تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

 

کم کم دارم شبیه به اغلب بزرگتر ها ! و پدر ها ! می شوم و این خیلی من را می ترساند ! دیگر وقت فیلم دیدن کم دارم . وقت کتاب خواندن اصلن ندارم . وقت شام هی حرف نمی زنم و ساکت غذایم را می خورم . شب ها حس بیرون رفتن برای خرید و بستنی و آب میوه ندارم . و بعضی چیز های دیگر . این اصلن خوشحال کننده نیست . می ترسم زمان به همین زودی هم بگذرد و ببینم شبیه پدربزرگ ها شده ام .

راستی تازگی ها یک خواننده به نام محسن نامجو هم یافت کرده ایم .  یادم هست نسیم - فکر کنم ویژه ی نوروز -  هم مصاحبه ی مفصلی داشت با او .۲ تا آلبوم از او در دست داریم . این آلبوم ها خیلی به ما فاز می دهد . شاید چیز تازه ای باشد . برای نسل من خیلی بهتر از این انواع دی-جی های زیرزمینی و رو زمینی و پشت بامی است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

 

حتا در تعطیلات عید هم اینقدر فارغ از همه چیز نبودیم . خوبی این تعطیلی ها این است که مثل عید هم نیست که مدام هم فکر "پس کی دید و بازدید برویم " – گیریم که من خیلی هم از این رسم بدم بیاید – را داشته باشیم.  تعطیلات هفته ی گذشته باعث شد که دست ماه بانویمان را بگیریم و به مدت یک هفته برویم وبچرخیم در صفحات شمالی مملکت و از انزلی و ماسال و فومن و صومعه سرا و چمخاله و رامسر بگذریم و برویم و برسیم به رفق و در ویلای اشرافی رفیق عزیزمان اسی سیا ! اتراق کنیم . در کنار یک جمع ۲۰ نفری بودیم و جوجه و مخلفات ! و آلاچیق و و سه تار و موسیقی زنده و استخر و فوتبال و والیبال و پیاده روی و بازی حکم و بازی مافیا بلایی به سر ما آورد که آفتاب سوز شدن بدن را فراموش کردیم و فقط لذت بردیم و آرامش و تعطیلی را به بدن اعمال کردیم . خیلی خوش گذشت و چیزهای جدیدی هم یاد گرفتیم که بماند برای خودمان و در آخر هر چند که اینجا را نمی خوانند تشکر ویژه ای داریم از اسی خان و بانو و پسر خوشگلشان پویا ی 6 ماهه  که چند بار در گوشش گفتیم که چون آینده ی ویلا از آن اوست پس بشود داماد ما (: به نظرم اینجور ریست کردن ها گاهی که نه همیشه بدجور برای ادامه ی زندگی مان لازم است . به نظرم همیشه در سخت ترین و شلوغ ترین جای کار هم باید تفریح باید جای ویژه ای در زندگی داشته باشد. کار برای زندگی لازم است ولی کافی نیست . خلاصه که این تفریح خیلی کیفورمان کرده است . ضمنن امروز سالروز ولادت خوش تیپ دو عالم "جانی دپ "  عزیز و عشق ما می باشد . جانی عزیز ! ۴۴ سالگی ات مبارک !  وقتی ما عاشق کاپیتان جک گنجیشکه هستیم و خود جانی هم می گوید که عاشق جک اسپارو است مگر حرف دیگری می ماند اصلن ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

 

 

دیروز عصر که داشتیم از اتوبان –تهران کرج به سمت منزل بر می گشتیم تقریبن۵ کیلومتری روی شیشه و صندلی و میله و دستگیره رانندگی کردیم . آتش با دود تماشا کردیم و انواع شعار های درخواستی و ترانه های غیر درخواستی گوش کردیم . پرسپولیس ۴ گل از سپاهان خورده بود و حذف شده بود . ظهر رفقا زنگ زدند که به استادیوم برویم و اول می خواستم بروم که بعد منصرف شدم . زنگ زدم به رفقا که در جایگاه خبرنگاران بازی را تماشا کرده بودند . آن ها هم شاکی از بازی و وضع افتضاح بعد از بازی بودند . نمی دانم . من هیچ ناراحت نشدم با اینکه تقریبن ۲۳ یا ۲۴ سال هست که طرفدار این تیم هستم و تمام بازی هایش را تا به امروز دنبال کرده ام اما اصلن ناراحت نشدم . چرا که اصلن انتظار قهرمانی نداشتم . ما اگر مربی خوب و زمین خوب و ساختار مناسب داشته باشیم مگر جز به قهرمانی رضایت می دهیم ؟ خب حالا که هیچ کدام این ها نداریم ما با لهجه ی برادران افغانی " ما غللللللللط بکنیییییم " که به فکر قهرمانی باشیم . خیلی که همت بکنیم زورمان به این قهرمانی بنده ی خدا داور تنومند مسابقه برسد که ۴ تا فحش بارش کنیم که چرا سه دقیقه به پایان مسابقه برای حریفمان پنالتی گرفته است . حالا گیریم که قهرمان هم شده بودیم و سال دیگر باید با تیم های عربستان و امارات بازی می کردیم . مگر قرار بود تا آن موقع شق القمر بکنیم و همه چیزمان درست بشود که بخواهیم آنان را هم از پیش رو ورداریم و حماسه ساز وار برویم  و برویم و بخوریم به جوبیلو ایواتا و پوهانگ تا پدرمان را در آورند و به دستمان دهند و به سوی بازار مالزی بفرستندمان برای خرید سوغاتی ! خدا پدر همشهری های اردبیلی مان را بیامرزد که همیشه گفته اند تو اگر طبیبی برای مزاج کچل خودت نسخه کن !! و این یکی ها هم جواب داده اند که بیله دیگ ه ! بیله چغندر !

