دیدگاه و تجربیات یک مرد تنها
بهای شکار
آنقدر از کلمه نمیدانم بدم می آید . پنداری که این کلمه مرا خوش نیاید . می دانید این کلمه راه فراری هست برای فکر نکردن .و ناندیشیدن. فرار کردن و نایستادن . یاد خاطره ای افتادم در جنگل که برای شکار رفته بودم و نمی ایستادم چونکه از پس سر گرازی مانند شیر می آمد . هر چه تیر داشتم به اینور و آنور گراز زده بودم و تیر اول و دوم بیضتین چپ و راست گراز را به باد داده بود و گراز که میدانست با تیر بعدی به جای اینکه مغزش را بزنم از مردی به طور کامل می اندازمش به سویم حمله ور شده بود . درنگ جایز نباشد در این اوقات و گراز خشمگین به پی من می دوید و من که می دانستم قصد گراز کشتن من نیست و فکر دیگری در سر دارد فرار می کردم همچون آهو . امیدوارم هیچ وقت در این موقعیت قرار نگیرید و اگر قرار گرفتید حتما با خودتان آب و حوله و لباس گرم به همراه داشته باشید .
فیلم شو گرلز را گذاشتم توی دستگاه و دیدم . فیلم قشنگی هست که حرکت دوربین در نماهای نزدیک و یک جاهایی قشنگتر هم می شود . موقع دیدن دور دوم ریموت دستگاه خراب شد . به نظرم رسید یک جاهایی از فیلم هم ساییده شده و نخ نما شده بود . به نظرم خیلی این فیلم را دیده ام . به همه دوستان توصیه می کنم دیدنش را .
زندگی و نگاه های من
سلام دوستان . آیا برای شما هم اتفاق افتاده است که هنگام قدم زدن در خیابان ناگهان متوجه مساله ای بشوید که در هیاهوی زندگی گم شده است ؟ امروز به ناگهان که داشتم راه می رفتم متوجه مساله ای شدم که جلوی من در جریان بود مانند نسیم خوش عطری بود . یک چیزی داشت می لرزید و سر می خورد و دل مرا می لرزاند . کم کم دست ها و پاهایم داشت به لرزیدن می افتاد که متوجه شدم زل زده ام به باسن دخترکانی که داشتند جلویم با کرشمه راه می رفتند و چشم من عجب می رفت و دل ما را هم با خودش میبرد .نیچه عزیز اینجور وقتان می فرماین باید پارو نزد وا داد . باید چشم رو به دریا داد . ای دریغ از عجب . ای دریغ از من اگر کامی نگیرم از بهار . عجب دوره زمانه ای شده . آن طرف تر ها هم متوجه دگمه های مانتویی شدم که از تنگی داشتند منفجر می شدند و دریافتم که در خیابان ها چه نکته ها نهفته است برای چشم های با بصیرت . بهایی داشت پیشتر ها دل که به این ارزانی نمی ارزید . دریغ از گذشت روزگاران که به اعتقاد من لایق هزار فریاد است .
فیلم های کامل شوی بن هیل را گرفته ام که ببینم . به نظرم برخی قسمت ها حرف های زیادی برای گفتن دارند و راجب زندگی روزمره ما هستند از همان نوعی که به نوع دیگرش را من امروز در خیابان دیدم . وقتی میبینم که بن هیل مثل من با دقت به اطرافش نگاه می کند و از هیچ برجستهگی نمی گذرد بیشتر خوشحال می شوم و با فیلم و بن هیل همذات پنداری می کنم و مخصوصا آن قسمت آتش نشانی . من کودک بودم و یک بار خونه مون رو آتیش گردیدم تا آتش نشانان مثل آن خانوم بیایند و خاموش کنند و نیومدند و من فهمیدم بعضی موقع ها همه چی فقط یک فیلم بیش نباشد .
