تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

خب . عروسی مان تمام شد . حالا می شود یک چای دیشلمه و دبش را سر کشید و نشست و به عقب نگاه کرد . آنچه از شب عروسی باقی مانده است خاطرات چراغانی شده و زیبایی هست از جنس نور و خیال و نه رویا . خواندیم و رقصیدیم و شادی کردیم که همیشه یادمان بماند که زندگی هست و شبی از عمر که حالی بسیار بردیم . سوم شهریور ۸۵ برایمان جاودانه شد و سنجاق شد به آلبوم عکس ها و خاطره هایمان .

تکلمه : سپاس و سپاس و سپاس بی پایان ما بر دوستان خوبمان که بی منت و غش برایمان شبی ساختند به یا د ماندنی . که به خانواده ها آنچه را که لازم بوده به زبان گفته ایم . شاد باشید همیشه رفقا !

 

بعد از تحریر : خواندن مجدد این تکه ها از نوشته های رفقا خالی از لطف نیست :

آرش :

خلاصه توي ماشين نشسته بوديم منتظر عروس خانوم که ندا اومد يکي از ساقدوشهاي خوشتيپ بياد!! تا اومديم ببينيم چيکاره هستيم و بقول معروف پش بياريم، آق ژيرس سريع دودره کرد و با صورت بشاش رفت و چند دقيقه بعدش با دماغ سوخته برگشت! پرسيدم چه شد؟ گفت ما رو براي سر و ته کردن ماشين عروس صدا کردند و ما هم حسابي به ريش شش تيغش خنديديم قاه قاه!!  يکهو خانوم عکاس به عروس و دوماد گفت بايد بشينيد روي زمين و پاهاتون رو توي همديگه حلقه کنيد!!!! ازونجايي که شادوماد ما بسيار غيرتي بودند اعلام داشتند که ما اين فيگور رو دوست نداريم و اصلن با اين فيگور شما مشکل داريم، خانوم عکاس هم گفت از من ميخوان که اين فيگورها رو بگيرم و آقا دوماد تاکيد کردند ما هر فيگوري دلمون بخواد ميندازيم و مدير آتليه اومد و گفت بايد بندازيد و داماد گفت آقا جان به شما چه؟ من خوشم نمياد و نميندازم !! من هم بسيار از اين حرکت دوماد خوشم اومد و کلي حال کردم! بچه ها همگي دمه در منتظر بودند و دسته جمعي به سالن ورود کرديم، آمار مهمونها بالاي 500 نفر بود و وقتي ما از در سالن ورود کرديم، همه چشمها ما رو نگاه ميکردند، پچ پچ ميشد که اينها دوستهاي دوماد هستند، ما هرچي به خودمون نگاه کرديم، چيز عجيب غريبي نداشتيم، مختصري خوشتيپ بوديم، در سيماي ما سيبيلمون منحصربفردمون بود، سيماي دکتر شبيه ميرزا کوچک خان بود، سيماي دون خوشحال و برجسته بود و سيماي علي سوتي نيز بيش از حد مشعوف بود! آق ژيرس هم صورتش گل انداخته بود و دکمه هاي کتش همچون گالوني در بچه هاي مدرسه والتس بود!!!

 پویان :

عرض شود که اين قضيه هليکوپتر هانوفر و موشک هامبورگ و قس علي هذا افسانه اي بيش نبوده ، هليکوپتر فقط حسن شيخ که در حين بزن بکوب چند باري روي زمين دراز کشيده و نقش هليکوپتر را ايفا کرد. در حنا بندان يک فقره خانم مو طلايي ظاهر شد. گفتيم يحتمل جناتٌ تجري من تحت الانهار. مقاديري سلام و عليک کرديم. کاشف به عمل آمد که «ناتل» است! شَبهي از خاطرات قديم. مانديم در حکمت خدا. دعا کرديم که از آن سمت پشت بام نيفتند. بساط چاي و قليان بر پا بود. در ابتدا شخص آراز توضيحات دادند که از آنجا که ايشان در منزل بچه مثبت تلقي مي شوند لذا رفقا هم بچه مثبت بوده نبايد که لب به ادخنه جات بزنند. لکن الذي يوسوس في صدورناس. و چه مقاومت در مقابل نفس لوالمه. که قليان سفارش داده شد و داماد ياد شده هم گاه گاه آمده دور از چشم ابوي محترم قليان دود کرد. حسن شيخ ياد شده که اهل هيچگونه خلافي از نوع اشربه و تشربه نبود گير داده بود به چاي! يک فقره بانوي مکرمه مسوول امورات چاي بود که از دست ايشان کمري شد! حسن شيح مذکور هنوز هُرت آخر را سر نکشيده سفارش چاي ديگري مي داد. ندا از غيب آمد که عجلو بالحياط ! آرام صحنه را خالي کرديم و رفتيم يک نقطه امن. مقاديري اشربه محيا بود لکن از لحاظ مزه در مذيقه. «سيمور بن آلبرت» کانهو يک فقره تراکتور، پيکها را بالا مي رفت. آرام آرام شروع کرديم. تلخ تر از زهر هلاهل، مقاديري ارتفاع گرفتيم. عمو سيمور در عرش بود. دون و علي در ارتفاع پايين تر.

