تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

 

The man who has everything has everything to hide

شب ها می نشینیم و فیلم می بینیم . فیلم های خوبی هم میبینیم . دیشب Mr Brooks را دیدیم . فیلم ۲۰۰۷ ای از کوین کاستر و دمی مور . داستان یک مرد هست که ظرف ۲۰ سال گذشته پول دار شده است و در حرفه ی خود موفق است که برای پاکسازی محیط اطراف خود به شکار انسان ها می پردازد . در آخرین قتل خود به سراغ زوج جوانی می رود که آنقدر سرگرم آنچی پانچی هستند که متوجه حضور او که با اسلحه بالای سرشان ایستاده نیستند . اما قاتل یادش می رود که پرده ها را قبل از کشتن ببندد . بقیه اش را باید خودتان ببینید . به نظر من که فیلم خیلی خوبی بود . از با گرگ ها می رقصد و بادیگارد ارادتمند جناب کاستر - که اگر گیر ندهد که کاستنر است - هستیم که اینجا نقش مستر بروکز را دارد  و دمی مور هم که خب ! از زمان هیجانات نوجووانی هایمان ارادتمندشان هستیم اینجا نقش یک کارآگاه را دارد که اتفاقن او هم بچه پولدار است و معلوم نیست که چرا کارآگاهی می کند!! . یک فقره یاسمین دلاوری هم در فیلم جزو کست ها هست به اضافه ی یک رامین خان که گویا نقش موزیکسین ! فیلم را دارد . فیلم قشنگی بود که خوشمان آمد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

در این هوای پاییزی بالاخره باران هم زد . خدا را شکر . در جایی که ما کار می کنیم . هوا گاهی به قدری سنگین و کثیف می شود که علاوه بر سر درد که دیگر همیشگی و عادی شده ، چشم هایمان هم می سوزد . شاید این باران علاوه بر ترافیکی که به شهر ما و اختلال هایی که بر موبایل ما ئ نویز هایی که بر اعصاب ما اعمال می کند ، چند ساعتی هم  به تلطیف محیط اطراف ما کمک کند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

عادت کرده ایم که اتفاقی بیفتد تا تغییری صورت دهیم . حالا وقتی اتفاقی نیفتاده ، سرش را می خاراند و با نگاه عاقل اندر سفیه و و هم دردی می گوید "حالا چرا ؟" !!  این نگاه برای تمام تغییراتی هست که میخواهی قبل از افتادن اتفاق بدهی . همین .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط آراز  

 

 

Sex and Drugs before Rock and Roll

عکس اسلحه ! و اسم کیفر ساترلند باعث شد که فیلم را بگیرم . با آغاز تیتراژ حسابی غافلگیر شدم . چهار نویسنده در دهه ی ۴۰ میلادی زندگی می کنند که اگر اشتباه نکرده باشم بنیان سبکی به نام "بیت" را به پا می کنند . فیلم می شود به عبارتی داستان زندگی ویلیلم باروز و همسرش . اعتراف می کنم که ساترلند با این نقش حسابی غافلگیرمان کرد . جک باور سریال ۲۴ ، اینجا نقشی کاملن متفاوت بر عهده دارد . با اینکه نمره ای که کاربران آی.ام.دی.بی به فیلم داده اند نمره بدی محسوب می شود ، من کاملن از دیدن فیلم لذت بردم . فیلم دیالوگ های خوب هم کم ندارد . یک جایی از فیلم یک  پسر خوشگلی  به ویلیام باروز که سعی دارد با او بخوابد می گوید که : " مگر تو عاشق همسرت نیستی ؟" و باروز جواب می دهد که :"عشق که س-ک-س نیست " ! یه جا هم خانم باروز وقتی دارد از مسافرت بر می گردد می گوید :" خیلی کسل کننده است رانندگی موقع برگشت ! مایل به مایل باید برگردی به جایی که بودی ! "

 

بعد از تحریر ۱ : شماره این هفته "شهروند" یک مصاحبه ی اختصاصی دارد با دیوید لینچ . مصاحبه پر است از حس های خواندنی لینچ !! از دست ندهیدش . مصاحبه کننده راجع به مدیتشن و آی لند امپایر و مالهلند درایو و لاست های وی کلی با لینچ که اصولن کم هم جواب می دهد سر و کله زده است .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