فصلی دیگر
پاییز نزدیک است و من از این فصل لعنتی بدم می آید . می دانید ؟نمی دانم شاید مرا به یاد خاطرات دبستان می اندازد . معلم اول ما خانم خوبی بود و من الفبای همین فارسی دری که بدان کتابت میکنم هنوز را از او دریافتم و هم او بود که مرا به تاریخ طبری و این نوع نثر مزین و علاقه مند کرد . ولی دردسر های من از کلاس های بعدی شروع شد . می دانید آخر من یک کمی تپل و چاقال بودم و معلم ها و ناظم ها لپ مرا می کشیدند و می گفتند هولو چرا مشق هایت را ننوشته ای ؟ از همان موقع بود که من از مدرسه و پاییز بدم آمد عزم کردم که وقتی بزرگ شدم و سیگار کشیدم سیبیل هم بگذارم تا همگان از هیبت من بترسند و عاشق تابستان هایی شدم که با عرقگیر بروم آب هندوانه بخورم و بالای پشت بام زیر پشه بند بخوابم و گاهی هم یک گلی پرت کنم میان خانه دختر همسایه مون . همینجا یاد شعر قشنگی افتادم که خیلی سوزناک بود و من هر وقت یاد این خاطره میفتم های های گریه می کنم و با پسر سگم لوپین درد دل ها می گویم از جفا. دختر همسایه شبای تابستون گاهی میومد روی بوم . ای دریغ از ما که پیر شدیم و دیگر ان جوانک هایی نیستیم که سه ساعت قایم باشک بازی می کردیم روی بوم . و وقتی داداشش می آمد پشت خر پشته به حالت قنبل فنگ قایم می گردیدیم .
شما فکر می کنید با این نوشته و یاد اوری خاطرات و اشکی که در چشم من حلقه زده است حس فیلم دیدن بود ؟ انشالله اگر عمری باقی بود فردا فیلم میبینم و برایتان می نویسم
وندال ها و آدم ها
داشتم با دوست عزیزی تلفنی حرف می زدم و تقریبا ۲ سااعت و سیزده دقیقه بود که حرف می زدیم که صحبت کشید به این انسان نماهایی که با اسم ناشناس کامنت می گذارند . این ها یک مشت وندال هستند که حرکت ناجوانمردانه می کنند و از توالت نویسی به کامنت گذاری ارتقا یافته اند .. من این وندال ها را خوب می شناسم و معتقدم اینان را باید در بازی بدون توپ شکست داد زیرا این کس لایق جواب نمی باشد . زیرا یک زمانی همین داداش کوچیک رضا ایکس من هم که الان کتفش شکسته است یک وندال بود که بعد ها با راهنمایی من انسان گشت و وندالیسم را شکست دادیم و او نیز به شمنسیم و بودیسم گروید .
فیلم یک شب با ملکه را دیدم . نیمه اول فیلم که در روز می گذشت کارهای روزمره ملکه بود و برای من حرفی برای گفتن نداشت . نیمه دوم یک شب با ملکه که وقایع مربوط به شب است را امشب خواهم دید . امیدوارم هیجان انگیز باشد و همگی از تعریفش لذت ببریم . همین الان بسیار هیجان زده ام . به شدت کارهای اینجوری را دوست دارم .
پ. نبن : پاییز نزدیک است .
باور ها و ادیان
سلام عزیزان . بد قولی هم که شده است کار هر روز من . هر چند که این بدقولی ها مرا دور است و خوش نیاید ولی به شمال می روم باران می آید و به تهران بر میگردم و آفتاب می شود . این هم از بدشانسی من است که چیزی بین آفتاب و باران خدا نیافریده است که من به انجا پناه ببرم . به هر حال به نظرم امروز از باور ها سخن بگوییم که به استحزا و سخره گرفته است . راجب این مسئله می توان ساعت های فرسنگ سرایی کرد . باور همه برای هم خودشان خوب است و وای بر ما اگر بخواهیم باور خود را به دیگری انتقال دهیم . خوب بهتر است بگویم که راه های زیادی برای پیشگیری از انتقال هست که متاسفانه صدا و سیما ما در این بزنگاه کوتاهی می کنند و جوانان را از خطر هیپاتیت و ایدز آگاه نمی نماید . اینان همان کسانانی هستند که به همه ما خیانت می کنند و خطرات را آگاه نمی کنند . من خودم صاحب تجربه های گرانقدری از سفر به کشور دوست و همجوار ارمنستان هستم و. کشور بسیار زیبایی است که مرا در آنجا بسیار خوش گذشته است و بسیار خوش می آید و تجربه های گرانسنگی نیز به بدن اعمال کرده گردیده ام . معتقدم اگر به کافه رفتید آن ردیف آخر بهتر است بنشینید و دور از میله وسط باشید . پول را هم با دو انگشت وسطی خود نگه دارید . اگر عمری باقی بود بعدا ها بیشتر در این باره می نویسم .
