تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

یک مصداق بارز شانس همین است که فوروارد تعویضی تیمت در دقیقه ی ۸۴ باشی و ۶  دقیقه آخر بازی کنار زمین منتظر بازی بمانی و توپ به اوت نرود . آن وقت بیایی و در دقیقه ۹۱ وارد زمین بشوی و یک نیمچه اثر روی توپ بگذاری تا یکی دیگر که تا امروز اصلن  بازی های خوبی برای پرسپولیس نکرده بزند توی دروازه و بشود دومین گل خودش و سومین گل تیمش ! خب . تیم پرسپولیس قطبی همین است . شخصیت دوست داشتنی و جنتلمن قطبی به تیم تزریق شده و تیم با ادب !! بازی می کند حتا اگر زیبا بازی نکند و حتا اگر تیم تا آن لحظه باخته باشد و شاید به این خاطر است که تیم هیچ وقت آخر بازی بازنده نبوده است .این تیم با ادب بازی می کند چون بازیکنش وقتی خطای مسلم اخراج می کند مثل صادقی استقلال توی هیکل داور فرو نمی رود . سرش را می اندازد و می رود بیرون و دقت کنید که بر خلاف فصل های پیش نه اثری از لمپن های اصیل  داخل تیم است و نه اثری از لمپن بازی لمپن هایی که هنوز داخل تیم هستند . خب . این شانس به تلافی همه ی بد شانسی های قبل تقدیم شد به قطبی و فیروز کریمی سرمربی تیم بازنده ی استقلال اهواز که از پس پرسپولیس ۱۰ نفره بر نیامد ، با گل دقیقه ی ۹۲ ی بادامکی سوت شد داخل قطب و  یخ زد ! قطب همان جایی هست که فیروز شیرین زبان که این روزها حرف زدنش از عملش بیشتر شده است قبل از بازی قول داده بود که قطبی را به آنجا بفرستد . پرسپولیس ۳ - استقلال اهواز ۲ ! قطب خوش بگذرد آقای کریمی !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

خیلی دور یعنی اینکه بعضی چیز ها آنقدر از ما دورند که نمی توانیم بخوانیمشان . خیلی نزدیک مثل اینکه بعضی چیزها اینقدر به ما نزدیکند که چشممان را آنقدر پر کرده اند- صداشان نیز گوشمان را - که چیزی غیر آن نمی توانیم ببینیم - که بشنویم - .

 

...

 

May the best hitman win

یک فیلم سرگرم کننده با تعدادی بازیگر معروف از جمله اندی گارسیای عزیز ، بن افلک و ری لیوتا ! فیلم پر است از تیر اندازی و جلوه های ویژه و چند تا  تردستی با ورق . منتها چیزی که هست فیلم فقط به درد ۲ ساعت سرگرم شدن می خورد و لاغیر . کم کم دارم به این نتیجه می رسم که وضعیت گذران زندگی در ال-ای هم سخت شده که اندس گارسیا و ری لیوتا ی محبوب من باید در هر فیلمی بازی کنند .

 

 

 

Growing up has nothing to do with age

ریچل وایز و هیو گرانت به خودی خود برای من اینقدر جذاب هستند تا قانعم کنند که فیلمی را ببینم . منتها آنقدر این فیلم رویش چسبانده بودند که بهترین کمدی سال بوده و چنین است و چنان است که اصلن نبود . یک فیلم خوب است راجع به جوانی که حوصله ی دخترکان اغواگر را ندارد و عشق خدمت به بیوه زنان را دارد و می رود و با آنها دست دوستی می دهد و رابطه برقرار می کند ولی یک بار بز می آورد و بچه ی تخس یکیشان که از قضا این ویل بدبخت (هیو گرانت )اصلن هم به مامانش علاقه ای نداشته زگیل می شود و گیر که تو رو خدا بیا مامان من را بگیر ! فیلم خوبی است که یک ساعت و نیم سرگرمتان می کند و سه چار تا هم نصیحت می کندتان که بستگی دارد با کدام گوشتان بشنوید . راستی ! ما کلی صبر کردیم ریچل وایزش از دقیقه ۴۶ وارد شد ! که انگاری هم خوب گرم نکرده بود ! چون فقط ۵ دقیقه بازی کرد !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