 

The Dolphin Hotel invites you to stay in any of its stunning rooms. Except one

انسلین(جان کوساک) نویسنده ای هست که در باره ارواح و ترس از آن ها و تحقیقاتش راجع به آن می نویسد . اتاق ۱۴۰۸ هتل دلفین جایی هست که بسیاری از آدم شب آخر زندگی شان را در آن گذرانده اند . حتا ساموئل ال جکسون هم در نقش مدیر هتل نمی تواند مانع تصمیم کوساک برای انتخاب یک شب ماندن در هتل  شود . وقتی کوساک وارد اتاق می شود تایمر به کار می افتد و او فقط ۶۰ دقیقه فرصت دارد .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

پاسخ علي اکبر دهخدا به دعوت رييس اداره اطلاعات سفارت آمريکا براي مصاحبه با راديو صداي آمريکا


19 دي 1332
خيابان ايرانشهر، فيشرآباد، تهران

آقاي محترم- صداي آمريکا در نظر دارد برنامه اي از زندگاني دانشمندان و سخنوران ايراني، در بخش فارسي صداي آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالي را نيز براي معرفي به شنوندگان ايراني برگزيده است. در صورتي که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اطلاع فرماييد تا براي مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد.ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگاني و سوابق ادبي سرکار، قطعه اي نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد.
بديهي است صداي آمريکا ترجيح مي دهد که قطعه انتخابي سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز براي تهیه اين برنامه جالب، نظري داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد.
با تقديم احترامات فائقه
سي. ادوارد. ولز
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبراي آمريکا

...


جناب آقاي سي. ادوارد. ولز، رئيس اداره اطلاعات سفارت کبراي آمريکا
نامه مورخه 19 ديماه 1332 جنابعالي رسيد، و از اينکه اين ناچيز را لايق شمرده ايد که در بخش فارسي صداي آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار بدهيد متشکرم.
شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهاي ايران و بعضي از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسي اين کار مي شد، تا حدٌي مفيد بود؛ براي اينکه ممالک متحده آمريکا، عدٌه اي از مردم ايران را بشناسند. ولي به فارسي، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد.
و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را در اين باره بگويم و اگر خوب بود حُسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت مي دهم، بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبراي آمريکا به زبان انگليسي، اشخاصي را که لايق مي داند معرفي کند. و بهتر از آن اين است که در صداي آمريکا به زبان انگليسي براي مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتي به اسم ايران هست که خانه هاي قراء و قصبات آنجا، در، و صندوق هاي آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوق ها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا مي روند و مشغول زراعت مي شوند، و هيچ وقت نشده است وقتي که به خانه برگردند، چيزي از اموال آنان به سرقت رفته باشد.
يا يک شتردار ايراني که دو شتر دارد و جاي او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران مي آيد و در ازاي «پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم براي صد فرسخ راه حمل مي کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت مي دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره ها سالم به مقصد مي رسد.
و نيز دو تاجر ايراني، صبح شفاهاً با يکديگر معامله مي کنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر مي کند. معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمي کند و آن ضرر را متحمٌل مي شود.
اينهاست که از اين گوشه آسيا شما مي توانيد به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوري که انگليسي ها ايران را معرٌفي کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگي نمي کنند، و از طرف ديگر به فارسي، به عقيده من خوب است که در صداي آمريکا، طرز آزادي ممالک متحده آمريکا را در جنگ هاي استقلال، به ايرانيان بياموزيد و بگوييد که چگونه توانسته ايد از دست استعمار خلاص شويد؟ و تشويق کنيد که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ايران، براي حفظ استقلال از همان طرق بروند.
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم مي دارد.
علي اکبر دهخدا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

یک ) رضا قاسمی در گفتگو با رادیو زمانه راجع به رمان "وردی که بره ها می خوانند " در پاسخ به این سوال که : کپل‌ دروغ‌ نمی‌گوید، زبان‌ چرا. کپل‌ را مخفیگاه‌ روح‌ تصور کردید آقای‌ قاسمی. جریان‌ این‌ کپل‌ چیست؟