 لینک های مرتبط :

شب حنابندان در باغ چمن محمد شهر کرج به قلم پویان

شب حنابندان در باغ چمن محمد شهر کرج به قلم آرش

شب حنابندان در باغ چمن محمد شهر کرج به قلم ژیرس

شب عروسی در دشت بهشت تهران به قلم پویان

شب عروسی در دشت بهشت تهران به قلم آرش

شب عروسی در دشت بهشت تهران به قلم  ژیرس 

پشت صحنه و حواشی مراسم از آرش

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

و تکه تکه شدن

راز وجود متحدی بود

که از حقیر ترین ذره هایش

آفتاب

به دنیا آمد

 

  ...

و بالاخره شب و باغ حنابندان . عید مبعث .  روز و شب عروسی مان . ۳ شهریور . گفتنی هایش کم نیست منتها به قول شتر شهر قصه به "درد اون چه می خوره . به کار تو چی می یاد " ولی چون به قول ملا  که " یه ذره به ما بدین و یه کمی به ما مرحمت کنین " باید گفت که روز و شبی بود تکرار نشدنی که تک تک صحنه هایش تا مدت ها از یادمان نخواهد رفت . و گزاف نیست که که هرگز "دوستی" دوستانمان را  که آن روز و شب ها بی غل و غش و منت و از ته دل برایمان شادی کردند از یادمان نخواهد رفت و سپاس بسیار برای دوستانی که به راه های مختلف برایمان تبریک فرستادند . دست مریزاد رفقا .

...

شما می توانید نوشته ها و گزارشات رفقا به قلم کهنه شراب ، طبیب پویان و عکس های دست پخت سیمور عزیز را اینجا و اینجا و اینجا بخوانید و ببینید . ولی افسوس که از رقص هلی کوپتری آخر شب حسن شیخ عکسی در دست نیست . که این افسوس بین همه ی دوستان مشترک است . این همان رقصی هست که دکتر پویان هم راجع به آن نوشته است که : " عرض شود که اين قضيه هليکوپتر هانوفر و موشک هامبورگ و قس علي هذا افسانه اي بيش نبوده ، هليکوپتر فقط حسن شيخ که در حين بزن بکوب چند باري روي زمين دراز کشيده و نقش هليکوپتر را ايفا کرد " .

 

بعد از تحریر : آرش ملقب به سیمور رو ۷ سالی هست میشناسم و شش سالی هست که رفیقم هست . سال اول مجازی و از آبان ۷۹ حقیقی . به غیر از ۲ سالی که سال ۸۰ و ۸۱ شمال و کلارآباد کار می کردم و نیز  وقفه ی ۵ ماه ه ای که به جهت شوخی شهرستانی یه بچه!  بین ما افتاد ، کمتر هفته ای بوده که چند شبش رو با هم نباشیم . آرش یه فلاش بک زده به چند سال پیش . خوندنش خالی از لطف نیست ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

[۱۵]

