تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید . بعله ! با اجازه ی شما اینجور که اینجا نوشته اند ما در تاریخ ۲۵ می سال ۲۰۵۳ زحمت را کم می کنیم . میشود تقریبن ۴۶ سال دیگر که با احتساب ۳۰ سال سن فعلی ما ۷۶ سال عمر بدی نیست . تازه این به شرطی هست که دانشگاه جان هابکینز و دن لعنتی با به اشتراک گذاشتن کامبیتور هایشان فکری به حال دوای طول عمر بیشتر ما نکنند . در آن صورت حداقل به اندازه ی الان عمو کلینت عمر خواهیم کرد . شما هم اگر میخواهید خبرمرگتان را بدانید به اینجا قدم رنجه و به سوالات مربوطه جواب دقیق اعمال فرمایید !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

آبان سال گذشته بود که برای یک مسافرت کاری ۱۰ روزی در آلمان بودیم . کارخانه ای که قرار بازدید داشتیم در حومه ی شهر اشتوتگارت بود . شهر قشنگی که فروشگاه اسپریت و رستوران قشنگ کنار آن فراموش نشدنی هست . یک روز موقع صرف ناهاراز پسر مدیر فروش کارخانه که ۱۵ – ۱۶ سال داشت پرسیدم که طرفدار چه تیمی هست و نظرش راجع به بایرن مونیخ چیست .  می گفت ما فقط طرفدار تیم شهر خودمان هستیم و بایرن برای خودش بایرن است .  ما هم به سرعت رنگ خود را عوض کردیم و برای تیم اشتوتگارت آرزوی قهرمانی کردیم و جام شراب سفید و سرخمان را به سلامتی قهرمانی شان چیرز زدیم . دیروز پسرک ای-میل زده بود و نوشته بود که تیمشان در رتبه ی اول جدول بوندس لیگاست و از آرزوی من که در حال تحقق بوده است ابراز خوشحالی و شادمانی کرده بود و دعوت از ما برای اینکه هفته ی آخر را میهمانشان باشیم . برای من که اصلن با بوندس لیگا حالی نمی کنم و از هیچی آن خبر ندارم این هم جالب بود . ولی به نظرمان رسید ما اگر دعا کن و بیل زن بودیم در پرسپولیس خودمان را بیل میزدیم بهتر بود . بعد باز به نظرمان رسید که دو روز بعدش در مونیخ و در کلوپ هواداران بایرن سرخ تر از ماگات  شده بودیم و شال  بایرن می چرخاندیم و برای بایرن در آلیانز آره نا آواز می خواندیم . بعد تر به ذهنمان رسید که ما هفته ی بعدش در رم کاتولیک تر از پاپ شده بودیم و یکی از این آرزوها را هم برای آث.رم و توتی عزیزمان کردیم و حالا خدا خدا می کنیم که آن رفیق ایتالیایی مان هم که طرفدار لاتزیو نبود و عاشق رم بود تیمش که ۶ تا هفته ی پیش زده این هفته اینتر را بکشد و قهرمان جام حذفی بشود و ما را هم یادش باشد و به اندازه ی این یکی هم معرفت داشته باشد . آن وقت عمرن اگر دعوت این یکی را بی جواب بگذاریم . آن وقت حدا اقل یک بهانه ی خوشگل هم برای آن آلمانی  جور کرده ایم و حتمن با ژست برایشان خواهیم نوشت که شرمنده ! ما به اتفاق منزل! و عمو سیمور به هفته ی آخر کالچو دعوتیم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

۴ سال پیش یکی از همین روزها بود که با ماه بانو برای بار اول به جاده چالوس رفتیم بعد از آسارا  در رستوران جوان ، کنار رودخانه نشستیم و با شمع های روشن مکش مرگ و سوسولی نامزد بازی ناهار خوردیم . به  شهرام ناظری و عاشقانه های سنتی را در راه برگشت گوش کردیم و به  تابلوی " باد  نده، سنگین حرکت کن"  خندیدیم . همین اردیبهشت ۴ سال پیش .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

عموی بزرگم مرد . ۴۸ ساعت رفتم و برگشتم . ماه بانو امتحان زبان داشت و در تهران ماند . آذربایجان هم مثل همیشه زیبا بود . از قبیله ی ما ، اما بزرگترینشان که ۸۱ ساله بود دیگر نبود . صبح که از خواب پا شده بود گفته بود که : "کسی جایی نرود من ظهر می میرم" . آخر مراسم هر کسی با عجله سی کار خود و فراموشی و گردونه باز می چرخد .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