یکی‌ از سایت‌هایی‌ که‌ روی‌ این‌ اثر نقد نوشته‌ بود، اشاره‌ کرده‌ بود که‌ من‌ در این‌ رمان‌ فقط‌ به‌ کپل‌ زن‌ها اشاره‌ کرده‌ام‌ در حالی‌ که‌ برای‌ من‌ تعجب‌‌آور است چه‌ طور ندیده‌اند که‌ من‌ بوغوس‌، شوهر مادام‌ هلن‌، را هم‌ از طریق‌ کپلش‌ معرفی‌ می‌کنم. من‌ فکر می‌کنم‌ که‌ همانطور که‌ دست‌های‌ آدم‌ها کاراکتر آنها را نشان‌ می‌دهد. کپل‌ هم‌ مثل‌ اثر انگشت‌ که‌ هیچ‌ مشابهی‌ ندارد می‌تواند معرف‌ آدم‌ها باشد. این‌ ایده‌ای‌ بود که‌ من‌ اجرا کردم

دو ) از تينتو براس سازنده فيلم هاي ا.ر.و.ت.ي.ک.   و   پ.و.ر.ن.و.  پرسيدند که چرا اينقدر به نمايش تصوير کپل علاقه نشان مي دهد جوابش مشابه جواب آقاي قاسمي است که کپل(ass) دروغ نمي گويد و کپل شخصيت دارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

 

عجب سریال بی نظیری ست این سریال ۲۴ ! فصل ۱ سریال ۲۴ قسمت است . ۲۴ قسمت ۴۰ دقیقه ای که هر قسمت وقایع یک ساعت از روز انتخابات اولیه ی کالیفرنیاست . یعنی قسمت اول ساعت ۱۲ نیمه شب تا ۱ بامداد . قسمت ۲ از ساعت ۱ بامداد تا ۲ بامداد و الخ . سریال بی نظیری ست که فصل ۱ را امشب تمام می کنم . ۵ شنبه شب ۶ قسمت را دیدم و تمام جمعه ۹ قسمت را ! دیشب ۴ قسمت را ! و با سه قسمت ی که امشب می بینم کار تمام است . ابتدای هر قسمت این صحبت های کیفر ساترلند است که تکرار می شود :" تروریست ها همین الان در حال نقشه کشیدن برای ترور سناتور پالمر کاندیدای ریاست جمهوری هستند. زن و بچه من توسط تعدادی از این تروریست ها گروگان گرفته شده اند و جانشان در خطر است . یک یا چند تا از همکاران من در یک یا هر دو موضوع دست دارند . من مامور فدرال جک باور هستم . امروز طولانی ترین روز زندگی من خواهد بود ". و این چنین است که خیلی خوره وار در حال تمام کردن سریال هستیم . با هر کدام از رفق هم که دیده اند صحبت می کردیم ، ضمن اینکه تایید کردند آن ها  هم خوره وار تمام کرده اند این سریال را عقیده داشتند این فصل ۱ در مقابل فصل های ۳ و ۲ و ۶ چیزی نیست . خلاصه که بهترین سریالی است که تا به حال دیده ام و بی صبرانه دنبال فصل های بعدی با زیرنویس فارسی هستم .

بعد از تحریر : خب ! بهتر از این نمی شود . دیشب و ساعت ۲ نصفه شب و همزمان با دیدن قسمت آخر و ۲۴ ام سریال ، فصل ۲ با زیرنویس فارسی را پیدا کردم .

 