The secret lies within

این فیلم "هویت " را چند وقتی هست که گرفته بودیم و از بس که زیاد فیلم می گیریم فرصت نشده بود ببینمیش تا دیشب که ماه بانو گفت یک فیلم نصفه و نیمه از شبکه ۴ دیده که عنوانش هویت بوده و فیلم خوبی بوده و تعریفش را کرد . رفتیم و از داخل فیلم ها هویت را بیرون کشیدیم و نشستیم به تماشا . فیلم خوبی است یعنی اصلن راستش را بخواهید فیلم خیلی خیلی خوبی هست . از آن فیلم هایی هست که ما خیلی دوست داریم . داستان  ۶ و ۷ نفر آدم مختلف که قرار است یک شب را در متل بگذرانند و یکی یکی کشته می شوند و قاتل هم شناسایی نمی شود . ری لیوتا ی گود فلاس اسکورسیزی را که دوست دارید ؟ اینجا هم هست و نقش یک کارآگاه را دارد . جان کوساک هم اینجاست و نقش راننده ی لیموزینی را دارد یک خانم محترم بازیگر را به هالیوود قرار است ببرد و چون قبلن پلیس بوده وارد این جریان می شود . چند تا خانم محترم هم در فیلم هستند که یکیشان به چشم هنرپیشه ای خوب کسی هست ولی یکیشان خیلی جیغ جیغ می کند و روی اعصاب است . من به جای قاتل بودم او را اول می کشتم . فیلم را که ببینید آخر فیلم کف شما خواهد برید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

حرفی که هست راجع به اس-ام-اس هاست ! به نظرم اس-ام-اس فقط به درد چک کردن قرار ها و هماهنگی جلسات و فرستادن نت های کوچک می خورد و لاغیر . یک پیامک هیچ گاه نمی تواند حس لازم برای مثلن یک تبریک کوتاه عید فطر را به گیرنده منتقل کند . "صدا" و فراز و فرود های آن هرگز در چیزی مثل یک پیامک کتبی منتشر نمی شود . خوشحالم که انگار این قضیه کم کم دارد همه گیر می شود و دیگر مثل گذشته ی نزدیک نیست که حتا برای حال و احوال های دوستانه هم پیامک جایگزین تماس شده بود . من "صدا" را خیلی بیشتر از پیامک دوست دارم . همین . نظر شما چیست ؟

 

پ.ن : این متن به مرور تکمیل خواهد شد .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

If you believe in love at first sight, you never stop looking

 

فیلم "کلوسر" فیلم داستان آشنایی و حکایت دو زوج است که کلی هم جایزه از اسکار و گلدن کلوب و اینها برده است و یا نامزدشان بوده است . از این ۴ نفر  یکی آقای دکتر است و دیگری آقای نویسنده و سومی خانم عکاس و چهارمی هم یک خانم محترم که  در کافه ا-س-ت-ر-ی-پ   ت-ی-ز می کند و چه کار هم می کند و بسیار از عقبه ی خوبی هم برخوردار است !  کلیو اوون در نقش یک دکتر است که سر کار با لپ تاپ خودش چت می کند و سر آخر در س-ک-س چت با خانمی آشنا می شود که نقشش را جولیا رابرتز بازی می کند که یک عکاس حرفه ای ست  . و البته کسی که به جایش چت می کند ، جود لاو پدر سوخته است که آدرس جولیا شان را می دهد . آن طرف هم خود جود لاو نویسنده ی بخش آگهی های ترحیم است که تصادفی در خیابان با آلیس خانم خوشگل و لوندی آشنا می شود که نقشش را ناتالی پورتثمن بازی می کند . داستان فیلم هم روایت رابطه ای این ها با هم است که در وسط قصه هر یک با پارتنر آن یکی روی هم می ریزند و به هم علاقه مند می شود - تا حدی  داستان همان مرغ و همسایه و غاز  شان !-  . بقیه اش را خودتان باید ببینید . ناتالی پورتثمن و کلیو اوون فکر کنم برای این فیلم نقش هایشان برنده ی اسکار ۲۰۰۴ شده است . منتها یک چیز را نمی توانم نگویم و آن این که "کلوسر" فقط یک فیلم خوب است که بازیگران خیلی خوبی هم دارد و یک داستان معمولی ای  هم دارد که دست آخر همه چی خوب از آب در آمده است. چون ممکن است اگر مثل من بشنوید که فیلم خداست و کولاک است آن وقت توقعتان از فیلم بالا می رود و بر سرتان آن می آید که بر سر من آمد .