دو هفته ی دیگر تا مراسم عروسی ما باقی مانده است . بیشتر کارها هنوز باقی مانده است . این روزها و شب ها وقت کم می آوریم . این مراسم و تشریفات مربوط به آن به قدری هست که بعد ها بشود یک کتاب راجع به آن نوشت . برخی خواسته ی خودمان است . برخی خواسته ی خانواده مان . اصلن هم قصد نداریم تا روشنفکر نمایی کنیم و با رسم ها و سنت ها در بیفتیم . نمی خواهیم هیچ شیرینی را به کام خانواده و خودمان تلخ کنیم . ژانگولر بازی هایمان را نگه داشته ایم برای خودمان و شاید فرزندانمان . شاید هم همین رسوم را منتقل کنیم به نسل بعد همین طور دست نخورده . چه قدر هم دلمان می خواست مثل سال های نه چندان دور پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هایمان هنوز هم مراسم طبق کشی و خنچه بازی به راه بود . دوستان هم لطف دارند و همچنان شرمنده مان می کنند و مرتب جویای احوالمان .از همین تریبون و جایگاه ازشان تشکر می کنیم و سپاس فراوان برایشان می فرستیم . خبر های بعدی از ما را یحتمل در وبلاگ برادران با وفایمان میرزا ژیرس آقا قف ! و هاچ سیمور عسل بخوانید ! که البته اگر وقت داشتند - که وظیفه ی خطیر ایاب و ذهاب آبجیان بی مرام مراسم بر شانه و عهده ی این دو بزرگوار نهاده شده است - اجرشان هم با همان آبجیان ! انشالله که بشود و بتوانیم وقتی این شتر رویشان خوابید سوار شتر بشویم و جبرانشان کنیم . احتمالن هفته ی بعد از مراسم را هم نخواهیم بود . این شب ها هم هر وقت که وقت می کنیم جلسات شبانه مان را به راه می کنیم و با دوستان گپ می زنیم . چیز بیشتری برای نوشتن به ذهنمان نمی رسد . این لامصب ! درگیری مراسم عروسی چیزی هست که به شدت می دواندمان و می خواباندمان ! شما از کسی که زیر شتر خوابیده است انتظار دیگری هم دارید ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

شما فکر می کنید که اگر تنها ۲۰ روز به عروسی خودتان مانده باشد و هزار بار هم هر روز بخوانید که "عروسی آمد و ما لختیم ! " و هزار بعلاوه ی یک کار نکرده ی دیگر هم داشته باشید و یک جمعه تعطیل هم داشته باشید ، چه کاری انجام می دهید ؟ بعله ! احیانن درست حدس زده اید ! من و ماه بانو به "ویلا موون" رفتیم و ده دقیقه جابه جایی انجام دادیم و بعد تمام روز را خوابیدیم . خب البته این عادت قدیمی - از همان شب های امتحان تحلیل سازه و مکانیک خاک و سیالات و هیدرولیک - هنوز با من است که در شلوغ ترین زمان و کمترین وقت ممکن بهترین راه حل را بغل کردن متکا و یک دل سیر خواب می دانم . شب را هم با رفقا به فرحزاد رفتیم و تا نیمه شب گپ و خنده به راه بود . اگر هم به فکر جای پارکینگ و چگونگی یافتن آن در شلوغی هستید ، پلتیک داریم پلتیک زدنی که نمی گوییم تا لو نرود و دفعه ی بعد در خیابان نمانیم . خوش گذشت رفقا .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

این هم متن کارت دعوت به عروسی ماه بانو و من است :

 

سخن از پیوند سست دو نام

و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از زندگی نقره ای آوازی ست

که سحر گاهان فواره ی کوچک میخواند

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده می سوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم 

بر فراز شبها ساخته اند

 

 

...

 

و این هم چند "متن کارت دعوت عروسی " که برای خوانندگانی که به این جا سر می زنند ، انتخاب کرده ایم :

 

دلمان می خواهد با نسیم سحری

شاخه ای از گل یاس

بوته ای از گل مریم

بغلی از گل از گل سرخ

همه را دسته کنیم

برگیریم و بسازیم سبدی از پر طاووس سپید

تا دهیم مژده بر آنان که در این بزم به ما پیوندند

 

و

 

من و او هم سفری یک دل و یک دانه شدیم

هم ره دلشدگان راهی میخانه شدیم

قدمی رنجه کنید و در ما بگشایید

طرب اینجاست بیایید که پیمانه شدیم

 

و

 

می سراییم با هم شعر شکفتن را در باغی از آرزو

با نوایی از پیوند

با آمدنتان هم صدایمان باشید

 

و

 