عجب شماره ای شده است این هفته ی همشهری جوان ! غیر از عکس خدایی که از حجازی روی جلد کار کرده اند با عنوان " از نفس افتاده " و مطلبی که به قلم شهرام فرهنگی کار شده است راجع به این موضوع که خواندنی است باید به پرونده های "فوق لیسانس" و پرونده ی فیلم سازی "برادران کوئن " و پرونده ی برباد رفته و چند تایی مطلب خوب دیگر اشاره کرد . راتجع به حجازی و. پروین و امثالهم باید گفت که مدل زندگی در اینجا ای جوری است که این ها مجبور ! هستند قدر خودشان را ندانند ! چون اینجا زندگی مدل خاص خودش را دارد ! علی پروین هیچ وقت نمی تواند بعد از قهرمانی بازی های آسیایی برود و مثل بکن بائر بعد از قهرمانی ۹۰ آن بالا بنشیند . به غیر از مشکل سواد و ادبیات مشکلات دیگری دارد که مربوط به جامعه ی ماست و اینکه تصمیم گیرنده همیشه باید وسط زمین باشد و به قول علی پروین مدیر فنی اینجا یعنی کشک ! که اگر مشکل سواد بود که کلانی ها و بهزادی ها و حجازی ها ندشاتند این مشکل را . راجع به برادران کوئن هم علاقه مند شده ام که بروم و ببینم فیلم هایشان را ! نسیم هراز این شماره هم خواندنی ست . به خصوص پرونده ی "باجه تلفن" های قدیمی و نوستالژی خاطراتی که با دو زاری ها و ۵ زاری ها و عشق های نوجوانی مان داشتیم . آن جا هم شهرام فرهنگی عشق های ۲ زاری قدیمی مان را به یادمان می آورد و هیجان های خاص آن دوران را که خواندنی هست و خالی از لطف نیست .

 

بعد از تحریر ۲ :

برنامه ی ۹۰ تازه تمام شده است . برنامه ی خوبی داشت بعد از مدت ها ! فردوسی پور باید این برنامه اش را نقطه ی عطف کند و مجدد سعی کند برنامه اش اوج بگیرد . این جریان تیم استقلال هم داستان جالبی شده است . درماندگی فتح الله زاده که گاهی خود را در حد مقایسه با مدیران ارشد لورکوزن و بایرن می دانست و سپس در مقابل فردوسی پور که می پرسید شما چطور با فیروز کریمی که قرار داد دارد مذاکره کرده و اعلام کرده اید که مربی تان است بار کمیکی بر برنامه تحمیل کرده بود . جالب بود که حاجی می گفت یک سند بیاورید که من اعلام کرده باشم . فردوسی پور می گفت مربی تان است ؟ حاجی می گفت بله ! ولی ثبت نکرده ایم . و اعلام هم نکرده ایم . فردوسی می گفت هاشم ساعدی اعلام کرده است حاجی خویی می فرمود که نخیر ! من که نگفته ام . گریه داری قضیه آنجا بود که به فردوسی پور گفت مثلن من بگویم الان بلند می شوم بزنم زیر گوش شما ! مگر زده ام که تنبیه شوم ؟ مثال را حال کردید ؟ نمی دانیم چه سری است که هر وقت این فردوسی پور می خواهد به مسیر درستش برگردد همه می خواهند بزنندش ! از آن طرف هم فیروز شورش را در آورده است . می گویند مذاکره کرده ای ؟ می گوید بله می خواستم ماشین بخرم ! پولم نرسید منصرف شدم . شاید اول بخندید ولی بعدش گریه می کنید به حال فوتبالی که متولیانش این دلقک ها هستند و اگر عاقل باشید دوباره می شینید و می خندید به حال این فوتبال !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

