تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

...

فرض کنید رفقای شما دارند توی عالم خودشان قدم می زنند که ناگهان "تیکه ای " ببینند و ناگهان بخواهند مخ بزنند . به نظر شما واکنش های احتمالی شان چیست ؟

 

آرش : ای جاااااان ! ای جااااااان ! ای جااااااان ! این منم عشق جااااااان !!! آقا !! تو خیلی کوووولاااکی ! کووولاک !! ببین ما الان سه تا راه داریم !!! ( در حالیکه با انگشت کوچکش دماغ بزرگش را می خاراند ) و چون من علاقه ای به کل کل ندارم بیا با هم بشینیم و من سرم رو بزارم رو سینه هات و های و های گریه کنم !

رضا ژیرس : (با صدای کلفت شده و دو رگه ی توی گلو انداخته شده ) مصبی یانسین !! مصبی یانسین !! اله بیر طالبی دی !! هااااان !! آآآآآآن!!! جان تو !معرفتی خیلی حالم خرابه هاااا !!!

مهدی دن ( با صدایی آرام و قلبی شاد و ضمیری مطمئن) : سلاااام . من دو تا بیلیت تئاتر توی جیبم دارم . تو که نمیخوای این تئاتر هنری رو که سالی یه بار برگزار میشه از دست بدی ؟ ضمنن نگران نباش مثل دفعه ی پیش نمی شه ! زاپاس ماشین رو عوض کردم و دیگه نصفه شبی تا خونه پیاده نمی مونیم .

علی سلی ( با روانی شاد و روحیه ای انسان دوستانه ) : سلام تیکه ! خوبییییی تیکه ؟ ببین میخوای برات شعر بخونم ؟ نمیخواییی ؟ خب مشکلی نداره ! کارمندم رو میفرستم برات غذا بگیره ! نمی خوری ؟ اوکیییی ؟ خب به منشیم میگم برات بیلیت سینما بگیره ! نمی خواییییی ؟ ای بابا! عقده هات آروووم شدددد ؟ خب همینه من پیرمرد تنهای زیر بارانم دیگه ! فقط قول بده به آراز نگی این جریان رو ! اوکییییی ؟

محمد موکس : ای جون ! جیگرت رو بخورم من ! الااااهی !! بگردم ! چطوری تو ؟ ببین ! خب تو به من بگو ببینم راه داره یا نه ! آفرین ! همینه ! ایول ! قربونت برممم مننن !همینه که من همیشه دوست دارم با تو بازی کنم ! میدونی چیه ؟ توی روسیه هم بین قبایل شمالی و جنوبی مطرح بوده این قضایا ! یه کتاب شمنسیم هم دارم که راجع ما مطلب نوشته توش ! بیا با هم داپلیکیت کنیم ! اگه نشه من خودم رو ستیزفای می کنم !

دکتر رضا ( در حلیکه لبخند به لب دارد و یه یاه یه یاه ! ! می خندد ) :تو اصلن دیووووانه ای ! ابله !! روانت شاده هاااا ! حیف که اخلاق من رودرواسی داره و نمیتونم حضوری بهت چیزی بگم ! فقط ببین ! جون مادرت !آدرس وبلاگم رو میدم با دوستات بیا یین برای من چند تا کامنت بگذار ! دقت کن !

آجر پاره (در نقش یک وندال ) : ایششش ! بیا دسته گل بهت بدم ! من اقدسم ! توی خونه صدام میکنن ممی !در شان تو نیست که جواب یه خانوم محترم رو اینجوری بدی ! چیه چرا اینجوری نیگام می کنی ؟ خب تا حالا تیکه ی اینجوری ندیدم دیگه !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

دیدگاه و تجربیات یک مرد تنها

 

بهای شکار

آنقدر از کلمه نمیدانم بدم می آید . پنداری که این کلمه مرا خوش نیاید . می دانید این کلمه راه فراری هست برای فکر نکردن .و ناندیشیدن. فرار کردن و نایستادن . یاد خاطره ای افتادم در جنگل که برای شکار رفته بودم و نمی ایستادم چونکه از پس سر گرازی مانند شیر می آمد . هر چه تیر داشتم به اینور و آنور گراز زده بودم و تیر اول و دوم بیضتین چپ و  راست گراز را به باد داده بود و گراز که میدانست با تیر بعدی به جای اینکه مغزش را بزنم از مردی به طور کامل می اندازمش به سویم حمله ور شده بود . درنگ جایز نباشد در این اوقات و گراز خشمگین به پی من می دوید و من که می دانستم قصد گراز کشتن من نیست و فکر دیگری در سر دارد فرار می کردم همچون آهو . امیدوارم هیچ وقت در این موقعیت قرار نگیرید و اگر قرار گرفتید حتما با خودتان آب و حوله و لباس گرم به همراه داشته باشید .

فیلم شو گرلز را گذاشتم توی دستگاه و دیدم . فیلم قشنگی هست که حرکت دوربین در نماهای نزدیک و یک جاهایی قشنگتر هم می شود . موقع دیدن دور دوم ریموت دستگاه خراب شد . به نظرم رسید یک جاهایی از فیلم هم ساییده شده و نخ نما شده بود . به نظرم خیلی این فیلم را دیده ام . به همه دوستان توصیه می کنم دیدنش را .

 

زندگی و نگاه های من

 سلام دوستان . آیا برای شما هم اتفاق افتاده است که هنگام قدم زدن در خیابان ناگهان متوجه مساله ای بشوید که در هیاهوی زندگی گم شده است ؟ امروز به ناگهان که داشتم راه می رفتم متوجه مساله ای شدم که جلوی من در جریان بود مانند نسیم خوش عطری بود . یک چیزی داشت می لرزید و سر می خورد و دل مرا می لرزاند . کم کم دست ها و پاهایم داشت به لرزیدن می افتاد که متوجه شدم زل زده ام به باسن دخترکانی  که داشتند جلویم با کرشمه راه می رفتند و چشم من عجب می رفت و دل ما را هم با خودش میبرد .نیچه عزیز اینجور وقتان می فرماین باید پارو نزد وا داد . باید چشم رو به دریا داد .  ای دریغ از عجب . ای دریغ از من اگر کامی نگیرم از بهار . عجب دوره زمانه ای شده . آن طرف تر ها هم متوجه دگمه های مانتویی شدم که از تنگی داشتند منفجر می شدند و دریافتم که در خیابان ها چه نکته ها نهفته است برای چشم های با بصیرت . بهایی داشت پیشتر ها دل که به این ارزانی نمی ارزید . دریغ از گذشت روزگاران که به اعتقاد من لایق هزار فریاد است .

 فیلم های کامل شوی بن هیل را گرفته ام که ببینم . به نظرم برخی قسمت ها حرف های زیادی برای گفتن دارند و راجب زندگی روزمره ما هستند از همان نوعی که به نوع دیگرش را من امروز در خیابان دیدم . وقتی میبینم که بن هیل مثل من با دقت به اطرافش نگاه می کند و از هیچ برجستهگی نمی گذرد بیشتر خوشحال می شوم و با فیلم و بن هیل همذات پنداری می کنم و مخصوصا آن قسمت آتش نشانی . من کودک بودم و یک بار خونه مون رو آتیش گردیدم تا آتش نشانان مثل آن خانوم بیایند و خاموش کنند و نیومدند و من فهمیدم بعضی موقع ها همه چی فقط یک فیلم بیش نباشد .