قلب من و تو را

پیوند جاودانه ی مهری ست در نهان

پیوند جاودانه ی ما ناگسسته باد

تا آخرین دم از نفس واپسین ما

این عهد بسته باد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

از قدیم فکر می کردیم که همه چیز لختش قشنگ است . سر ما شلوغ است و شما هم در این گرمای مرداد گدا کش  بی حوصله . پس بدون حرف پس و پیش باید بگوییم که همه چیز لختش قشنگ است به جز سه چیز ! آقای ژیرس و برادر سیمور و سومی هم اتاق من . امروز آخرین اثاث شخصی ام را از خانه ی پدر به "ویلا موون" بردیم . همه چیز که تمام شد مادر گفت که می خواهد عباس آقا را بگوید تا بیاید و دیوارهای اتاق من را که 5 سال است دست نخورده است ، بشورد و بسابد . اینجا بود که پیش خودمان فکر کردیم که کاری را که عباس آقا می تواند مگر ما نمی توانیم که دست غریبه به ناموس اتاقمان بخورد ؟ و بلایی را که عباس آقا می خواهد بر سر اتاق ما بیاورد خودمان چرا نتوانیم . نتیجه کار اینکه الان اتاق ما خالی از تابلو ها و پوستر ها و خطاطی های روی دیوار است . دیوارها الان مثل دلمان ریش ریش است . خبری از عکس چه گوارا ، ناظم حکمت ، ویکتور جارا ، گابریل گارسیا و برتول برشت و استاد اخوان ثالث ، استاد شهرام ناظری و صادق هدایت عزیز نیست . خطاطی های چلیپا که نوشته بود می نوش دمی که زندگانی این است ، در بادیه تشنگان بمردند ، می گردم و می چرخم و می نوشم از این جام . غافل شده از خویشم و از گردش ایام و دوش چه خورده ای دلا . راست بگو نهان مکن . چون خموشان بی گنه روی بر آسمان مکن ، دیگر روی دیوار نیستند .  پس ظهر نشستیم و یک دل سیر بغض کردیم و ماه بانو دلداری مان داد و به پای ما بغض کرد . دروغ چرا . تا قبر آ آ آ آ . پنداری بعضی چیز ها دود می شوند و به هوا می روند و به خاطرات می پیوندند . برای اینکه اشک در چشمانتان حلقه نزند و شما هم حال و هوایتان بهاری نشود از قول خواننده ی فرهیخته جلال همتی ،  شاه بیت شاهد برای ماه بانو بیاوریم که : "ای دریغا که ندانسته گرفتار شدم . وای گرفتار شدم . وای گرفتار شدم " . شما خودتان مختارید که تا جایی که بدنتان به قر در نمی آید این شاه بیت آخر را هی با خودتان تکرار کنید .

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

[۳۳]  

می چینیم . خراب می کنیم و دوباره می چینیم . می بندیم و باز می کنیم . می زنیم و می کنیم . بالا می بریم و پایین می آوریم . می گردیم و می خریم و خسته م.ی.ش.و.ی.م!! . اصلن نع ! خستگی موقوف است می گویند. بعدن استراحت خواهیم کرد می گوییم . کارت عروسی را هم انتخاب کرده ایم . متن کارت را نیز انتخاب کرده ایم . مبلمان و لوازم اصلی خریده شده است . اثاثیه کوچکتر و ریزتر هم به مرور در حال تکمیل شدن هستند .همه ی وسایل شخصی به "ویلا موون" منتقل شده است . ۳ کارتن کتاب و ۵ کارتن مجله ی فیلم و ۳ کارتن دی.وی.دی هایم از همه مهمتر بوده است . تابلوی دیوار ها هم که اثر دست ماه بانوست در حال تکمیل شدن هست و بنده خدا حین همه ی این کار روی آن ها هم کار می کند تا همزمان سه تابلو یش را به آخر برساند . خودش که می گوید تمام می شود - در مقابل من که هی می گویم این ها که تمام شده . چرا هی خرابشان میکنی - . در اتاق خانه ی پدری که خلوت تر از گذشته شده است ، شب ها را گاهی با یک فیلم می گذرانیم اگر خستگی امان بدهد مان. روزها نیز کار است و عصر ها هم به دنبال کارهای زندگی  خودمان می دویم . فقط ۱ ماه دیگر مانده تا جشن . همه چیز هست و تنها چیزی که نیست و کم است "وقت" است . این وسط گاهی هم اتفاق های جالبی می افتد که سر فرصت برایتان تعریف خواهیم کرد . فعلن این جورهستیم تا بعد .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

[ ۷۱ - ] 