وقتی به مهدی گفتم سه شنبه بیلیت ها را بگیرد نمی دانستم این مهدی بدجور به روح اعتقاد دارد و برای اینکه سر ساعت به قرار تئاتر "خانواده ی تت" در فرهنگسرای نیاوران برسیم چه روحی از ما نوازش خواهد کرد . بعد از یک روز کاری سراسر شلوغ به زحمت ساعت ۱۷ از سرکار بیرون زدم تا ساعت هیجده و سی سر قرار باشم . خب وقتی فرمان دست آرش باشد و اتوبان شلوغ باشد و آرش استاد استفاده از مسیر های مخصوص باشد چه می شود ؟ ساعت شش بعد از ظهر و فقط نیم ساعت مانده به قرار خبر می رسید که  مهدی بنده ی خدا از ساعت ۱۶ از بس که در فرهنگسرا تنها مانده و بیلیت به دست قولنج چشم ترکانده که دیگر چشم ندارد و یکی در مدرس گیر کرده ، آن یکی با پسرعمویش در جردن در کافی شاپ گیر کرده است و آن دیگری سرگردان میدان هروی و ابتدای پاسداران است و آن سیبیل هم که ازش یک محمد آویزان است در حال سپر بستن به کوراندوی جدیدش می باشد و اهل بیت آراز هم که "کل یوم " سوار بر تکنولوژی برتر آلمان و اسیر آرش ! هر چه به آرش گفتیم این همه در وبلاگت از قیقاج ها و ویراژها و ژانگولر هایت می نویسی یک دستی تکان بده ببینیم الان که سرعت لازمیم چه می کنی !، به خرجش نرفت که " خانوم های محترم توی ماشین می ترسند" ! داشتیم فکر می کردیم که این غف اوغلان چقدر زبل بوده که با خودش جلسه ترتیب داده و قرار فرهنگی مان را پیچانده است و ما هم بیخیال بشویم و برویم به فرحزاد و شام و جوجه لحاظ کنیم که ناگهان دیدیم الکی الکی رسیده ایم به جلوی فرهنگسرا . چون مهدی گفته بود جای پارک به سختی گیر می آید . همان جلوی در چند تا جالی بود که آرش ظرف ۸ ثانیه پارک کرد و پیاده شدیم . چشم ما که بر دن و چشم آرش که بر بانو یش افتاد عنان از کف بداده و هر دو با سرعت دو ! قصد رسیدن به رفقا کردیم که نگهبان ندا داد که ایست!! که مانتوی همشیره تان کوتاه است ! هر چه ما با زبان دراز خود خواستیم جور کوتاهی مانتوی همشیره را بکشیم طرف گیر داد که دستور است و ال است و بل است و هر چه ما گفتیم که ببین برادر !ما خودمان آذری هستیم و آن قدر که لازم می شود غیرت داریم و این آنقدر ها هم کوتاه نیست و مدلش اینجوری است ، نشد که نشد ! یک جایش خودمان هم به قول غفی معرفتی ! خودمان هم خنده مان گرفت! آنجایی که به آقای انتظامات گفتیم ایشالله مریض که شدین و تشریف بردین بیمارستان فلان همشیره ی ما که پزشک آنجا است برایتان جبران می کند !! ((: باز هم نشد ! خلاصه یک خانمی به داد ما رسید و بارانی بلندش را به ما داد و اسلام در امان و ما خوشحال به سمت سالن روانه شدیم . یک جایش هم همانجا ما آمدیم شیرین کاری کنیم و تا آیدا آمد توی محوطه به آقای انتظامات گفتیم آقا به این خانوم گیر بده لطفن و داد زدیم که خانوم شما مورد داری ! آیدا چنان نعره ای به سر انتظامات زد که برو بابا ! که طرف در گوش من گفت با روحیه ای که این دوستتان دارد دفعه ی بعد شما با شلوارک هم بیایید ما رویمان را آنور می کنیم تا رد شوید! چون راس ساعت ششو نیم بود ملت را داخل فرستادیم و من و مهدی فداکارانه ماندیم برای راهنمایی تاخیریون ! از آن ور یک فقره جوان رعنای قدر رشید رویت شد که فین فین کنان می آمد و ۲۰ متر پشت سرش خواهرش می آمد ! با دن توافق کردیم که شک نداشته باشیم این آدم علی سلی خودمان است و شکمان هم به یقین تبدیل شد ! علی سلی ۲ تا بیلیت از ما گرفت و رفت داخل سالن . ۵ دقیقه ی بعد خاله سارا که هروز هم خوش تیپ تر از دیروز می شود ، هم رسید و بر عکس علی سلی از تاخیرش عذرخواهی کرد و از معطل شدن ما جلوی در به خاطر او تشکر و چون مطمئن بودیم سبیل نمی آید بیلیتش را دادیم دم در و رویش نوشتیم اگر یک سیبیل دیدید که یک شخص تپلی به آن آویزان است دوست ما و صاحب این بیلیت است و رفتیم داخل سالن خلیج فارس فرهنگسرای نیاوران و به تماشای "خانوده ی آقای تت" نشستیم . بازی فرهاد آییش خیلی به دلمان نشست و بر عکس دوستان ما از لیلی رشیدی هم خوشمان می آید و او هم به دلمان چسبید ! یک سرگرد خل وضع قاتی هم توی نمایش بود که اصلن اعصاب نداشت و من خیلی از او خوشم آمد و می خواستم بهش پیشنهاد کنم که آخر هفته بیاید خانه ی ما و با اکیپ مافیا بازی کند ! یک خانم خوشگل بود که همه جایش از گونه ها گرفته تا لب ها و کفش ها و کیفش قرمز جیگری بود و اسمش هم خانوم گیزی گزا بود و ترکه ای و لوند بود که من اصلن نمی گویم جای چه کسی خالی !  خلاصه  کمی خندیدیم و خوش گذشت و اینکه بعد از یک روز شلوغ کاری بهمان چسبید و بار دیگر به اتفاق آرا مهدی دن که به علت عدم کفایت سیاسی در برگزاری قرار در آستانه ی برکناری بود در سمت مسوول قرار های فرهنگی ابقا شد .