پ.ن : من نمی دانم چرا ناتالی را پورتثمن نوشتم و پورتصمن یا پورتسمن ننوشتم !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

امروز اولین نم باران پاییزی در تهران زد . حالا تصور کنید که در این هوای لطیف و خنک ، عصر شده ، افطار کرده اید  و توی تراس کنار گلدان های محبوبی و شب بو و یاس تان نشسته اید،  دو تاییتان لم داده اید  و فنجان قهوه روی میز هست و پاکت سیگار و بوی باران و یکی دو تایی هم مجله . قشنگ است . نه ؟ خوب چون من سیگاری نیستم و خانه مان هم تراس ندارد و هیچ کدام این گلدان ها را هم نداریم این تصویر همین جوری الصاق به اینجا بماند بهتر است . مثل خیلی از چیزهای دیگر .

 

 بعد از تحریر :

قـشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال

ترانه یعنی حافظه ی خاطره های عاشقانه ی انسان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

یک ) یکی از این ایجنت های فوتبال که بعضی هم می نویسندشان " دلال"  بعد از یکی از بازی های پرسپولیس پشت در رختکن به استیلی می گفت که :" حمید ! قرآن خدا که عوض نمی شود اگر یک بازی خلیلی را بگذاری روی نیمکت و به جایش به خیرخواه بازی بدهی " ! جواب استیلی را نمی دانم چه بوده ولی احتمالن نیمکت نشین کردن بازیکنی که کم گل می زند ولی به موقع گل می زند و رابطه اش با هواداران هم خیلی خوب است و حرکت روی اعصابی ندارد سخت است و به همین دلیل ساده هست که خلیلی حتا اگر دو بازی پشت سر هم ،  هم گل نزند،  باز بازی می کند و دوستش دارند .

دو)  حکایت وبلاگ این دلاویز ما هم همین است . این دل آویز "همیشه" گل نمی زند . اما همیشه دوست داشتنی هست و من هم  خیلی بیشتر از بقیه دوستش دارم . پس وبلاگش حتمن خواندنی خواهد بود حتا اگر یک صفحه خالی سفید باشد . پرانرژی شروع کرده است  و به کارش اعتقاد دارد . امیدوارم هم عاقبت به خیر بشود و هم راضی و هم آقای گل . ولی برای من از همه این ها مهمتر این است که خوب هم بازی کرده باشد .

سه) عجب حس غريبيست، حس كه نه،‌ عملكرد،‌ يك نوع "تنبلي در رفتار دونفره" يا "تنبلي عاشقانه"!

بعد از يك مدت كه پارتنر ثابت نداشته‌اي و دنيا را به فلانت دانسته‌اي، وقتي كه بخواهي درگير رابطه‌اي نسبتن طولاني (با تعاريف نسبي) بشوي،‌ كارهاي ساده‌اي مثل احوال‌پرسي مكرر در طول روزها (با هر فركانسي كه باشد)‌ و يا الزام در گفتن "يك شب به خير ساده" در يك شب استثنايي كه "شب به خير"ت نمي آيد، و يا حتا توضيح دقيق اين‌كه فلان روز چگونه شد كه آن‌گونه شد، آنچنان انرژي وحشتناكي مي طلبد كه انگار مي خواهي عادت خوابيدن روي شانه‌ي راست را با شيوه‌ي دمرو عوض كني!

با همه اوصاف تمام تلاش‌هاي مذكور (در قالب تعاريف متفاوت)‌ جزوي از نيازهاي غير قابل انكار در هر رابطه‌ي دوجانبه‌اي هستند. يك بده بستان خيلي منطقي‌‌ِ و خيلي احساسي كه سلامت رابطه‌ها بسيار بندِ آن است. به همين سادگي كه اگر شبي من هواي لاسيدن با تلفن تا خود صبح را داشتم و طرفم حداقل نصف راه را به خاطر همراهي آمد، يادم بماند كه وقتي اعصابم پريو-د زده بود و به ديوار پنجول مي كشيدم، لااقل از يك "دوستت دارم" ساده محرومش نكنم.