 

فصلی دیگر

پاییز نزدیک است و من از این فصل لعنتی بدم می آید . می دانید ؟نمی دانم شاید مرا به یاد خاطرات دبستان می اندازد . معلم اول ما خانم خوبی بود و من الفبای همین فارسی دری که بدان کتابت میکنم هنوز را از او دریافتم و هم او بود که مرا به تاریخ طبری و این نوع نثر مزین و علاقه مند کرد . ولی دردسر های من از کلاس های بعدی شروع شد . می دانید آخر من یک کمی تپل و چاقال بودم و معلم ها و ناظم ها لپ مرا می کشیدند و می گفتند هولو چرا مشق هایت را ننوشته ای ؟ از همان موقع بود که من از مدرسه و پاییز بدم آمد عزم کردم که وقتی بزرگ شدم و سیگار کشیدم سیبیل هم بگذارم تا همگان از هیبت من بترسند و عاشق تابستان هایی شدم که با عرقگیر بروم آب هندوانه بخورم و بالای پشت بام زیر پشه بند بخوابم و گاهی هم یک گلی پرت کنم میان خانه دختر همسایه مون . همینجا یاد شعر قشنگی افتادم که خیلی سوزناک بود و من هر وقت یاد این خاطره میفتم های های گریه می کنم و با پسر سگم لوپین درد دل ها می گویم از جفا. دختر همسایه شبای تابستون گاهی میومد روی بوم . ای دریغ از ما که پیر شدیم و دیگر ان جوانک هایی نیستیم که سه ساعت قایم باشک بازی می کردیم روی بوم . و وقتی داداشش می آمد پشت خر پشته به حالت قنبل فنگ قایم می گردیدیم .

شما فکر می کنید با این نوشته و یاد اوری خاطرات و اشکی که در چشم من حلقه زده است حس فیلم دیدن بود ؟ انشالله اگر عمری باقی بود فردا فیلم میبینم و برایتان می نویسم

 

وندال ها و آدم ها

داشتم با دوست عزیزی تلفنی حرف می زدم و تقریبا ۲ سااعت و سیزده دقیقه بود که حرف می زدیم که صحبت کشید به این انسان نماهایی که با اسم ناشناس کامنت می گذارند . این ها یک مشت وندال هستند که حرکت ناجوانمردانه می کنند و از توالت نویسی به کامنت گذاری ارتقا یافته اند .. من این وندال ها را خوب می شناسم و معتقدم اینان را باید در بازی بدون توپ شکست داد زیرا این کس لایق جواب نمی باشد . زیرا یک زمانی همین داداش کوچیک رضا ایکس من هم که الان کتفش شکسته است یک وندال بود که بعد ها با راهنمایی من انسان گشت و وندالیسم را شکست دادیم و او نیز به شمنسیم و بودیسم گروید .

فیلم یک شب با ملکه را دیدم . نیمه اول فیلم که در روز می گذشت کارهای روزمره ملکه بود و برای من حرفی برای گفتن نداشت . نیمه دوم یک شب با ملکه که وقایع مربوط به شب است را امشب خواهم دید . امیدوارم هیجان انگیز باشد و همگی از تعریفش لذت ببریم . همین الان بسیار هیجان زده ام . به شدت کارهای اینجوری را دوست دارم .

پ. نبن : پاییز نزدیک است .

 

باور ها و ادیان

سلام عزیزان . بد قولی هم که شده است کار هر روز من . هر چند که این بدقولی ها مرا دور است و خوش نیاید ولی به شمال می روم باران می آید و به تهران بر میگردم و آفتاب می شود . این هم از بدشانسی من است که چیزی بین آفتاب و باران خدا نیافریده است که من به انجا پناه ببرم . به هر حال به نظرم امروز از باور ها سخن بگوییم که به استحزا و سخره گرفته است . راجب این مسئله می توان ساعت های فرسنگ سرایی کرد . باور همه برای هم خودشان خوب است و وای بر ما اگر بخواهیم باور خود را به دیگری انتقال دهیم . خوب بهتر است بگویم که راه های زیادی برای پیشگیری از انتقال هست که متاسفانه صدا و سیما ما در این بزنگاه کوتاهی می کنند و جوانان را از خطر هیپاتیت و ایدز آگاه نمی نماید . اینان همان کسانانی هستند که به همه ما خیانت می کنند و خطرات را آگاه نمی کنند . من خودم صاحب تجربه های گرانقدری از سفر به کشور دوست و همجوار ارمنستان هستم و. کشور بسیار زیبایی است که مرا در آنجا بسیار خوش گذشته است و بسیار خوش می آید و تجربه های گرانسنگی نیز به بدن اعمال کرده گردیده ام .  معتقدم اگر به کافه رفتید آن ردیف آخر بهتر است بنشینید و دور از میله وسط باشید . پول را هم با دو انگشت وسطی خود نگه دارید . اگر عمری باقی بود بعدا ها بیشتر در این باره  می نویسم .

 

فیلم آپو کالیپتو را دیدم و انجایی که اونجای گراز را می خورند یاد یکسری خاطرات افتادم و منزجر شدم طرف می خواهد پسر دار بشود و می رود گراز شکار میکند و گلاب به رویتانش را می خورد . این هم از فیلمایی است که سرسری و سطحی ساخته شده اند . اینان نه مثل من تا حالا یک گراز واقعی دیده اند و نه خورده اند . البته من گوشتش را خورده ام . فقط یکبار که تیرم به خطا رفته بود گراز یکی از انگشتانش را به حالت شصت به شصت به من حواله کرد و من به اصطلاح از گراز خوردم . به نظر من فیلم حرفی برای گفتن ندارد و کارش با ابتذال به اینجا و انجای گراز کشیده شده است .

 

تا جا و از کجا ؟

خواندن پست دوستی و صحبت با دوست دیگری و مواجح شدن با صحنه ای و قدرتی حاصل از خوردن صبحانه ای باعث شد یاد این مطالب بیفتم و بگویم تا کجا ؟ از کجاااا ؟ به راستی تفاوت های میان زین لدین زیدان با گوگوش چیست ؟ هر دو تایشان موهایشان کوتاه است و هر دو تایشان با روح انسان صحبت می کنند ولی ای اعرابی  این ره که تو می روی به ترکستان است ؟ اصلا چه فرقی دارند اینان ؟ اینکه در سر پیری و معرکه گیری سر به رسوایی زنی آیا تفاوت دارد با آن کچلی که با سر می کوبد توی شکم ماتاراتزی ؟ خب بنده خدا ماتا مگر حرف بدی زده بوده که از خواهر زیدان خواستگاری کرده بوده ؟ خوب بوده روابط نامشروع برقرار می شده است ؟ یا ویکتور جارا و تفاوت های با چگوارا ؟ ما همیشه با آرش عزیزم راجب چگوارا بحث های زیادی می کنیم و از کمند انداختن هایش سخن ها می رانیم . وقتی به سرگذشت فرد بزرگی همچون ویکتور خارا برخورد میکنیم و میبینیم این شاعر و خواننده انقلابی شیلیائی که به هنگام دستگیری  باز هم پا پس نکشید و وقتی مزدوران جلاد صفت  پینوشه، از وی پرسیدند آیا برایشان گیتار خواهد زد وی گفت حتما" . کار بجائی رسید که مزدورانی که سخن آزاد را تاب نمی آوردند نتوانستد خویشتن داری کنند و به سوی وی آتش گشودند.

قلبم به درد امده و امشب که ۵ شنبه است برای بازی مافیا و پاتنومیم جایی دعوتم و وقت فیلم دیدن ندارم .

 

تفنگ ها و شکار ها

امروز تفنگ هایم را جوازش را گرفتم و بسی خرسندم . نمی خواستم راجب به تفنگ بنویسم زیرا با نوشته های قبلیم همه مرا فیلسوف و عاقل تصور مینمایند و نوشتن از تفنگ شخصیتی متفاوت برایتان متبادر می سازد و ممکن است از من بترسند و من همه تان را دوست دارم و خانم های کامنت گذارنده را بیشتر. داشتم با دوستی راجب تفنگ صحبت می راندیم و اینکه هیکل تفنک چقدر صکسی گونه و دوست داشتنی هست و من چقدر خواهانم . وقتی دوستم رفت من تفنگ را باز کردم و از غلافش خارج و لخت کردم و جلویم گذاشتم و داشتم به تفاوت هایشان فکر می کردم و اندیشه می کردم که یه حالت هایی به من دست داد و لحظه ای کار از دستم خارج شد . فقط یادم هست که از ته جگر فریاد جانسوز می زدم ! می دانید رویم نمی شود بگویم . گلاب به رویتان ! یک عضوی از بدنم به شدت درد می کرد و لای گلنگلدن تفنگ گیر کرده بود و می سوخت و من فریاد می کیدم از ته قلب . برایتان متاسفم که مشتی دوست نما هستید و حتما فکر های بد کرده اید . فقط آراز عزیزم درست حدس زده است . بله ان فقط انگشتم بود که  لای اسلحه گیر کرده است و درد می کند . حالا هم چون انگشتم مصدوم بود این پست ها نوشتم و دادم به آراز عزیزم تا بگذارد در وبلاگم تا بی خبر نمانید از حال مرا . اگر عمری باقی بود باز هم برایتان خواهم نبشت .

