهوکم !

چه نشستی غافل

کز گزندم نرهی .

گرچه پرستار منی

...

من از این غفلت معصوم تو ای شعله ی پاک

بیش تر سوزم و دندان به جگر می فشرم

منشین با من ! منشین !

تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا سرم .

...

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

چه جنونی . چه نیازی . چه غمی ست

یا نگاه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد

چه عذاب و ستمی ست

...

دردم این نیست

ولی

دردم این است : که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم

پوپکم ! آهوکم !

تا جنون فاصله ای نیست از این جا که منم .

...

مگرم سوی تو راهی باشد

– چون فروغ نگه ت –

ورنه دیگر به چه کار آیم من

بی تو ؟

- چون مرده ی چشم سیه ت –

 

این همه ی حرف نیست اما . انتهایش را فقط تو بخوان "نا تمام" . تا برای وقت دیگری که فقط برای تو بنویسم . "اکنون"  شب است و من شب را دوست دارم و این تاریکی را .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

...

برایت از محرم می گویم . از ماه عزا . از خاطره ها . می دانی عزیزم محرم در هر دوره ای از زندگی من جور دیگری بوده است . هنوز هم لا به لای خاطره های گنگ و روشن دوران کودکی ام چرخ زدن های هیکلی بند های عاشق زیر علامت های ۱۷ و ۱۹ و ۲۱ و ۲۳ تیغه همراه با سلام های خاص خودش و بشمر داد زدن های اطرافیان با دود اسپند و رنگ خون گوسفند وسط خیابان چرخ می زند . هنوز هم هم زدن های حلیم شب عاشورا تا صبح در خانه ی همسایه مان و در محل قدیمی مان همراه با شوخی های بچه ها و نذر ها و حاجت های کودکی مان در ذهنم راه می رود .  هنوز هم زنجیرهای سه ضرب روی شانه های لخت لباس های سیاه بریده می رقصند . هنوز بوی قرمه سبزی مادرم و ظهر تاسوعا و هیاتی که در حیاط  خانه می چرخید و کیک و شربت ی که پخش می شد و دعای بعد از ناهار شان در خاطراتم حک شده . هنوز هم بوی قیمه ی نذری برایم جزیی از خاطرات فراموش نشدنی محرم است . محرم بود و کودکی و صبح تاسوعا . صبحانه خورده و نخورده می دویدیم طرف هیات و حسینیه تا اولین نفری باشیم که پای بلند ترین پرچم ایستاده باشیم و حمل پرچم را آن روز برای خودمان سند بزنیم و دعواهای گاه کش دار و دسته به دسته ی آن روزها در کوچه ی پشتی سر حمل پرچم و کتل که حسینیه آنقدر برایمان حرمت داشت تا مدعیان پرچم را به تسویه حساب در کوچه ی پشتی حواله دهیم . بعد تر ها گروه موزیک بود و طبل ریز و سنج و طبل بزرگ و نی که اینجا بحثمان البته کمی تخصصی تر بود و کسانی که زیر نگاه جدی میان دار و نگاه جدی  نوحه خوان و نگاه شیطنت آمیز دخترکان هم سن و سال دور و بر دسته نمی توانستند تمرکز کنند خود به خود از دایره ی توجه دسته بیرون بودند . بعد تر ها که بزرگتر شدیم و حسینی تر بیشتر به رقص زنجیر هامان و شور و حال حسینی مان افتخار می کردیم و هر که رقص زنجیر سه ضریش قشنگ تر و حرف شنوی اطرافیان از او بیشتر جلو دار و میان دار دسته ای بود که این بار تماشاچیان بیشتری داشت و توجه بیشتری به توجه دختران جوانش داشتیم . می دانی عزیزم . این روز ها عاقل تر شده بودیم و تفاهم بیشتری با هم داشتیم هر قسمت از مسیر در تیول کسی بود که خانه ی دوست دخترش آنجا بود و طبق رسمی معهود در میان ما ، میان دار دسته ی حسینی درآن مدتی که از آنجا می گذشتیم شخص ذینفع بود و ما چه با مرام برایش سنگ تمام می گذاشتیم و شورش را پر شور تر می کردیم . بعد تر ها عزیزم ! سرمان که در کتاب و دانشگاه رفت و تشیع علوی و صفوی خواندیم وخواندیم و شریعتی را به اندازه ی فهم خود فهمیدیم ، شب های محرم بود و کتاب و اینترنت و غرولند هایی که به جان دسته هایی که خلوت نیمه شب مان را به هم می زدند می کردیم . روزهای عاشورا به انتقال خون می رفتیم و بقیه روز را پیاده یا در ماشین با رفقا گپ می زدیم و کارناوال عزای دخترکان و پسرکان استرچ مشکی پوش را نگاه می کردیم و گپ و باز هم گپ و سفره خانه های سنتی یا بستنی منصور که باز هم گپ بزنیم و تفسیر کنیم محرم مان را . اما می دانی عزیزم . چگونه برایت بگویم این بار فقط تاریخ روزنامه های و لوگوی مشکی بعضی هاشان بود که خبر از آمدن محرم داد . آن قدر در کار و زندگی و در تاریخ تحویل کالا و رسیدن موعد چک ها و بستن صورت و تجهیز فلان کارگاه و بهمان کارخانه و سر و کله زدن با خلق دست و پا زدیم که هنوز رسیدن محرم را ندیده ایم . محرم ما آمده است و ما هنوز ندیده ایم محرم را . این بار باز هم محرم است . باز هم روز عاشورا خون خواهیم داد و باز هم با ماه بانو و دوستان و بانوهایشان خواهیم گشت و گپ خواهیم زد و خواهیم گذشت و محرم هم خواهد گذشت ! اما امسال خیلی دلم می خواهد که حسینیه ی خلوتی باشد و نیمه ی شبی که ماشین را به کناری بزنم و فقط ۳۰ دقیقه ی  تنها به یکی از کتیبه های مشکی تکیه بزنم . فقط همین .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