* این شماره ۳ عینن از وبلاگ درجه ۳۵ آورده شده است و نتیجه اش می تواند راجع به رابطه ی دو رفیق هم جنس هم صدق نماید . البته امیدوارم مرد تنها تا کلمه ی هم جنس را دید گیر ۳ پیچ ندهد بی حیا !

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

آره داشتیم چی می گفتیم ؟ بنویس : آنقدر حرف نزدیم تا حرف زدن از يادمان رفت ! گفتیم بگذار هر چه نمی گوییم را بنويسیم ! بعد ديدیم حرفی را که نمي شود گفت آخر مگر مي شود نوشت ؟ آنقدر ننوشتیم تا نوشتن از يادمان رفت ! گفتیم بگذار بهشان فکر کنم ! ولي آخر چيزی را  که نمي شود توی يک تکه کاغذ جمع کرد مگر مي شود داخل يه کله نگه داشت ؟  بعد ديدیم فکر کردن از يادمان رفته است . اين بود که شروع کردیم به حرف زدن !  اينجوری شد که ديگر  فکر هم نکردیم !


 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

دیدگاه و تجربیات یک مرد تنها

 

بهای شکار

آنقدر از کلمه نمیدانم بدم می آید . پنداری که این کلمه مرا خوش نیاید . می دانید این کلمه راه فراری هست برای فکر نکردن .و ناندیشیدن. فرار کردن و نایستادن . یاد خاطره ای افتادم در جنگل که برای شکار رفته بودم و نمی ایستادم چونکه از پس سر گرازی مانند شیر می آمد . هر چه تیر داشتم به اینور و آنور گراز زده بودم و تیر اول و دوم بیضتین چپ و  راست گراز را به باد داده بود و گراز که میدانست با تیر بعدی به جای اینکه مغزش را بزنم از مردی به طور کامل می اندازمش به سویم حمله ور شده بود . درنگ جایز نباشد در این اوقات و گراز خشمگین به پی من می دوید و من که می دانستم قصد گراز کشتن من نیست و فکر دیگری در سر دارد فرار می کردم همچون آهو . امیدوارم هیچ وقت در این موقعیت قرار نگیرید و اگر قرار گرفتید حتما با خودتان آب و حوله و لباس گرم به همراه داشته باشید .

فیلم شو گرلز را گذاشتم توی دستگاه و دیدم . فیلم قشنگی هست که حرکت دوربین در نماهای نزدیک و یک جاهایی قشنگتر هم می شود . موقع دیدن دور دوم ریموت دستگاه خراب شد . به نظرم رسید یک جاهایی از فیلم هم ساییده شده و نخ نما شده بود . به نظرم خیلی این فیلم را دیده ام . به همه دوستان توصیه می کنم دیدنش را .

 

زندگی و نگاه های من

 سلام دوستان . آیا برای شما هم اتفاق افتاده است که هنگام قدم زدن در خیابان ناگهان متوجه مساله ای بشوید که در هیاهوی زندگی گم شده است ؟ امروز به ناگهان که داشتم راه می رفتم متوجه مساله ای شدم که جلوی من در جریان بود مانند نسیم خوش عطری بود . یک چیزی داشت می لرزید و سر می خورد و دل مرا می لرزاند . کم کم دست ها و پاهایم داشت به لرزیدن می افتاد که متوجه شدم زل زده ام به باسن دخترکانی  که داشتند جلویم با کرشمه راه می رفتند و چشم من عجب می رفت و دل ما را هم با خودش میبرد .نیچه عزیز اینجور وقتان می فرماین باید پارو نزد وا داد . باید چشم رو به دریا داد .  ای دریغ از عجب . ای دریغ از من اگر کامی نگیرم از بهار . عجب دوره زمانه ای شده . آن طرف تر ها هم متوجه دگمه های مانتویی شدم که از تنگی داشتند منفجر می شدند و دریافتم که در خیابان ها چه نکته ها نهفته است برای چشم های با بصیرت . بهایی داشت پیشتر ها دل که به این ارزانی نمی ارزید . دریغ از گذشت روزگاران که به اعتقاد من لایق هزار فریاد است .