مدت ها می خواندم  که : "کلاغا خانه دارن ، ما نداریم " . اما از امروز که نع ! از پس فردا با تحویل گرفتن کلید های یک آپارتمان نقلی قشنگ ، ما هم خانه داریم . خانه ای قشنگ پیدا کردیم و پسندیدیم و گرفتیم . ماه بانو در تبریز است و ۲ هفته ی دیگر می آید . به گمانم حتمن خواهد پسندید . آشپزخانه ی بزرگ و پذیرایی دلبازی دارد . ماه بانو این دو چیز را در یک خانه از همه مهمتر می داند بعلاوه ی تراس ! اما تراس که ندارد ولی پشت اتاق خواب ها فضای خوب و قشنگی برای گل و چمن و باغچه ! دارد . خودم هم که دستی بر آتش ساختمان سازی دارم امنیت و ایمنی و دنجی اش و نمایش را پسندیده ام . حیاط مشترک شیکی هم دارد که خلاصه خوشمان آمده است . امیدوارم ماه بانو حتمن بعد از دیدنش بگوید : WoooWEee ! چه همه قشنگ !  می ماند مساله انتخاب اسمش که معطل مانده ایم اسمش را چه انتخاب کنیم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

[ ۷۵ - ]

ماه بانو یک هفته به مرخصی آمده بود . این رسم شده است که هر وقت ماه بانو باشد حتمن چند روزی هم مملکت به مناسبت عزا یا عروسی تعطیل است که از آنجایی که اصولن شادی در مملکت ما کم است والبته همیشه اکثریت با عزا هست ، با عث می شود هنگام تفرج ما همه جا گرد مرگ باشد و ما به هیچ کارمان نرسیم .این بود که ما هم چند روزی بی خیال پروژه مان شدیم و رفتیم در طالقان و درقلمرو خانوادگی ماه بانو و خوردیم و پذیرایی شدیم و خوابیدیم واز شب های پر ستاره طالقان هی برای خودمان ستاره انتخاب کردیم و کهکشان های راه شیری جدید کشف کردیم و به یاد عهد شباب دب اکبر و اصغر چیدیم در آسمان ! خلاصه که در این چند روز لباس عروسی دیدیم و نپسندیدیم . آرایشگاه دیدند و پسندیدند . چند خانه دیدیم و نپسندیدیم . داماد هم که صد بار به باباش گفته است که عروسی آمد وهنوز لخت است و کت و شلواری هم ندارد. نور وحباب و دود و قرتی بازی و استیج جشن مان جهت قر ریختن واستریپ تیز و شیرین کاری رفقا ردیف است . سفره خانه ی سنتی هم در سالن عروسی برای رفاه حال دوستان در حال بررسی و تصویب است . بی اهمیت ترین کار را که پیدا کردن خانه است گذاشته ایم برای یک فرصت بهتر و شب ها با نوای فرهاد هم نواییم که تو فکر یک سقفم ! یه سقف بی روزن !  که این ترانه این روزها زیر باد کولر خانه ی پدری عجیب می چسبد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

 [ ۱۲۳]

سال ۷۹ و یا ۸۰ بود که شبی با مادرم و خواهر ها به دشت بهشت رفته بودیم . هوای عالی و منظره "مسحور" کننده و  سرمستی ناشی از آن باعث شد که از مادرم بپرسم به نظر تو الان چه چیزی اینجا کم هست ؟ مادرم بدون لحظه ای مکث گفت حتمن : "ماه بانو " ! عجیب نبود . با مادرم همیشه راحت بوده ام . فاصله ی سنی فقط ۱۹ سال بین ما چیزی فراتر از رابطه ی مادر و پسری برایم ساخته است . مادرم به فراست علاقه ی قلبی و توجه ویژه ی من را به دختر دوست خانوادگی مان دریافته بود . شاید یکی از دلایلش آمادگی بی سابقه و اعلام حاضر بودن همیشگی من برای رفتن به میهمانی به خانه ی ماه بانو اینا!! بود . و این برای منی که علاقه ای به رفت و آمد های فامیلی و خانوادگی از خود نشان نمی دادم و حتا الان هم ندارم نکته ای "رسوا گر" بود . بعد از ۵ سال باز هم تالار دشت بهشت میزبان ما خواهد بود و البته این بار جای چیزی خالی نیست . ماه بانو با من است .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