خلاصه ی داستان :

داستان در سومین سال جنگ جهانی دوم در یک خانه‌ی ‌محقر روستایی در مجارستان اتفاق می‌افتد. ژولاتت پدرش لایوس تت و مادرش ماریشکا و هم‌چنین خواهرش اگیکا را از طریق نامه، از حوادث نابهنجار و سخت جبهه با خبر می‌کند.پست‌چی خل وضع دهکده نامه‌ها را به جای آنکه به مقصد برساند، یا پاره می‌کند یا دستکاری. شرایط غیر قابل پیش‌بینی می‌شود.از ژولا نامه‌ای به مقصد می‌رسد و از این خبر می‌دهد که توانسته نظر سرگرد فرمانده‌ اش را جلب کند که به منظور تسکین اعصاب بهم ریخته، مرخصی‌اش را در خانه‌ی آنها بگذراند. این میزبانی برای او در جبهه امتیازهای مثبتی به بار خواهد آورد.مهمان‌نوازی، خوش‌خدمتی، فداکاری و از خودگذشتگی این خانواده که سرشار از محبت و صفا هستند، آغاز می‌شود. اما پوک‌مغزی و بیدادگری سرگرد ارتش فاشیست و تحقیری که به این خانواده روا می‌کند، تا مرز گروتسک پیش‌رفته و از این تراژدی هولناک، یک کمدی آبزورد بجای می‌گذارد.شرایط آبزورد، که مرز بین درام و کمدی مخدوش شده و مخاطب با یک چشم خندان و یک چشم گریان، تنها می‌ماند.

کارگردان: مائده طهماسبی
نویسنده: ایشتوان ارکنی
ترجمه: کمال ظاهری
بازنویسی متن: فرهاد آییش

بازیگران:
فرهاد آییش آقای تت
فرشته صدر‌عرفایی خانم تت (ماریشکا)
لیلی رشیدی آگیکا (مهمان از گروه تئاتر لیو)
احمد مهران‌فر سرگرد (مهمان از گروه تئاتر امروز)
رامین ناصر‌نصیر پستچی
مهدی بجستانی کشیش _ آقای لورینسکه (مهمان از گروه تئاتر نقشینه)
شکوفه هاشمیان خانم گیزی گزا (مهمان از گروه تئاتر اکنون)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

...

فرض کنید رفقای شما دارند توی عالم خودشان قدم می زنند که ناگهان "تیکه ای " ببینند و ناگهان بخواهند مخ بزنند . به نظر شما واکنش های احتمالی شان چیست ؟

 

آرش : ای جاااااان ! ای جااااااان ! ای جااااااان ! این منم عشق جااااااان !!! آقا !! تو خیلی کوووولاااکی ! کووولاک !! ببین ما الان سه تا راه داریم !!! ( در حالیکه با انگشت کوچکش دماغ بزرگش را می خاراند ) و چون من علاقه ای به کل کل ندارم بیا با هم بشینیم و من سرم رو بزارم رو سینه هات و های و های گریه کنم !

رضا ژیرس : (با صدای کلفت شده و دو رگه ی توی گلو انداخته شده ) مصبی یانسین !! مصبی یانسین !! اله بیر طالبی دی !! هااااان !! آآآآآآن!!! جان تو !معرفتی خیلی حالم خرابه هاااا !!!

مهدی دن ( با صدایی آرام و قلبی شاد و ضمیری مطمئن) : سلاااام . من دو تا بیلیت تئاتر توی جیبم دارم . تو که نمیخوای این تئاتر هنری رو که سالی یه بار برگزار میشه از دست بدی ؟ ضمنن نگران نباش مثل دفعه ی پیش نمی شه ! زاپاس ماشین رو عوض کردم و دیگه نصفه شبی تا خونه پیاده نمی مونیم .