 فیلم های کامل شوی بن هیل را گرفته ام که ببینم . به نظرم برخی قسمت ها حرف های زیادی برای گفتن دارند و راجب زندگی روزمره ما هستند از همان نوعی که به نوع دیگرش را من امروز در خیابان دیدم . وقتی میبینم که بن هیل مثل من با دقت به اطرافش نگاه می کند و از هیچ برجستهگی نمی گذرد بیشتر خوشحال می شوم و با فیلم و بن هیل همذات پنداری می کنم و مخصوصا آن قسمت آتش نشانی . من کودک بودم و یک بار خونه مون رو آتیش گردیدم تا آتش نشانان مثل آن خانوم بیایند و خاموش کنند و نیومدند و من فهمیدم بعضی موقع ها همه چی فقط یک فیلم بیش نباشد .

 

فصلی دیگر

پاییز نزدیک است و من از این فصل لعنتی بدم می آید . می دانید ؟نمی دانم شاید مرا به یاد خاطرات دبستان می اندازد . معلم اول ما خانم خوبی بود و من الفبای همین فارسی دری که بدان کتابت میکنم هنوز را از او دریافتم و هم او بود که مرا به تاریخ طبری و این نوع نثر مزین و علاقه مند کرد . ولی دردسر های من از کلاس های بعدی شروع شد . می دانید آخر من یک کمی تپل و چاقال بودم و معلم ها و ناظم ها لپ مرا می کشیدند و می گفتند هولو چرا مشق هایت را ننوشته ای ؟ از همان موقع بود که من از مدرسه و پاییز بدم آمد عزم کردم که وقتی بزرگ شدم و سیگار کشیدم سیبیل هم بگذارم تا همگان از هیبت من بترسند و عاشق تابستان هایی شدم که با عرقگیر بروم آب هندوانه بخورم و بالای پشت بام زیر پشه بند بخوابم و گاهی هم یک گلی پرت کنم میان خانه دختر همسایه مون . همینجا یاد شعر قشنگی افتادم که خیلی سوزناک بود و من هر وقت یاد این خاطره میفتم های های گریه می کنم و با پسر سگم لوپین درد دل ها می گویم از جفا. دختر همسایه شبای تابستون گاهی میومد روی بوم . ای دریغ از ما که پیر شدیم و دیگر ان جوانک هایی نیستیم که سه ساعت قایم باشک بازی می کردیم روی بوم . و وقتی داداشش می آمد پشت خر پشته به حالت قنبل فنگ قایم می گردیدیم .

شما فکر می کنید با این نوشته و یاد اوری خاطرات و اشکی که در چشم من حلقه زده است حس فیلم دیدن بود ؟ انشالله اگر عمری باقی بود فردا فیلم میبینم و برایتان می نویسم

 

وندال ها و آدم ها

داشتم با دوست عزیزی تلفنی حرف می زدم و تقریبا ۲ سااعت و سیزده دقیقه بود که حرف می زدیم که صحبت کشید به این انسان نماهایی که با اسم ناشناس کامنت می گذارند . این ها یک مشت وندال هستند که حرکت ناجوانمردانه می کنند و از توالت نویسی به کامنت گذاری ارتقا یافته اند .. من این وندال ها را خوب می شناسم و معتقدم اینان را باید در بازی بدون توپ شکست داد زیرا این کس لایق جواب نمی باشد . زیرا یک زمانی همین داداش کوچیک رضا ایکس من هم که الان کتفش شکسته است یک وندال بود که بعد ها با راهنمایی من انسان گشت و وندالیسم را شکست دادیم و او نیز به شمنسیم و بودیسم گروید .

فیلم یک شب با ملکه را دیدم . نیمه اول فیلم که در روز می گذشت کارهای روزمره ملکه بود و برای من حرفی برای گفتن نداشت . نیمه دوم یک شب با ملکه که وقایع مربوط به شب است را امشب خواهم دید . امیدوارم هیجان انگیز باشد و همگی از تعریفش لذت ببریم . همین الان بسیار هیجان زده ام . به شدت کارهای اینجوری را دوست دارم .