 

آرش عزیزم چند تایی فیلم از استاد تینتو براس برایم رایت کرده است که حیفم می آید سرسری ببینم . باید بشینم و به طور کامل و با دقت ببینم . وقتی دیدم برایتان تعریف خواهم کرد . امشب هم می خواهم شکارچی خوشحال را ببینم . 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

فرض کنید رفقای ما می خواهند "بهاریه" بنویسند یا راجع به نوروز و سال نو به اجبار چیزی بنویسند . حتمن با چنین صحنه ای مواجه خواهیم شد :

 

آرش : چند وقتی هست که دوست دارم در مورد نوروز و رسوم ما ایرانیان بنویسم . عرض شود آقا که شما باشی و خانوم که هر کی باشه من دوستش دارم ما در معیت دوستان نوروز رو جشن میگیریم و خدمت همه ی جانبازان عالم هم عرض کنم که این نیست که هر کی کیبرد دستش گرفت بانجوی می فهمه . ما خودمون از بچگی عشق جان بودیم و و خدا شاهده التون جان گوش می کردیم . حتی خدا شاهده وقتی یکی رو می دیدیم که شاهکار خلقت خداست و اندامش شبیه سرکار خانوم جنیفر لوپز هستش و موقع راه رفتن باسن رو به طرز اعجاب آوری تکون می ده و راه میره از ته دل داد می زدیم : جان! حتا خداش شاهده یادی هم از گوته و باخ می کردیم ان موقع . در این عید خجسته و عزیز و این تعطیلات می خواهیم برویم و در اتوبان همه ی ماشین ها را سوسک کنیم و با فولکس فا.و خودمان لایی بکشیم و با سرعت ۱۵۰ تا زیر باران رانندگی کنیم . آخه میدونین که من عشق سرعت دارم و هیچی در زندگی مثل سرعت من رو به هیجان در نمیاره غیر از همون قضیه ی باسن و جان ! فقط امیدوارم این کاربراتور، دنده، گیربکس، صفحه، مگنت، کلاج، سپر، در، فرمون، تسمه و موتور ماشین من سالم باشه و وسط اتوبان گیر نکنم . البته درود بر تکنولوژی برتر آلمان ولی ماشین من هیژژژژ اشکالی نداره و فقط همون قطعاتیش که نام بردم یه کم ایراد داره که اونم مساله ای نیست و طبیعی است  خلاصه سال خوشی رو براتون آرزو می کنم و امیدوارم هر کی چشم دیدن ما رو نداره بمیره . البته اینجوری فکر کنم من و آراز سه نفره!! باعث بشیم ۳۰ میلیون نفر بمیرن . جل الخالق . عجب . اعجبوا ! آدم شاخ در میاره !

 

ژیرس : من اصلن حوصله ی سال نو رو ندارم . رییسم به جای من که مثل یه تراکتور۴ پا کار میکنم ورداشته یه مشت مفتخور رو فرستاده فرانسه . اونا نه مثل من فوق لیسانس از شریف دارن و نه خونشون فرشته هست و نه کفش نایکی دارن و نه حتا مثل من میتونن همزمان فرانسوی رو با لهجه انگلیسی فابریک حرف بزنن . این زندگی و عید چیه ؟ اه ! فشارم بالاست و اعصاب درست و حسابی هم ندارم . باید کارم رو عوض کنم . اصلن از محیط کارم راضی نیستم . توی مملکت ما هیچی جای خودش نیست . جای من اینجا نیست . استاندارد های من خیلی بالاتر از اینجاست .همین الان یاد حکایت عمو جغد شاخدار افتادم که می خواست بنر رو بخوره . ( این روز ها دارم کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب رو می خونم که بعد همش رو براتون کپی/پیست میکنم ). دیشب هم منزل یکی از بچه ها سریال ۲۴ رو نگاه می کردیم . من خودم خیلی از ساترلند خوشم میاد ولی فکر کنم آراز حالی نکرد . البته این آراز هم فیلم داره ولی خب الکی الکی . به پای من نمیرسه . گیرم فیلم هم زیاد داشته باشه ولی چیزی بارش نیست . من خودم تمام فیلم ها رو از حفظم . من حتا میتونم بدون زیرنویس هر فیلمی رو تجزیه و تحلیل کنم ولی این جغله ها اینکاره نیستن که . به هر حال عید اومده و رفیق عیدت مبارک باشه گلم . بی خودی هم سعی نکن عید رو به من تبریک بگی چون دیفالت مبایل من روی سایلنت هست و به هر کی که دوست داشته باشم جواب میدم و به بقیه میگم که جلسه بودم . حالا گیرم که به قول سیمور با خودم جلسه داشته باشم . تو چه میفهی آخه ؟ اون سیمور هم اگه عقل داشت که ... ! الله اکبر !

 

چلچله ی زیر باران : شاید این عید و جشن باستانی همانی نباشد که ما انتظارش را داریم ولی به آن همچون دعوت شدگانیم به بزم . به یک بزم تلخ . تلخی من از صورت سرخ تو غم انگیز تر است پیرمرد ! پیرمرد نگاهی به هوا کرد و به دریا رفت . تکه ای تریاک به دهن گذاشت و چای خود را هورت کشید و گفت عیدت مبارک علی سلی ! پس آنگاه ندا برخاست که ما دلشدگانیم و من قهوه را داشتم می خوردم و به صحبت های آن یکی مرد سالخورده پیرمرد گوش می دادم و فکر می کردم که از تنگ ماهی قرمز حبابی خارج شد که فکر کنم بادی و برودتی بود که از ماهی قرمز داخل تنگ ساطع شده بود و من یاد عمو سیمور و جنگ های نخجوانش افتادم . خدا شاهده یه کوچولو! یه کوچولو ! هم فارغ از یاد اصفهان به فتح "ف" نیستم به خصوص با قلیان هایش باز هم به فتح "ق " . و من همیشه به یاد آن خانوم محترم صندوق پستی ام و مسج های گوشیم را چک میکنم و میس کال هایم را میشمارم . و خدا آن روز را نیاورد که گوشی ام باتری خالی کند وخاموش شود . یادت هست خانوم ش ؟ گوشی من خاموش شد و تو از راه دور لمیده در کنار کتابخانه ی فلسفه ات من را سفسطه گر نامیدی و دراز بی عقل خطابم کردی ؟ و من به تو گفتم که ترور شخصیت ننمای و تو خندیدی و ندانستی که من با چه دلهره سیب را خوردم و دستمال مچاله شده را زیر میز خانه ی آراز انداختم و به خانه رفتم ؟  و آخر سر فکر میکنم خبر ساز ترین مرد سالی که گذشت رییس جمهور ما باشد و خبر سازترین سیستمی که سال پیش فرو کردم ، سیستم بی مثال آراز باشد که طفلکی ۶ ماه است دارد جیغ میزند و اگزجره می کند و من به هیچ اندامی حسابش نمیکنم ! تا شما چه فکر کنید و چه در نظر آید که همه ی ما در این دنیای لا یتناهی زیر بارانیم همچون چلچلگان ! و من در این عصر جدید تجلی دقیق چارلی چاپلینم همان جلوی در ایستاده ام با مرغ سفید.