دوستی دارم در متل قو که بسیار دوستش می دارم . این دوست خوب که ۱۲ سال پیش هم در دانشگاه با هم هم دوره ی دانشگاه بودیم از سال۷۷ که فارغ شده در شمال به ساختن یک ویلا مشغول است که هنوز تمام نشده است و یحتمل و انشالله و به ضرس قاطع ظرف همین یکی – دو سال به زودی تمام می شود . این رفیق قدیمی ما که عشق شکار رفتن در شب و کمپینگ در جنگل را هم دارد و اوقات فراغتش را هم به مطالعه ی ادیان بودایی و براهمایی و زرتشتی و نصارایی می گذراند حدود چندین ماه است که جدایی را ترجیح داده و خود خواسته و یا نا خواسته تنها زندگی می کند . یکی – دو روز پیش درد دلی خواندیم از محمد در وبلاگش که از دست همسر سابقش گله مند بود . محمد حتمن و به درست انتظار دارد که دوستان درد دلش را بخوانند و گوش کنند و جواب بدهند . جواب خصوصی من به محمد بماند برای خودش . اما چیزی که باعث شد بخواهم این چند خط را بنویسم وضعیت جدیدی است که اکنون متاسفانه و گاه برای بعضی خوشبختانه در اطرافیان میبینیم . طلاق بین زوج های هم سن و هم دوره ی و دوستان ما . اینجا من نه کارشناس مسائل اجتماعی هستم و نه آمار در اختیار دارم که بخواهم نظر کارشناسی بدهم . اما علت را یکی حد تحمل کم این روزهای ما می دانم که متاسفانه باعث جوش آمدن زود دیگ تحمل ما در دمای پایین می شود و دیگری بنای غلطی که از روز اول داریم . بارها گفته ایم و شنیده ایم که یک دوست دختر/دوست پسر خوب لزومن زوج خوبی برای زندگی نخواهند شد . و من می گویم اصلن نخواهند شد . شما از دوست دختر خود انتظاراتی دارید که همان ها را برای همسر خود بر نمیتابید . شما شاید در مهمانی مختلط رفتاری را جلوی دوست پسر خود بروز دهید که عمرن جرات کنید جلوی شوهرتان اعمال نمایید . این قصه درازی ست که هم تو دانی و هم من و چنانکه که افتد و دانی . قضیه دیگر کلاهی است که همان ابتدای رابطه سر خودمان می گذاریم . ما آدم پولدار دوست داشتیم از روز اول . حالا آدم بی پول گیرمان آمده و از او هم دوستمان می آید و عاشقش شده ایم . به زور به خودمان فرو میکنیمش که نع ما همین جوری را هم دوست داریم و این عشق است که الان آمده است سرزده و در زده و این حرف ها . حالا چه فرق می کند تو به جای آن صفت پولداری، بگذار خوش تیپی ، خوش هیکلی ، قد رشیدی، چشمان عسلی و زلف های کمندی و تحصیلات عالیه ای واصلن باسن جنیفر لوپزی و الخ . چه فرق می کند . مهم این است که سر خودمان و احساسمان کلاه نگذاریم . با خودمان رک باشیم و هر چه را که از همان اول ته دلمان است بیابیم و ورداریم و برویم سی زندگی مان که اگر جز این باشد همه چیز به جای کم کم ساخته شدن ، کم کم فرو می ریزد که اگر فکر کردیم و تصمیم گرفتیم به نظرم آن وقت نخواهیم گفت زن خوب ، زن مرده است . مرد  مثل سگ است و هر چه میبیند به دنبالش می رود و الخ .و این همیشه یادمان باشد که اگر رفیقمان و همسرمان را۸۰درصد دوست داریم پس ۲۰ درصد دوست نداریمش و این ۲۰ درصد پدرمان را که هیچ اگر لازم باشد لشکر اجدادمان را هم۳۰۰ وار به جلوی چشممان به صلیب خواهد کشید . که آن وقت ایراد حتمن از ما نیست بلکه از کمپانی برادران وارنر نامرد استکباری ست که در احوالات ما تحقیق نکرده است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

 

 

شب وقتی خسته از کار روزانه بخواهیم کمی بخندیم و لم بدهیم هیچ چیزی بهتر از این ها نمی تواند به ما فاز اعمال کند . حداقل که نه خیلی خیلی از تماشای خنده های احمقانه ی رشید پوردر عبور شیشه ای که می گویند این شب ها بهترین برنامه تلویزیون است ، بهتر است . تازه ما بیشتر قسمت های فرهنگیش را تماشا می کنیم . تماشای آن یکی صحنه های آنجوری و آنچی پانچی  فقط کار آرش است و لاغیر . توضیحشان و تفسیر و تکمیلشان هم بماند برای خودش که اگر چیزی نوشت کپی/ پیست میکنیم زیر همین ها .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 10:41 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

عجب جالب شده است این لیگ قهرمانان اروپا برای من . سه تیم انگلیسی در نیمه نهایی . خب ! بعد از مدت ها که صدایمان در نمی آمد باید فریاد بزنیم که کجایند آن اسپانیایی ها ! بایر مونیخی ها و ایتالیایی ها ! منچستر و لیورپول و چلسی بعلاوه ی آث میلان در نیمه نهایی . دیشب هر چند دو گل این کاکای برزیلی کاممان را تلخ کرد - چقدر هم با این کاکا ی دوست داشتنی حال می کنیم ما - اما گل دقیقه ی ۹۱ رونی منچستر را ۳ بر ۲ پیروز کرد تا نفس راحتی بکشیم  . می رویم ببنیم هفته ی بعد در میلان چه می کنیم . امیدوارم فرگی فکری به حال دفاع بی سامان ما بکند که اگر چنین کند رونالدو و رونی کارشان را بلدند . امشب هم لیورپول و چلسی بازی می کنند . بازی قشنگی خواهد شد . حالا هی این علی سلی بگوید آراز تو  چرا هیچ وقت از بازی قهرمانان اروپا هیجان زده نمیشوی ! دیدی ارتفاع ؟! من طرفدار بازی های تمام انگلیسی با ربع پیمانه سس ایتالیایی هستم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

باید دنبال خانه بگردیم . یکسال مان کم کم تمام می شود . باید جای مناسبی یافت کنیم که تراس هم داشته باشد . منزل ما اهل گل و گلدان و آبیاری است و تراس را دوست دارد ! خدا کند این بار شرمنده اش نشویم .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

"من رو رها کن از این تنهایی " ! .. با اینکه خیلی به ندرت تلویزیون نگاه می کنم و از برنامه هایش بدم می آید ولی از تیتراژ پایانی شب شیشه ای شبکه ۵ متنفرترم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط آراز   |