پ. نبن : پاییز نزدیک است .

 

باور ها و ادیان

سلام عزیزان . بد قولی هم که شده است کار هر روز من . هر چند که این بدقولی ها مرا دور است و خوش نیاید ولی به شمال می روم باران می آید و به تهران بر میگردم و آفتاب می شود . این هم از بدشانسی من است که چیزی بین آفتاب و باران خدا نیافریده است که من به انجا پناه ببرم . به هر حال به نظرم امروز از باور ها سخن بگوییم که به استحزا و سخره گرفته است . راجب این مسئله می توان ساعت های فرسنگ سرایی کرد . باور همه برای هم خودشان خوب است و وای بر ما اگر بخواهیم باور خود را به دیگری انتقال دهیم . خوب بهتر است بگویم که راه های زیادی برای پیشگیری از انتقال هست که متاسفانه صدا و سیما ما در این بزنگاه کوتاهی می کنند و جوانان را از خطر هیپاتیت و ایدز آگاه نمی نماید . اینان همان کسانانی هستند که به همه ما خیانت می کنند و خطرات را آگاه نمی کنند . من خودم صاحب تجربه های گرانقدری از سفر به کشور دوست و همجوار ارمنستان هستم و. کشور بسیار زیبایی است که مرا در آنجا بسیار خوش گذشته است و بسیار خوش می آید و تجربه های گرانسنگی نیز به بدن اعمال کرده گردیده ام .  معتقدم اگر به کافه رفتید آن ردیف آخر بهتر است بنشینید و دور از میله وسط باشید . پول را هم با دو انگشت وسطی خود نگه دارید . اگر عمری باقی بود بعدا ها بیشتر در این باره  می نویسم .

 

فیلم آپو کالیپتو را دیدم و انجایی که اونجای گراز را می خورند یاد یکسری خاطرات افتادم و منزجر شدم طرف می خواهد پسر دار بشود و می رود گراز شکار میکند و گلاب به رویتانش را می خورد . این هم از فیلمایی است که سرسری و سطحی ساخته شده اند . اینان نه مثل من تا حالا یک گراز واقعی دیده اند و نه خورده اند . البته من گوشتش را خورده ام . فقط یکبار که تیرم به خطا رفته بود گراز یکی از انگشتانش را به حالت شصت به شصت به من حواله کرد و من به اصطلاح از گراز خوردم . به نظر من فیلم حرفی برای گفتن ندارد و کارش با ابتذال به اینجا و انجای گراز کشیده شده است .

 

تا جا و از کجا ؟

خواندن پست دوستی و صحبت با دوست دیگری و مواجح شدن با صحنه ای و قدرتی حاصل از خوردن صبحانه ای باعث شد یاد این مطالب بیفتم و بگویم تا کجا ؟ از کجاااا ؟ به راستی تفاوت های میان زین لدین زیدان با گوگوش چیست ؟ هر دو تایشان موهایشان کوتاه است و هر دو تایشان با روح انسان صحبت می کنند ولی ای اعرابی  این ره که تو می روی به ترکستان است ؟ اصلا چه فرقی دارند اینان ؟ اینکه در سر پیری و معرکه گیری سر به رسوایی زنی آیا تفاوت دارد با آن کچلی که با سر می کوبد توی شکم ماتاراتزی ؟ خب بنده خدا ماتا مگر حرف بدی زده بوده که از خواهر زیدان خواستگاری کرده بوده ؟ خوب بوده روابط نامشروع برقرار می شده است ؟ یا ویکتور جارا و تفاوت های با چگوارا ؟ ما همیشه با آرش عزیزم راجب چگوارا بحث های زیادی می کنیم و از کمند انداختن هایش سخن ها می رانیم . وقتی به سرگذشت فرد بزرگی همچون ویکتور خارا برخورد میکنیم و میبینیم این شاعر و خواننده انقلابی شیلیائی که به هنگام دستگیری  باز هم پا پس نکشید و وقتی مزدوران جلاد صفت  پینوشه، از وی پرسیدند آیا برایشان گیتار خواهد زد وی گفت حتما" . کار بجائی رسید که مزدورانی که سخن آزاد را تاب نمی آوردند نتوانستد خویشتن داری کنند و به سوی وی آتش گشودند.