 

ولکان بن فیلم : هر چند کلا با تریپ عید هیچ حالی نمیکنم ولی کلا پیشنهاد میکنم که تا میتونین فیلم ببینین و نقد های من رو بخونین و بگین که وبلاگ من خدا ترین وبلاگ فیلمی هاست .تا میتونین بیایین وبلاگ من کامنت بزارین . یه فیلم بهتون معرفی میکنم :آآآآآه ! دیدین ؟ خدا !!! کف و تاید قاطی می کنین آخر فیلم . عنوان بندی رو کف کردی ؟ این فیلم از وسط به اول میاد و بعدش از اول به آخر میره ! من فکر کردم همه این رو می فهمن ! بعد که سایت ها رو خوندم دیدم فقط من این رو فهمیده بودم و حس کردم که چیزی می فهمم . خداییش حال کردین ؟ اگه نه خودتون میتونین با ریموت اینکارو بکنین و فیلم رو از آخر به اول ببینین ! من خودم هر وقت میخوام تریپ ممنتو فیلم نگاه کنم ، اینکارو میکنم . این رو توی آی !ام!دی!بی هم نوشتم به زبان انگلیسی که سواد اکثریت شما نمیکشه که بخونین !و گفتم اینجا هم کنار اون کتاب های که نوشتم و لینکش رو این بغل گذاشتم ، بگم تا ببینید!  تازه این به شرطی هست که عقلتون نرمال باشه ! اگه مثل من کارتون خیلی درست باشه که حباب میشین و میرین هوا ! اگه هم مثل ممد موکس آی کیو زیر شصت داشته باشین که کلا راحت هستین و بی خیال فیلم بشین و برین نقش عظمت رو توی فیلم بورات بازی کنین . خود من این فیلم رو روزی سه بار می بینم چون کمتر از ۴ بار دیدنش جرمه ! "جرم می کنیم حبستم می کشیم قناری !" تگ لاین رو خداییش کف کردین ؟ پوستر رو حال اومدین ؟ انتخاب رو عشق کردین ؟ جمله رو حال اومدین ؟ اگه آره کامنت بزارین تا عکس هم اضافه کنم ! من سریال فرندز رو هم روزی ۱ بار میبینم چون زبان انگلیسیم خداست همه ی شوخی های کلامیش رو هم متوجه میشم . قبلش هم دو بار کازابلانکا می بینم . ! بهه ! ارباب حلقه ها هم که جای خود داره و روزی یه بار میبینمش ! پدر خوانده رو هم که نگو ! جای خود داره ! چی ۲۴ ساعت کم اومد ؟ به تو چه مربوطه ؟ میخوای ببرمت توی گنگز هوات کنم ؟ میخوای اس ام اس بزنم برو بچز بریزن سرت ؟ یه جمله هم اینجا راجع به این ازگل های وطنی که عید رو جشن میگیرند بگم که : ابله ! مغز فندقی ! گلزار ! هدیه تهرانی ! کریسمس نه صکص داره ! نه خشونت و نه هیچ چیز دیگه ! فقط عشق داره و درخت کاج ! میبینین چقدر قشنگه ؟ اون وقت شما میرین برای من طرفدار سعید باستانی  میشین ؟ خاک بر سرتون . اقلا طرفدار سعیده ی بادی بیلد بشین ! هیکلش خداست خداییش ! تنوع میده به زندگی انسان ! اصلا اگه عرضه دارین برین تیم برتون بشین . برین ریچل وایز بشین . برین آنجلینا جولی بشین . برین چارلیز ترون بشین . اگه عرضه ندارین لااقل ایندیانا جونز بشین ! لااقل دنزل واشینگتن بشین . اصلاخاک بر سرتون کنن که حتی یه کریسمس هم نمی تونین بسازین . اون وقت ما ها باید اینجا حروم بشیم .

 

پویان و دلتنگی هایش : کریر را برداشته بودم و بین ساز ها می چرخیدم . عید آمده است و من اینجا سرگردانم و اصلن معلوم نیست چه غلطی می کنم . زنگ زدم به خانه که تبریک بگویم دیدم همه رفته اند شمال و من مانده اینجا میان غم . من مانده ام تهنای تهنا ! اشک آمد داخل چشمم . یاد آراز افتادم که اگر حال مرا می دید مثل ملای شهر قصه برایم می خواند که : گریه کنین مسلمونا ! حال پویان خرابه و حتما عمو سیمور هم می گفت ولش کن !حرفای آراز آبه . آراز سواد نداره . خلاصه بساتی! داریم ما اینجا . خانه مان دو تا اتاق دارد و سه تا حال ولی خودمان اصلا هال نداریم . عجبا . دلمان می خواست الان ایران بودیم و داشتیم چت می کردیم و مخ می زدیم و در چت ادای دکتر های با فرهنگ را در می آوردیم ولی لامصب نمی شود دیگر .ان ممه را لولو برد.  اینجا در ملبورن پایم خورد به کریر و صدایش در آمد . ناله ی ساز در می آید و اشک من هم سرازیر میشود . زهر مار ! چیه ؟ من اینجا گریه میکنم و شما دارید می خندید . دست وردار آراز . خداییش خیلی نامردی . حسودیت می شود من آمده ام به استرالیا ؟ ولی خداییش یه کانگوروها هم ندیده ام . ولی از شما پنهان نباشد موهایم حسابی بلند شده . چند وقت پیش رفته بودم لای چمن های یک پارک برای خودم دراز کشیده بودم که یک بچه ی استرالیایی با لهجه ی غلیظ به مادرش گفت : ایتز وری بیوتیفول مرینوس شیپ . نفهمیدم منظورش چه بود . من هر چه چشم گرداندم چیزی آن دور و ور ندیدم . فکر کنم بچه های استرالیایی احمق باشند یحتمل .

 

محمد و تجربیات مرد تنها : سلام عزیزان . خوبان . عیدتان مبارک باد ها . باز هم سالی نو شد و سالی دگر کهنه گردید گردیدن هایی. می دانین عزیزان نوروز آمد و من هنوز در خارج از کشور به سر میبرم . از کافی نت می آیم و کوری چشم دشمنانم زنده بودن خود را اعلام!  هرچند این آرش سموره و آن شهاب ولکوون چشم ندارد خارج رفتن مرا ببیند و می گوید که ارمنستان هم مگر شد خارج است ؟ چه بگویم که فقط ناصر مگ مگ می داند که این دخترکان ارمنی چه عشوه گرا ها هستند . آراز عزیزم . گفتی از عید بنویس و من می گویم سلام بر تو و عید ! من خودم عید از اینجا بر شمایان خوبان تبریک می گویم و روزها می خوابم و  شب ها هم به شکار می روم .اینجا با چند تایی هانتر دوست شده ایم . جواز تفنگم همراهم نیست ولی چه باک که ارمنی ها هم ارزانند ! آخر می دانید که شکار در  نایت یک کار غیر انسانی هست و چون این وولکان قوریل همیشه در انسان نما بودن من شک داشته من بدون جواز اینجا شب ها شکار میکنم ولی این شکار کجا و شکاران گرازان شمالان ما ایرانیان کجا . پنداری که سرزمین خودم سرزمین دیگری باشد . به قول داوینچی آن شاعره معروف آلمانی تفاوت از زمینان تا آسمانان است . به مجرد اینکه به ایران برگردم وبلاگ خودم را اپ دیت ها کرده و راجع به ادیان و دین ظرتشت خواهم نبشت چنان نوشتنی که شمایان رو خوش آید . پاینده باشید .

 

رها در رادیو سیته :

عید دارد می آید .

چه مفهومی دارد برایت ۱ فروردین ؟

خب احمق !

۱ فروردین عیده دیگه !