پ.ن : دوست داشتم که عکس بگیرم ولی یکی گفتم که رفقا می گیرند و یکی هم اینکه به هیچ وجه دوست نداشتم جلوی سر و همسر فحش آنچنانی حواله ام کنند این تماشاچیان بی گناه عصبی هیچی ندار ! فقط یه دلخوشی تماشای فوتبال دار !

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

 

 

 

رفیقی دارم که در هایدلبرگ نیست اما رفیق است . رفیقی است که با او حتا بدون حرف زدن و رد و بدل شدن کلمه میفهمیم به هم چه گفته ایم !   تولدش خیلی مبارک باشد این سید معزول* و شازده ی مهجور**!

 

* سید ی بوده که از سیدی اش استعفا داده  است  .

** نوه ی یکی از شازده ی های قجری است که تا لنگ ظهر می خوابد و انواع و اقسام  وسایل ساخت قهوه قجری را هم تازگی ها در اتاقش فراهم ساخته است تا روی اعصاب آقای ساپقف قدم بزند !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

 

 

هر چه هم نخواهی باز نمی شود که دلشدگان علی حاتمی را ببینی و ننشینی یک ساعت با خودت کنکاش نکنی و پرت نشوی به خاطرات یک دهه ی قبل . شنیدن این دیالوگ ها از دهان آن بازیگر ها به چند بار دیدن می ارزد . به نظرم به حق به علی حاتمی لقب نقاش و شاعر سینما را دادند . خیلی زود رفت . خیلی زود . خیلی حرف ها مانده بود که از دهان او بشنویم . بعضی حرف ها را جاهای مختلف هم  می توان شنید . اما نوع بیان حاتمی بود که فیلم هایش را برای من جذاب می کرد . نوع خاص گفتن حاتمی . حتا بیشتر از ترکیب صحنه های و ساختن فضاهایش . بیشتر چیزی را که دوست داشتم و دارم همین شعر های حاتمی هست . خاص ه همین "دلشدگان" .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

 

 

بار اول فیلم "بلوار مولهلند "(Mulholland DR ) را تا ۴۵ دقیقه ی اول دیدم و من چون خیلی خسته بودم ، خوابیدم. شب بعد که میخواستم فیلم را ببینم مقدمه ی مترجم که داستان فیلم و بر داشت هایش را نوشته بود خواندم و گیج شدم و از خیر دیدن فیلم گذشتم . به رفق هم گفتم که فیلم غریبی هست و من اصلن خوشم نیامده است . اما شب سوم باز کک در آنجای شلوار جین ما افتاد که ببینیمش و تازه ساعت ۱ بعد ازنیمه شب و بعد از  برنامه ی ۹۰ که خیلی کیفور بودیم از بلایی که دایی سر صمد استقلال در آورده بود نشستم به تماشا و عجب فیلمی بود این بلوار مولهلند. و سر آخر پشیمان بودم از این که چرا داستان را خوانده بودم و چرا قضاوت نادرست کرده بودم . فیلمی به شدت دوست داشتنی از دیوید لینچ . داستان فیلم درباره ی زنی هست با بازی نائومی واتس که در مسابقه ی رقص مقامی آورده است و حال به هالیوود آمده است تا نقش اول فیلمی را بگیرد و کس دیگری نقش اول را گرفته است و ..  .بقیه را خودتان ببینید . از آن فیلم هایی هست که دست آخر حال آدم را سر جایش می آورد . چند صحنه ی عشق بازی هم دارد که حکمن آرش اوغلان موقع تماشای فیلم حالش را برده است . و البته من جایی خواندم که خود لینچ به شدت مذهبی است و صحنه های س.ک.س.ی فیلم هایش را موقع فیلم برداری نگاه نمی کند !!  وقتی از دیوید لینچ خواسته اند راجع به این فیلم صحبت کند گفته است :

به نکته های زیر در فیلم توجه کنید :

۱- در عنوان بندی به دو نکته اصلی اشاره می شود۲- عملکرد رنگ قرمز اهمیت دارد ۳- محل تصادف کجاست ؟۴- چه کسی کلید را دردست دارد و چرا؟ ۵- زیر سیگاری و قهوه خوری برایم مهم هستند ۶-چه کسانی در کافه سیلینسو جمع شده اند؟ ۷- عمه روت کجاست ؟

این هم قسمتی از فیلم : هیچ گروهی نیست /سکوت /هیچ صدایی نیست /سکوت / این فقط یک نوار است /عاشق صدای ساز خفه شده ام /سکوت 

من به شدت مشتاق شده ام تا بقیه ی فیلم های لینچ را هم ببینم . الفنت من و لاست های وی ش را دارم . کسی اگر می داند اسم بقیه ی فیلم هایش را هم برایمان بنویسد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط آراز   |