قلبم به درد امده و امشب که ۵ شنبه است برای بازی مافیا و پاتنومیم جایی دعوتم و وقت فیلم دیدن ندارم .

 

تفنگ ها و شکار ها

امروز تفنگ هایم را جوازش را گرفتم و بسی خرسندم . نمی خواستم راجب به تفنگ بنویسم زیرا با نوشته های قبلیم همه مرا فیلسوف و عاقل تصور مینمایند و نوشتن از تفنگ شخصیتی متفاوت برایتان متبادر می سازد و ممکن است از من بترسند و من همه تان را دوست دارم و خانم های کامنت گذارنده را بیشتر. داشتم با دوستی راجب تفنگ صحبت می راندیم و اینکه هیکل تفنک چقدر صکسی گونه و دوست داشتنی هست و من چقدر خواهانم . وقتی دوستم رفت من تفنگ را باز کردم و از غلافش خارج و لخت کردم و جلویم گذاشتم و داشتم به تفاوت هایشان فکر می کردم و اندیشه می کردم که یه حالت هایی به من دست داد و لحظه ای کار از دستم خارج شد . فقط یادم هست که از ته جگر فریاد جانسوز می زدم ! می دانید رویم نمی شود بگویم . گلاب به رویتان ! یک عضوی از بدنم به شدت درد می کرد و لای گلنگلدن تفنگ گیر کرده بود و می سوخت و من فریاد می کیدم از ته قلب . برایتان متاسفم که مشتی دوست نما هستید و حتما فکر های بد کرده اید . فقط آراز عزیزم درست حدس زده است . بله ان فقط انگشتم بود که  لای اسلحه گیر کرده است و درد می کند . حالا هم چون انگشتم مصدوم بود این پست ها نوشتم و دادم به آراز عزیزم تا بگذارد در وبلاگم تا بی خبر نمانید از حال مرا . اگر عمری باقی بود باز هم برایتان خواهم نبشت .

 

آرش عزیزم چند تایی فیلم از استاد تینتو براس برایم رایت کرده است که حیفم می آید سرسری ببینم . باید بشینم و به طور کامل و با دقت ببینم . وقتی دیدم برایتان تعریف خواهم کرد . امشب هم می خواهم شکارچی خوشحال را ببینم . 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

یک پیام تبریک بود توی صفحه ی ۲ ی روزنامه ی گل.   نوشته بود :" ... عزیزمان ! قبول شدن شیرینت را در دانشگاه تبریک می گوییم و برایت به شادی نشسته ایم . از طرف بابایی و مامانی " . عکس رنگی شازده هم با موهای آنانانسی و گردن آویز مهره ماری آویزه ی تبریک بود .

 

...

رفیقمان از دیدن مصاحبه ی احمدی نژاد با شبکه ی سی-بی-اس به هیجان آمده بود و با شدت می گفت که این آمریکایی های نامرد در ۳۲ مرداد ! به ایران خیانت کرده اند . گفتیم مرداد کبیسه بود و کار از دست خدا هم خارج ! شما کوتاه بیایید و ببخشایید .  گفت جان آراز نمی شود ! گفتیم چرا ؟ گفت آخر من الان خوابم !

 

...

گفتیم نمی شود حالا به ما راه بدهید تا داخل شویم ؟ نگاهی به هم کردند و نفری ۲۰ هزار تومان طلب کردند . با لباس ورزشی سرم را به حالت شرمندگی پایین انداختم .غف اوغلان که با شیر و نارگیل دوپینگ و بدنسازی کرده بود و آماده بود ، دست به جیب شد و تا آخرین قطعه ی اسکناس هایش را شمرد و رفتیم داخل . لخت که شد و فضا را  دید  قسم خورد که تا صبح آنجا می ماند که ۴۰ هزار تومان را حلال کرده باشیم . وقتی گفتم که دلم ماساژ هم می خواهد یک نگاهی به من کرد که خجالت کشیدم و دویدم و رفتم طبقه ی بالا .بر خلاف قرارمان فقط ۹۰ دقیقه ای خوش گذراندیم .  استخر و سونای تمیزی رفته بودیم به نام صدف !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط آراز   |