شاد باشی یا نباشی

شاه باشی یا گدا

می دانی اگر زن باشی چه می شود ؟

جارو در دست

چادر گره زده بر گردن

چاقچور بر شانه و

روبنده بر صورت

روی چارپایه رفت و روب میکنی

عرق میکنی و عرق میریزی

آن وقت مرد ایرانی

با کروموزم های کج و معجوجش

عرق را میخورد و

بر سرت فریاد می زند که زود باش

آنجا هم ماند

اینجا را هم که خوب نشستی

چرا بازی بازی

میکنی

زود بشور

و اگر خارج بود

و ایران نبود

مینی ژوپ بر تن

و تاپ بر بدن با عشوه ای

به جرج میگفتی

عزیزم عید ولنتاینی ات  مبارک

و او از لای درخت کریسمس برایت کادو رو می کرد

وبوسه ای سرخ بر لپت

ولی الان چه داریم ؟

عید ؟

آه

ولی خوب به هر حال

عیدتان مبارک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

آرش پیشنهاد خوبی مطرح کرد و گفت خوب است که برای اینکه خواننده بداند این جا با چه کسی طرف است ، رزومه ای و یا روزنامه ی دیواری ای بیاویزیم از خودمان . و اکنون من بعد از لبیک گفتن به ندای ملا تصمیم گرفته ام که توضیحی نیز در باب لینک های رفق بنویسم .

 

آرش  : این ملای دوست داشتنی که چند سالی هست نقش برادر کوچکتر را برای من دارد هنوز در پایان بردن پایان نامه اش برای گرفتن کارشناسی ارشد معماری اسیر است . شاید اگر اساتید آرش به جای در نظر گرفتن اینکه آرش تا به حال چند تا خط برای طراحی کشیده است به تعداد مخ هایی از آبجیان بی مرام  که آرش در اینترنت ترکانده است و یا تعداد ای-میل های فرواردی اش و یا تعداد خراب شدن های فولکس قراضه اش در خیابان و بیابان و یا حتا میزان معرفتش نمره داده بودند الان با نمره بیست پایان نامه اش را به اتمام رسانده بود . این پسر اکنون به سمت کارشناس دون پایه ی بازرگانی با کارت تردد بلند پایه ی پارکینگ در راه ساپکو و منزل در حال تردد است . رییسی فربه و شکم گنده دارد که به تازگی عزم را بر باربی شدن تا تابستان و عروسی یکی دگر از رفق بلند پایه بنا نهاده است . از مزایای بودن آرش در شرکت این است که هرگاه رییس با کسی دعوا می کند برای ترکاندن زهره ی دیگران و نشان دادن خوی خشن مدیریتی اش ، فریاد بر سر آرش می زند که :" اون لپ تاپ من رو وردار و بیار " . از دیگر مزایایی که  آرش در رزومه هایش ابراز می دارد همان علاقه اش به رشته ی مدیریت بازرگانی است چون شغل پدرش است و آرش پدرش را دوست می دارد .

 

آقا ژیرس : همان شراب کهنه است و کهنه ترین رفیق من در دنیای حقیقی و مجازی . دوست داشتنی ترین رضای همه ی دنیا هاست که علاقه اش به آندر ورلد ۱ و ۲ تمامی ندارد . این عاشق فیلم های تخیلی و جنگ ستارگانی، قلبی به اندازه ی کهکشان جدای ها دارد . رییس در شاخه ی بازرگانی ساپکو را اگر بگذارند تمام پژو های مملکت را می فروشد و به جایش بی ام دبلیو وارد می کند . به تازگی و تحت تاثیر دوستان فرهیخته و نیز لمپن وبلاگ برقرار کرده است و قول بر نوشتن داده است و یکی در میان چیزی را به سمت ما حواله می نماید . این فوق لیسانس ام.بی.ای شریف واقعن رفیق شریفی است ولی هنوز فرهنگ استفاده از مبایل را ندارد . مسیج ها رو هفته ی بعد جواب می دهد و دیفالت گوشی اش سایلنت است و مدام اذعان می دارد که در جلسه به سر می برد حتا اگر جلسه اش در دبلیو.سی و با رییس باشگاه آبی ها  باشد . تکیه کلام دوست داشتنی اش "رفیق" است و به معنی کامل کلمه رفیق است اگر غیب شدن های مکرر ش را در هنگامی که مورد نیاز و درخواست است اغماض نماییم . از مزایای دیگر این شخص آلرژی به حسن شیخ است و نیز اگر بشنود که در جزایر تنب کوچک و بزرگ و ابو موسی ۲ کیلوگرم سبزی آلوده به فضولات انسانی و حیوانی یافت شده است ، محال است تا یک سال لب به هر چیز سبزی اعم از سالاد و گوجه سبز و حتا آدامس سبز بزند . این رفیق شیکم باز پایه ی پیتزا خوری و نان سیر دار در تمام مدت شبانه روز است . رقص بندری اش دختر کش است و در فامیل با غیرت ما به سبب هنر افشانی اش در مراسم بله برون سینه چاکان دلسوخته ای دارد اما افسوس که دل اش را در قفسی نهاده و کلیدش را .. ؟ چی ؟ کلید ؟ از خوش بپرسید که کجاست .

 

دکتر رضا  : دکتر موادفروش خوش خنده ای که وقتی می خندد همه ی ملت به او خیره می شوند . دکتر ی که اعتقاد دارد استاندارد هایش فرا تر از ایران است و فقط برای جواب دادن کامنت های آبجیان بی مرام است که در ایران مانده است . وقت عصبانیت حتا اگر آیدی خودش لاک شده باشد ابایی از اینکه با آیدی خانمش که یکی از  محترم ترین خانم دکتر های دنیاست بیاید و فریاد بزند که "بخواب بابا ! لحاف یخ کرد " ندارد . این تماشاگر نمای پرسپولیسی در جایگاه شورشی های استادیوم یکی از دوستان قدیمی و شبکه ای هست . خاطرات مشترک زیادی داریم که هر وقت دور هم جمع شویم در تمام طول مدت بخندیم و اگر سوژه تمام شد از خودمان شروع کنیم . رک است و بی غل و غش و عاشق بحث . چند وقت پیش که سفری به دوبی داشت با مایوی صورتی و بک لس نخ در بهشتی اش چشم ها را در وایلد وادی خیره کرد . او هم فارغ التحصیل البرز است و یکی دیگر از دوست داران حسن شیخ . در وبلاگش به روی همه باز است و همه را دوست دارد . کافیست تا بگویید چه وبلاگ خوبی داری تا در فرند لیست قلب دکتر آن بالاها جای بگیرید . دم دست ترین دکتر محرم است برای من و آمپروزوول هایش برای ساکت کردن درد معده قیامت می کند . چند وقتی هم برای اینکه خرج تحصیلش را در آورد کنار دست واکسی های پارک شفق آمپول سر پایی می زد . از بلیزر گنده ای که سوار می شد به پراید کوچکی تنزل پیدا کرده است . دکتر یک عشق فیلم است ولی هرگز از او فیلم نخواهید چون به جای دی.وی.دی های ارجینالش سی.دی هایی را که خانوم دکتر موقع عصبانیت به سمت او پرتاب کرده است و هیچکدام هم گوشه ندارند به شما تعارف خواهد زد جیگر !

 

دن ویتو مهدی  : هکر آنلاین با قلبی از طلا . یک فومنی فرهیخته . یک کامپیوتر همه کاره که البته هیچ سر رشته ای از کار کردن با مبایل ندارد . در هر زمینه ای مورد مشورت قرار گیرد نظرات خوبی ارائه می دهد . پایه ی قرار قلیان در تمام ساعات شبانه روز . شرکت یاهو آیدی دن را به عنوان یاهو هلپر اصلی معرفی کرده است . حرکت در یک خط مستقیم و تغییر مسیر ناگهانی اش و دور زدن هایش به چپ و راست معروف است . فریادش بر سر دکتر بعبعی در تاریخ هوخشتره نغمه ی جاودان شناخته شده است . وبلاگش را به زبان انگلیسی کپی / پیست می کند .  حضور دائمی ولی غیر محسوس و بدون کامنت در وبلاگ ها دارد .

 

پاکوی تنها : این شکلات تلخ من ! مدت ها مخفیانه وبلاگ می نوشت تا توسط آراز کشف شد . در یک اقدام انقلابی وقتی ۸ کامنت بی ربط  دریافت کرد نطقش کور شد و به قبیله ی سکوت پیوست . اگر گیتار آقای شماعی زاده را میگیرید ، بگیرید ولی کت و شلوار و کراوات علی سلی را از او نگیرید . اگر در یک سفره خانه سنتی دیزی می خورید، اگر در یک فست فوود پیتزا میل می کنید و حتا اگر در میدان آسکول آباد ساندویچ گاز می زنید بدانید و آگاه باشید که برنامه ی صندوق مغازه توسط علی سلی به صاحب آن جا فرو شده است .