فیلم آپو کالیپتو را دیدم و انجایی که اونجای گراز را می خورند یاد یکسری خاطرات افتادم و منزجر شدم طرف می خواهد پسر دار بشود و می رود گراز شکار میکند و گلاب به رویتانش را می خورد . این هم از فیلمایی است که سرسری و سطحی ساخته شده اند . اینان نه مثل من تا حالا یک گراز واقعی دیده اند و نه خورده اند . البته من گوشتش را خورده ام . فقط یکبار که تیرم به خطا رفته بود گراز یکی از انگشتانش را به حالت شصت به شصت به من حواله کرد و من به اصطلاح از گراز خوردم . به نظر من فیلم حرفی برای گفتن ندارد و کارش با ابتذال به اینجا و انجای گراز کشیده شده است .
تا جا و از کجا ؟
خواندن پست دوستی و صحبت با دوست دیگری و مواجح شدن با صحنه ای و قدرتی حاصل از خوردن صبحانه ای باعث شد یاد این مطالب بیفتم و بگویم تا کجا ؟ از کجاااا ؟ به راستی تفاوت های میان زین لدین زیدان با گوگوش چیست ؟ هر دو تایشان موهایشان کوتاه است و هر دو تایشان با روح انسان صحبت می کنند ولی ای اعرابی این ره که تو می روی به ترکستان است ؟ اصلا چه فرقی دارند اینان ؟ اینکه در سر پیری و معرکه گیری سر به رسوایی زنی آیا تفاوت دارد با آن کچلی که با سر می کوبد توی شکم ماتاراتزی ؟ خب بنده خدا ماتا مگر حرف بدی زده بوده که از خواهر زیدان خواستگاری کرده بوده ؟ خوب بوده روابط نامشروع برقرار می شده است ؟ یا ویکتور جارا و تفاوت های با چگوارا ؟ ما همیشه با آرش عزیزم راجب چگوارا بحث های زیادی می کنیم و از کمند انداختن هایش سخن ها می رانیم . وقتی به سرگذشت فرد بزرگی همچون ویکتور خارا برخورد میکنیم و میبینیم این شاعر و خواننده انقلابی شیلیائی که به هنگام دستگیری باز هم پا پس نکشید و وقتی مزدوران جلاد صفت پینوشه، از وی پرسیدند آیا برایشان گیتار خواهد زد وی گفت حتما" . کار بجائی رسید که مزدورانی که سخن آزاد را تاب نمی آوردند نتوانستد خویشتن داری کنند و به سوی وی آتش گشودند.
قلبم به درد امده و امشب که ۵ شنبه است برای بازی مافیا و پاتنومیم جایی دعوتم و وقت فیلم دیدن ندارم .
تفنگ ها و شکار ها
امروز تفنگ هایم را جوازش را گرفتم و بسی خرسندم . نمی خواستم راجب به تفنگ بنویسم زیرا با نوشته های قبلیم همه مرا فیلسوف و عاقل تصور مینمایند و نوشتن از تفنگ شخصیتی متفاوت برایتان متبادر می سازد و ممکن است از من بترسند و من همه تان را دوست دارم و خانم های کامنت گذارنده را بیشتر. داشتم با دوستی راجب تفنگ صحبت می راندیم و اینکه هیکل تفنک چقدر صکسی گونه و دوست داشتنی هست و من چقدر خواهانم . وقتی دوستم رفت من تفنگ را باز کردم و از غلافش خارج و لخت کردم و جلویم گذاشتم و داشتم به تفاوت هایشان فکر می کردم و اندیشه می کردم که یه حالت هایی به من دست داد و لحظه ای کار از دستم خارج شد . فقط یادم هست که از ته جگر فریاد جانسوز می زدم ! می دانید رویم نمی شود بگویم . گلاب به رویتان ! یک عضوی از بدنم به شدت درد می کرد و لای گلنگلدن تفنگ گیر کرده بود و می سوخت و من فریاد می کیدم از ته قلب . برایتان متاسفم که مشتی دوست نما هستید و حتما فکر های بد کرده اید . فقط آراز عزیزم درست حدس زده است . بله ان فقط انگشتم بود که لای اسلحه گیر کرده است و درد می کند . حالا هم چون انگشتم مصدوم بود این پست ها نوشتم و دادم به آراز عزیزم تا بگذارد در وبلاگم تا بی خبر نمانید از حال مرا . اگر عمری باقی بود باز هم برایتان خواهم نبشت .
آرش عزیزم چند تایی فیلم از استاد تینتو براس برایم رایت کرده است که حیفم می آید سرسری ببینم . باید بشینم و به طور کامل و با دقت ببینم . وقتی دیدم برایتان تعریف خواهم کرد . امشب هم می خواهم شکارچی خوشحال را ببینم .