علی سلی ( با روانی شاد و روحیه ای انسان دوستانه ) : سلام تیکه ! خوبییییی تیکه ؟ ببین میخوای برات شعر بخونم ؟ نمیخواییی ؟ خب مشکلی نداره ! کارمندم رو میفرستم برات غذا بگیره ! نمی خوری ؟ اوکیییی ؟ خب به منشیم میگم برات بیلیت سینما بگیره ! نمی خواییییی ؟ ای بابا! عقده هات آروووم شدددد ؟ خب همینه من پیرمرد تنهای زیر بارانم دیگه ! فقط قول بده به آراز نگی این جریان رو ! اوکییییی ؟

محمد موکس : ای جون ! جیگرت رو بخورم من ! الااااهی !! بگردم ! چطوری تو ؟ ببین ! خب تو به من بگو ببینم راه داره یا نه ! آفرین ! همینه ! ایول ! قربونت برممم مننن !همینه که من همیشه دوست دارم با تو بازی کنم ! میدونی چیه ؟ توی روسیه هم بین قبایل شمالی و جنوبی مطرح بوده این قضایا ! یه کتاب شمنسیم هم دارم که راجع ما مطلب نوشته توش ! بیا با هم داپلیکیت کنیم ! اگه نشه من خودم رو ستیزفای می کنم !

دکتر رضا ( در حلیکه لبخند به لب دارد و یه یاه یه یاه ! ! می خندد ) :تو اصلن دیووووانه ای ! ابله !! روانت شاده هاااا ! حیف که اخلاق من رودرواسی داره و نمیتونم حضوری بهت چیزی بگم ! فقط ببین ! جون مادرت !آدرس وبلاگم رو میدم با دوستات بیا یین برای من چند تا کامنت بگذار ! دقت کن !

آجر پاره (در نقش یک وندال ) : ایششش ! بیا دسته گل بهت بدم ! من اقدسم ! توی خونه صدام میکنن ممی !در شان تو نیست که جواب یه خانوم محترم رو اینجوری بدی ! چیه چرا اینجوری نیگام می کنی ؟ خب تا حالا تیکه ی اینجوری ندیدم دیگه !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

این اولین نوشته ی وبلاگ من توی بهمن ماه سال ۸۰ بود :

وبلاگ من ، راپورت هاي يوميه من نيست ، حتا دفــتر خاطرات من هم نيست ، شايد يه جاي خوب هم كه بشه توي اون لينك هـاي فراوون و به درد بخور پيدا كرد هم نيـست ، حتمـن هم جايي كه بشـه توي اون مطالـب قشنـگ پيـدا كرد و بارها و بـارها خوندش نيست ، چون وبلاگ مــن مثل خود منـه . شايـد يه روز جيغ بكشه گيريم به هر رنگي ، شايد يه روز غمگين بشه گيريم به هر دردي ، شايد يه روز سكـوت كنه گيريم به هر فـاصله اي ، شايد يه روز پـر بزنه گيريم به هر عشقـي و شايد هم يه روز نباشه گيـريم به هر حكمـي . چيـزي كه الان هست مثـل خود منه . مثل من زندگي ميكنه ، نفس ميكشه و دوست داره توي حلقه تكـرار اسيـر نشه ، فعلن اين دسترس ترين اتـوپياي من هســت كه هسـت !

 

و این یکی مربوط به آبان ۸۲ می شود . همین .

" ماه بانو " برایم از سهراب یاد داشت گذاشته بود روی گل ها که : زندگی چیزی نیست که لب تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود . من زیرش اضافه کردم : یادمان باشد که عشقمان جاودانه ترین عادت ماست !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

 

These 8 Women Are About To Meet 1 Diabolical Man

 

Death proof ! بی نظیر ! استثنایی ! خارق العاده ! نه ! واتو واتو نیست ! آخرین فیلم استاد است ! استاد تارانتینو  اهل دل تگ لاین را که بخوانند تا ته فیلم را یک نفس خواهند کوبید . 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط آراز   |