 

خاله ناتل : دختر فرهیخته . موزیکسین نامدار و پیانیست قهار . آواز خوان قابل . کارشناس بلند پایه ی بازرگانی . اگر میخواهید بدانید که آیا آدم حسابی هستید و یا نهایتن شلغم و یا هویچ هستید از او بپرسید . بلافاصله جوابتان را به طور صریح خواهد داد . از نظر او آدم ها یا مثل او هستند و یا اگر نیستند باید بین دسته ی شلغم ها و عوام ها و هویچ ها و الکی خوش ها سرگردان باشند . در هنگام بحث با او باید فیتیله ی فرهیختگی تان را تا آخر بالا ببرید . اگر در یک تور با او همسفر شدید هرگز از راننده تقاضای آهنگ های مبتذل و جواد یساری نفرمایید و سعی کنید خیلی مودب سی.دی قطعه هشتم بتهون و سمفونی شصت و نه باخ را گوش کنید . پشت تمام خشم هایش قلبی از طلا دارد و این جمله ی آخر نگاشته شد تا از مردن و کشته شدن احتمالی من شاید جلوگیری کند .

 

رهای در رادیو  : اگر اسم دهاتشان را که در آنجا زندگی میکند در کامنتت هایتان به کار ببرید بلافاصله سانسور می کند . حتا اگر بخواهید بخوانید " ... شهر وفاست ! غروباش چه با صفاست " خود به خود به جای اسم شهر ، چندین نقطه به جایش نقش می بندد . این تهیه کننده ی رادیو که ظاهرن چندی است به تهران تبعید شده است در یکی از بد آب و هوا ترین نقاط شهر مثل زعفرانیه و آجودانیه به دنبال منزل ارزان قیمت می گشت . آخرین خبری که از او موجود است این است که با دروازه بان تیم صنعت نفت آشلاخ تپه که صاحبخانه اش بوده دعوا کرده و مشت شده به پشت دروازه و خط کرنر . منتظر گل انسانی او به طریقه ی جیمی جامپ به دروازه بان نامرد باشید .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

                    آبی

                    خاکستری

                    سیاه

 

شنبه

 

آن مرد آمد

آن مرد با کتاب و لحاف آمد

آن مرد دکتر بود

 

همیشه دوست داشتم روانشناسی بخونم تا بتونم این "پارانونوایی" ها رو بفهمم ! اصلا من نمی فهمم که دلیل و منطق اینا برای چی هست ! من خودم خدای علم منطق بودم توی دوره دبیرستان البرز و دانشگاه شهید بهشتی و یادم میاد که نماینده شده بودم که کتاب "وقتی ما دکتر های کوچک بودیم" ! رو منتشر کنم ! اصلا من قرار بود اسمش رو بزارم "دکتر بلا و بیمار ناقلا"  که نشد و چه کمیته انضباطی ها که نرفتم به خاطر دوستانم ! همه چیز رو تحمل کردم که جشن فارغ التحصیلی خوبی داشته باشیم و الان که فیلم جشن فارغ التحصیلی رو می بینم و اون کلاه روی سرم و لوله ی توی دستم رو!!  احساس غرور بهم دست میده که چقدر دکتر هستم و یاد  تفتیش عقاید ها توی دانشگاه هم میفتم ! تازه خوبیش به این بود که من دکتر فهمیده و فرهیخته ای بودم وگرنه معلوم نبود که چه بلایی سر ما میومد ! در هر صورت گذشت

 

 

کامنت ها

 

نویسنده : سوری   

بله حق با شماست دکتر عزیز . در وبلاگ خودم هم بهت گفتم چقدر ناز هستی و اینجا هم بگویم که حق با توست و تو را من کامنت در راهم .

نویسنده : گلی

خیلی وبلاگ باحالی داری ! بلینک ! لینکیدم !

نویسنده : دکتر رضا

بله ! بله ! سوری جان و گلی جان  ! مرسی از فهم بالای شما . حتما نظرم رو بهتون خواهم گفت . باز هم به من سر بزنید .

 

 

 

یک شنبه

 

زنگ ها برای که به صدا در می آیند ؟

برای من

نوبت شستن ظرف ها ؟

دیدن فیلم ها ؟

بردن آشغال ها ؟

جابه جایی وسایل ؟

شستن لباس ها ؟

برای من است اما حتما .

 

چند تا فیلم خیلی زیاد دیدم این چند روزه که می نویسم راجع به اونا حتما ! ولی این فیلم "مردی در نیمه شب شیطانی می کند" رو می خواستم نقد بکنم ! البته من علاقه ای به دیدن این جور فیلم ها ندارم و کلا بیشتر همش فیلم های اندیشمندانه و سه گانه کیشلوفسکی رو می خرم ولی تک و توک از این فیلم ها اروتیک خریداری می کنم ولی خب همین فیلم های تک و توک رو هر شب نیگا میکنم و دوست دارم ببینم آخرش قهرمان فیلم موفق میشه یا نه . این فیلم آخر هم که میخوام راجع بهش بنویسم از نظر نماهای لانگ شات خیلی اعصاب من رو خورد کرد انگار کارگردان خودش محو صحنه شده بود . ولی کلا کلوز آپ های جذابی داشت که باعث میشه من خودم به فیلم بر خلاف نظر همه منتقدان و مردم نظر 9.9 بدم به فیلم و اون منتقد ها و مردم بیننده ابله سایت IMDB هیچی نمیفهمن که نمره 2 دادن به این فیلم ! راجع به کارگردان این فیلم که کلا کارگردان موجهی نیست و من بیشتر اون یکی کارگردان رو دوست داشتم ولی داشتم مقایسه می کردم که داستان این فیلم در همه جای دنیا به خصوص جهان سوم یکی هست و کلا چرا باید اینجوری باشه ولی خب دیدم که شیطانی در روح و جسم همه هست و راستی تا یادم نرفته بگم که من با توجه به اینکه عاشق روان و تحلیل روابط آدم ها  هستم دلم میخواست می دونستم توی ذهن قهرمان فیلم چی می گذره . متاسفانه عکس پوستر فیلم هم فیلتر شده و کمی نامربوط هست و نمی تونم اینجا بگذارم . به جاش عکس سگ آقای پتی بل رو تماشا کنین من خودم هر وقت این عکس رو میبینم نوستالژیا میکنم و یاد کیت و لوسی می میفتم .

 

کامنت ها

 

نویسنده : محمود

سلام دکتر عزیز . چرا داستان فیلم رو درست تعریف نکردی ؟ فیلم صحنه جالب زیادی داشت ولی  من با صحنه یکی مونده به آخر مشکل داشتم . نتیجه امتحانت چی شد راستی  ؟

نویسنده : دکتر رضا

محمود ! من بعد این همه فیلم دیدن ! می فهمم چیو بگم و از کدوم صحنه چیو نگم ! امتحان رو هم الله بختکی دادم و با اینکه هیچی نخونده بودم و فقط 9 ماه هست از خونه بیرون نیومدم و همه چی رو تعطیل کردم فکر کنم 444 بشم از 500 ! ولی برام مهم نیست . دیگه توی هیچ امتحانی توی این مملکت شرکت نخواهم کرد . چون مدادم رو گم کردم .

.

.

.

نویسنده : زردآلو

خیلی خیلی وبلاگ خوب و آموزنده ای دارین به من هم سر بزنین . راجع به امتحانتون هم بگم که شما خیلی باهوش هستین و لطفا قبول بشوید .

نویسنده دکتر رضا :

باشه زردآلوجان . میام برات 1 صفحه کامنت مینویسم .