از امروز کار برنامه ریزی مراسم عروسی را شروع کرده ام . سه سال از نامزدی ما می گذرد و ترم آخر ماه بانو ست . تابستان امسال را برای برگزاری مراسم در نظر گرفته ایم . ماه بانو درگیر کشیک های شبانه روزی در بیمارستان تبریز است و سرش حسابی شلوغ . ظاهرن فصل زاد و ولد شلوغی است این باهار ! تصمیم گرفته ام تا از اولین روز بنویسم این روزهای به دنبال کار عروسی بودن را . ثبت روزهایی است که خاطره . ثبت روز های درگیری من با اعلام علنی مهم ترین حادثه ی زندگی ام تا به امروز است . ثبت روزهای درگیری من با باید و نباید ها و سنت ها هست . ثبت روزهای گاه خسته کننده و گاه شاد است . روزنوشت روزهای غیر تکرار است . دلیل دیگر هم شاید استفاده ی دوستانی هست که به هر حال روزی این شتر رویشان خواهد خوابید . حکایت تجربه است برای من و برای شما .

صفحه آگهی روزنامه را ورق میزدم . انتخاب اول من البته هتل است . در هتل همه چیز راحت تر میگذرد و البته رسمی تر . برای من که بیشتر میهمانانم شاید همکارانم باشند . مهم ترین نقص هتل عدم مجوز برای داشتن ارکستر زنده است . من به شدت با این قسمت قضیه مشکل دارم . به خصوص اینکه نتوانم گروه عاشیق های آذربایجانی و گارمان و تارشان را داشته باشم . پس چه کسی برای دن ویتو آهنگ لزگی بزند ؟ تا دن فومنی برایمان قر لزگی بدهد . سالن پذیرایی را دوست ندارم . باغ را هم نمی پسندم . به خصوص که میهمانی مختلط نخواهد بود . آذربایجانی غیرت دارد و عروسی مختلط نمی گیر هاااا ! جالب است که باغ ها نیز مجوز ارکستر زنده را ندارند و خواننده باید روی موزیل ضبط شده بخواند و اصطلاحن پلی بک است سیستم ! خب ظاهرن ارکستر زنده و اداو اطوارش را باید گذاشت برای مراسم حنا بندان ! نیم باغ ها و نیم سالن ها را انتخاب می کنم و عصری به دیدن مجتمع ونک رو به روی سازمان مسکن در خیابان عطار می روم . ظاهرن همه چیز خوب است . اما طرف راضی به داشتن مدیر تشریفات داشتن ما نمی شود و می گوید این کار برنامه را از دست آن ها خارج می کند . هنگام دیدن منوی قیمت ها به نکته جالبی بر می خورم . برای باغ و آبشار قیمت ورودی هر نفر ۱۰۰۰ تومان را دارند . برای روزهای چاهارشنبه تا جمعه باز هم ورودی پانصد هزار تومان می گیرند . برای انداختن فرش قرمز زیر پای داماد و رد کردنش از کنار مشعل و بادکنک ۵۰۰ هزار تومان و برای فیلم برداری ۸۵۰ هزارتومان ، برای نور و موزیک ۳۰۰ هزار تومان ، اتاق عقد بین ۲۰۰ تا ۸۰۰ هزار تومان و قهوه خانه سنتی ۳۰۰ هزار تومان طلب می کنند . منوی غذا از ۱۰ هزار تومان به بالا هست بعلاوه ۱۵ در صد حق سرویس . به مدیر می گویم که برخی از انتخاب هایی را که اضافه سازمان می نامد جزو واجبات اصلی و اولیه مجلس است . مثل داشتن فرش و مبل و صندلی و گرفتن پول اضافه بابت آن ها مثل این است که هتل بابت داشتن در و راه پله پول طلب کند . جوابم را سر بالا می دهد و صحبت از بی تقصیر بودن و مجری بودن و خرید گوشت راسته ی هر کیلو ۱۲ هزارتومانی می کند و از سر و زبان داری من ابراز شادمانی . خداحافظی می کنیم و به خانه می آیم . این روز اول بود باید بیشتر بگردم . ماه بانو دو هفته ی دیگر می آید و باید تا آن موقع چند جا را برای تایید نهایی عروس آماده داشته باشیم . خواهرخانوم نظر درستی می دهد که اصلن چه معنی دارد آدم ۵۰۰ نفری که سالی یک بار هم نمی بیند این قدر دردسرش را بکشد . و مهمانی با ۱۰۰ نفر آدم نزدیک بهتر است و من به سنت ها و صلاح ها فکر میکنم و اجبار ها و باید ها و نباید ها .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط آراز   |