به این نظریه نسبیت انیشتن جور دیگری نیز می شود نگاه کرد ! خیلی از مسایل و تصمیم گیری ها به نظرم در مواقع مختلف تفسیر های مختلفی دارند .. مثلن اینکه آدمی همه ی کارهای خودش را "خود" بدون در نظر گرفتن دیگران ، تصمیم گیری کند و "آزاد" و "رها" باشد . مدام هم شعار آزادی و اختیار را برای خود محترم داشته باشد و سرلوحه ی دلایل و تصمیم هایش باشد . این امروز در بسیاری از کارها و جریان ها کاربردی ندارد . گاهی اوقات "محدودیت تعریف شده" هم لازم است . توضیح این ترکیب نا مانوس و نا متعارف در این چند خط برای من سخت است . اصلن تو بگیر که ادعا کنی "شیر" هستی و ببالی که " شیر آزاد " و حتا مرده در جنگل و طبیعت خیلی محترم تر و روشنفکر تر از "شیر در بند " و قفس می باشد . به نظرم حتا اگر انیشتن زنده بود و می خواست نظریه ی نسبیت خودش را امروز و منحصرن راجع به این مثال بیان کند ، موضوع تفاوت بنیادین با ضرب المثل ما داشت . اصلن گیرم که چه ایرادی دارد که شیری باشد که محترم در قفس خودش زندگی می کند ، روزها بعد از بیدار شدن و خوردن صبحانه و شیرش - این شیر نوشیدنی با آن شیر محترم تفاوت علی حده ای دارد لزومن - دوری در قفسش بزند و غرشی از سر خوشی سر بدهد و هنگام ناهار گوشت آب پز شده بدون چربی و رژیمی با سبزیجات اصلاح شده و آب پرتقال بدون قند تناول کند ، چرت بعد از ظهر ش را هم بزند و قدم رو های عصر گاهی اش را داشته باشد ، هنگام حمام کردن با آب گرم و شامپو های مارک دار تنی بیآلاید وسری بیآراید و نیز صورتش را با تیغ Gillette مدل Champion اصلاح کرده باشد و با ماده شیرش که اتفاقن او هم مثل او زندگی  راحت دارد Dateشبانگاهی داشته باشد و شب شام سبکی هم بخورد و بعد از یک شب به یاد ماندنی در سیرک با عملیات هیجان انگیزو تماشاچی های خوش تیپ هیجان انگیز تر و چند تا چشمه ی دلبر کش !،  سر بر بستر خواب بگذارد . به نظرت این خیلی بهتر از زندگی جنگلی او با آن آب سرد رودخانه و ریش و پشم درهم و زحمت جانفرسا ی زندگی  و تازه زیر بار منت شکار کشیدن از "خانوم شیر " نیست ؟ حالا اصلن تو بگیر  که اگر خیلی هم دلش برای استقلال و آزادی اش تنگ شد می تواند برای کنار شام یک بطری ویسکی اسکاچ هم سفارش دهد و آخر شب نعره های مستانه ی آزادی خواهی سر دهد و چندین بیت از قبیل "غلام همت آنم که زیر جنگل کبود ز هر چه قفس تعلق پذیر است آزاد است" زمزمه کند و فریاد بزند ! حتا می تواند یک شبکه تلویزیونی هم اجاره کند و این شعر ها  را آنجا هم با مجری های خوشگلش برای مردم تلاوت کند  و تازه اگر حوصله و ذوقی هم داشت برای خودش وبلاگی درست کند و از آزادی و خوشی اش برای دل خودش و حتا دل بردن از سایر شیر ها بنویسد .  به نظر تو گاهی کنکاش در نظریه ی نسبیت  منجر و "دچار"(۱) همین "شیر تو شیر" نیست ؟

(۱) : " دچار"  : عاشق . به کسی گویند که افتاده در "دام" عشق و بلاست .  شعر : نگاهی می کنی ما را ! مگر "عاشق" ندیدستی ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط آراز   |