 

 

 

دوشنبه

 

به کجا میروی چنین شتابان ؟

از کجا آمده ام

آمدنم بهر چه بود

می روم

حیف از من

چه زود

 

ترافیک توی ایران بی خود هست من ماشین شاسی بلند و بلیزر دارم وخیلی دوست دارم تا تمام اونایی رو که وقتی من دارم ورود ممنوع میرم از رو به رو میان رو لهشون کنم . داشتم از میهمانی بر میگشتم که این ترافیک اعصاب خورد کن رو دیدم و گفتم کجای دنیا من چرا باید الان توی ترافیک وایسم . باید فکر کنم ببینم که بالاخره من موندنی هستم یا رفتنی . هر چند که همیشه اینجا رو دوست داشتم ولی خب طبیعی هست که من الان استانداردم خیلی بالاتر هست و اینجا جای موندن نیست . همه رفتن کسی دور و برم نیست . دیگه وقتی برای موندن نیست . در یک کلمه تو باید بری اگه مثل من دکتری . اگه مثل من صبح ها نوشیدنیت رو با رنگ لباست ست می کنی . اگه مثل من یه عشق فیلم دیدن سینمای دیجیتال و دالبی هستی . اگه مثل من اعصاب ترافیک و دود رو نداری . اگه مثل من از توی صف وایسادن حالت بد میشه !  و تو نباید بری اگه در یک کلمه مثل مسکالی لیاقت خارج رفتن رو نداری ! و همش شر میگی . تو باید بری گم شی اصلا اگه با من موافق نیستی .

 

کامنت ها

 

نویسنده : یکی از اونور دنیا

آره خیلی خوبه ! ما صبح ها توی کوه بیدار میشیم و شب ها توی دریا می خوابیم ! کار هم نمیکنیم ! توی ایران هم که بودیم اصلا به ما خوش نمیگذشت و کسی قدر ما رو نمیدونست . اینجا خیلی خوش میگذره بیا اینجا .

نویسنده : سوزی

ببخشین ما هم اونور دنیا هستیم ولی ماتحتمون چاک خورده از بس کار کردیم ! شما کجای دنیا هستین ؟

نویسنده : یکی از اونور دنیا

همونجا ! اصلا هم اینطور نیست . زندگی هم اصلا سخت نیست .  من خرج و مخارج رو حساب کردم و گفتم بابا هر ماه بفرسته ! ما زندگی خوشی داریم و به سختی هم مشغولیم ! شما سعی کن تنگ باشی !

.

.

.

نویسنده : دکتر رضا

بعله ! من 70 تا کامنت نزدم که شما هنوز نفهمین چی به چی هست ! شما رو هم توی اورکات چک کردم تاریخ تولدتون رو و دیدم اصلا هیچی نمی فهمین ! من نگفتم که مهاجرت خوبه یا بد ! شما چرا از حرفای من چنین برداشتی کردین ؟ حرف بی خودی هم نزنین ! هر چی که خودم توی متن گفتم درست است و اگه نظری غیر از این دارین درست نیست و یه بار دیگه بحث رو بخونین ! من فکر میکنم شما اونی که میگین نیستی و یک مریض پارانونوایی از همینور آب هستین .

 

 

 

 

سه شنبه

 

این برنامه های تلویزیون خیلی اعصاب خورد کن شده ! اون از داریوش کاردان که الکی گیر میده به شب های برره ! اصلا این شب های برره خیلی خوبه مخصوصا اون بگوری که من رو یاد مسکالی میندازه ! تازه دیشب هم دیدم که یارو رو آوردن تلویزیون تا معروف بشه ! استاد دانشگاه هست و دکتر هست . اون وقت مردم زنگ میزنن ازش سوال میپرسن ! حالا مونده تا شعور مردم به این برسه که چی رو باید از کی بپرسن . یه اس ام اس به خودم بدن ! مردم میزگرد تشکیل بدن ؟ چه معنی داره که اون میخواد معروف بشه ! از اون ابله تر مردم هستن ! که حرجی نیست که همه چیمون باید به همه چیمون بیاد ! من به همه اینا انتقاد وارد میکنم و ساخت برنامه های اینچنینی رو که خودم توی ماهواره دیدم تقلیدی از کیلیپ ام تی وی بود رو رد میکنم . باید توی این مملکت آزادی باشه و به نظرات همه احترام گذاشته بشه !

 

 

کامنت ها

 

نویسنده : رژی

آره دکتر ! من هم با شما موافقم !

نویسنده : دکتر رضا

بله شما هم فهیم هستی

نویسنده : رها

به نظرم جور دیگری هم میشود فکر کرد . صبر کنین تا من از مسافرت برگردم و نظر بدهم . اصلا نظر شما راجع به برنامه های رادیویی چی هست ؟  

نویسنده : دکتر رضا

اصلا هم جور دیگری نیست . سعی کن بفهمی ! میفهمی ؟ یا کامنت بدم ؟ راجع به نظر رادیویی هم یه بار دیگه متن من رو بخون ! من کی از رادیو حرف زدم اصلا ؟

نویسنده رها :

تو نباید عصبانی بشوی . من خودم یک بار برای برنامه ام رادیولوژی رفتم اصلا هم اینجوری نبود ولی یه تکه های لباس و خوش تیپ و جوان بودن یک دکتر نباید باعث بشه خجالت درمان رو متوقف بکنه و دکتر از منشی خودش سوال بپرسه . من خودم به همه سوال ها جواب میدم .

نویسنده : دکتر رضا

آآآآآآآآآآآآآآآآآآااااااااااااااای ! من اصلا هم عصبانی نیستم ! من حتی هیچ وقت عصبانی نمی شوم ! اون دکتر غلط کرده بود ! تو مطمئنی دکتر رفته بودی ؟  برای رادیولوژی اصلا به رادیویی ها لباس نمیدن که ! نظر هم نظر من هست ! بفهمین ! همین هست که خودم میگم ! تو چرا هی نمیفهمی و با من موافق نمیشی ؟

 

 

چهارشنبه

 

پرسپولیس باز هم باخت . من خودم وقتی بچه بودم علی پروین رو دوست داشتم . تا چند سال پیش هم که با دوستان می رفتیم استادیوم تا داور اشتباه میکرد من خودم یه شعری داشتم که با اگزوز خاور شروع می شد و به شیر سماور ختم می شد و من با بچه ها  اون رو می خوندم ولی این بار اصلا ناراحت نشدم . اون موقع ها طرفدار بایرن مونیخ و آلمان هم بودم ولی از وقتی که انگلیس 5 تا توی آلمان به آلمان زد فهمیدم اسطوره بکن بائر هم سر اومده و غرور من جریحه دار شده و دیگه به غیر از برنامه نود هیچ فوتبالی رو نگاه نمیکنم . پروین هم باید بره و علی دایی رو هم که من ازش خوشم نمیاد باید سر و ته آیزون کنن توی تیم ملی .

 

 

 

 

جمعه

 

دوبی دوبی

میریم دوبی

درینگ درینگ

رفتیم جمیرا و مزر بیچ

درینگ درینگ

دوبی دوبی

 

 

آدم تا پاسپورت نداره که اصلا آدم نیست . من خودم پاسپورتم رو گرفتم و رفتیم دوبی ! بابا عجب مملکتی ! همه جا تمیز بود ! یه جا خواستم بشینم روی صندلی دیدم اونقدر تمیز هست که اصلن دلم نمیاد بشینم روش ! همه جا برق میزد ! حتا همه ی چراغ ها توی شب از خودشون نور ساطع میکردن و عجیب بود که توی سینماهاش هر وقت چراغ ها خاموش می کردن همه جا تاریک می شد ! یاد سینماهای مملکت خودمون افتادم و اینکه ما چقدر بدبختیم ! تازه من خودم همش توی تاریکی وسایلم گم می شدو تا دوللا می شدم دنبال خودکارم بگردم اون مرد سیاهه که دم در پاپ کورن میفروخت میومد جلو و میگفت : " یحلونی ! یا دکتری! لا خم شودونی ! بیا با هم دنبال خودکارت بگردیم " آدم از این همه علاقه و وجدان شرمنده می شد ! بعدشم که رفتم وایلد وادی ! توی این ایران لامصب مانتوها نمیذاره من سایز باسن ها رو بدونم ولی اونجا بود که کشف کردم همه گلابی ! من نمیدونم چرا پس اینجوری هست . یه نگاه کوچکی هم اینور و انور انداختم روس ها همه هولو ! ژاپنی ها باریک !  اون وقت باسن ایرانی جماعت  باید همه جا بدبخت و گلابی باشه ! بعدش رفتم پیست اسکی ! این همه خرج کردن و برف مصنوعی درست کردن و همش یه نفر اسکی می رفت و یه نفر بلیط میفروخت ! با خودم فکر کردم چه ابله های هستن خب میومدن  این 2 نفر هم شمشک و دیزین تا بیخودی اون مجموعه عظیم ساخته نشه و پولشون هدر بره . توی سینما هم من بودم که همش وسایلم رو مینداختم زمین ولی هیشکی نبود ! این همه امکانات . اون وقت هیشکی نیست یه خودکار رو دست آدم بده ! بعدش هم رفتم سیتی سنتر که عشق همه ایرانی هست که از ایران خارج میشن ! اومدم از زارا خرید کنم دیدم شلوغه و همه ابله ها اومدن اونجا ! و جای سوزن انداختن هم نیست چه برسه که من کلیدم رو گم کنم و یه دختری بخواد اونو پیدا کنه و من باهاش اختلاط کنم ! خاک بر سر ها نمیدونن مارک های دیگه هم هست . اینقدر شلوغ بود که نتونستم خرید کنم و ناراحت برگشتم ایران و فرودگاه امام خمینی رو که دیدم خیلی ناراحت شدم به حال ایرانی ها . شاید توی ایران نمونم دیگه ! باید یه بار دیگه بشینم و فکر کنم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

رادیـ و سـ ـیـ ـتـ ـی

شنبه

امروز خیلی اتفاقی سری به سایت آموزش زدم و من خیلی اتفاقی در رشته پرفسورای تهیه کنندگی رادیو ( این رسانه همیشه برتر ) برنده شدم ! این دوستان بی معرفت هیشکی منو دوست نداره و بهم خبر نداده بود ! سگ تو ضرر!  به همتون شام می دم !

یکشنبه

نبریده گی مسیحیان عامل اختلال در مسافرت به شب های سانفرانسیکو شناخته شد !

شب های برره و نظر تلویزیون بورکینافاسو !

بی بی سی چشم و چراغ دل ماست !

گوگول و زن عنکبوتی که توسط مرد نامردی !!!! صید شد !

 

دوشنبه

همینجوری یهویی و الکی یاد فیلم رها شده در ابر ها افتادم و با صدای بلند جیغ زدم بچه ها بریم این فیلم رو ببینیم ؟ برو بچ با جیغ های منقطع و ممتد در کمال آرامش موافقت خودشون رو ابراز کردند و این شد که توی سالن سینما از فرط خوشی ۲ ساعت و نیم جیغ زدیم و چیپس خوردیم ! فقط حیف که بعضی از این آدمای بی فرهنگ با خودشون پفک نمکی آورده بودند و صدای پفک خوردنشون مزاحم ما می گردید . شب وقت خونه برگشتن یهویی ناغافلی دیدم به جای کفش دمپایی پام کردم و از فرط خوشحالی احساس عجیبی داشتم ! احساسی تو ام با آرامش همراه با قدم زدن لب کارون در حالی که می خوندم : لب کارون و گلبارون ! لب کارون و گلبارون ! دیرین دیرین دیرین دیندین !

 

سه شنبه

داشتم با ماشین می پیچیدم که اون تریلی نامرد نپیچید ! حدس زدم حتما راننده اون تریلی یه مرده ! چون فقط این جور نامردی ها از نژاد این مردهای نامرد بر میاد ! خیلی دلم می خواست که حالشو بگیرم ولی وقتی دیدم خودش رو زده به موش مردگی دلم سوخت و یاد موش همستر خودم افتادم ! آخه من از موش ها خوشم ویاد !! بعدش تا اومدم حرفی بزنم راننده گفت خانم رها شما هستید ؟ شما که خیلی نازنین هستی و برنامه های خوبی داری ! گفتم شما از کجا فهمیدید من رها هستم ؟ گفت آخه این فحش هایی رو که داری به من میدی من همیشه تو رادیو می شنوم که داری از پشت صحنه به مجری و گوینده ت میدی ! هر چند که معروفیت و محبوبیت من رو دونستن نشون از درک بالای راننده تریلی داشت ولی بهش تذکر دادم که دیگه هیچ وقت صدای رادیو ش رو بلند نکنه تا اون حرفای پشت صحنه من رو نشنوه ! بعدش هم بردمش دادگاه و ازش شکایت کردم تا هیچ وقت اونطوری جلوی من نپیچه !

 

چهارشنبه

همه چیز در باره پیژاما !

مردی در تبت سه بار پشتک زد !

لاس نزنند تا جر نخورند !

باز هم بی بی سی معرکه آفرید !

 

پنج شنبه

امروز اون مجریه که همش فین فین می کنه و فکر می کنه خیلی حالیشه برنامه من رو درست اجرا نکرد حیف از من که دارم به دست اینا نابود میشم ! من نمی دونم تا کی پارتی بازی هست و این جوجه ها رو میارن رادیو سیتی ! ضرغامی دیگه داره با این کارا شورش رو در میاره ! حالا خوبه این ضرغامی فهم و درک خودش رو روز اول با ابقا کردن ما در رادیو نشون داد ! چقدر من حرص بخورم از دست این بی سواد ها ! امروز به یکیشون گفتم مثلا تو میدونی این شعر چه صنعتی توش به کار رفته : ( گفتم که چه داری به لبت گفت نمک   گفتم بمکم من نمکت را ز لبت گفت نمک )  برگشته و به من میگه صنعت فرنچ کیس !!! آخه یکی نیست بگه ما این همه برنامه خوب تو رادیو و تلویزیون داریم شما ها چقدر فیلم های بی تربیتی خارجی نیگا می کنین ! دارم دق در بکولم ! ( این رو توی خواب و رویا نوشتم ببخشین اگه بیخیال شین !!! )

 

جمعه

یک غاز در اوکلاهاما

جوراب لنگه به لنگه زنی را در معرض نامردان قرار داد

آخرین ضد ویروس کش قوی !!!!

 

شنبه دیگر

امروز رفتم و رنگ موی شکلاتی با پس زمینه زرد مربایی خریدم ! البته این رنگ زرد مربای هویچی روی موهای شمسی ( همون دختر دماغ سربالا توی رادیو سیتی ) خیلی قشنگ بود و بعد کله ام رو کردم توی رنگ و چهار تا هم قلم کشیدم و فرق سرم رو هم روتوش بنفش زدم هر چند من خودم الان فکر می کنم خیلی خوشگلم اما نمی دونم چرا همه از دیدن من خوششون میاد . خلاصه اینجوریاست دیگه ! من البته توی دنیا همیشه از این کار آرایش و رنگ مو بدم اومده ! نمیدونم این زنای  نا روشنفکر چرا از خودشون ادا در بکرده بیدن ولی تقصیری ندارن اونا مثل ما زیبایی خدادادی نداشته بیدن جیگر !!

 

یکشنبه  دیگر

امروز به آیین همون مسیحی های بی تربیت یکشنبه هست و تعطیله و اینجا و هیچی نداریم ! شما هم اگه خیلی دلتون می خواد بقیه اینا رو بخونین به وبلاگ ارجینال رادیو سیتی مراجعه کنید !

 

-----

پ.ن ۱: شما تمام این متن  بالا را در صفحه ای سفید و به هم ریخته و خط ها را نیز نا مرتب در نظر بگیرید!

پ.ن ۲: فاصله بین خطوط نیز متفاوت است برای اینکه بهتر در فضای وبلاگ رادیو سیتی قرار بگیرید و هنگام خواندن چند بار گردنتان را کج کنید و یک بار هم ملق بزنید !

---------------

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط آراز   |