تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

به مهدی می گفتم که این دنیای مجازی یکی ادامه ی عادت نوشتن ماست و دیگری برای  لحظه ای که استراحت کنیم و فارغ باشیم از روز مره های زندگی واقعی که ما هر چه باید باشیم آنجا هستیم . به همین خاطر هیچ وقت نه برای این صفحه مدیریت کامنت گذاشته ام و نه هیچ وقت هیچ کامنتی را پاک کرده ام . بعد از دوران شبکه بازی هم وارد هیچ باند و دسته ای در وبلاگستان نبوده ام که بخواهم مورد خطاب کسی قرار بگیرم و این صفحه ی کاملن شخصی چیزی جز دفتر پراکنده ی نوشته ها نیست و نه حتا هیچ وقت دنبال این که مثلن بحثی اینجا ایجاد کنم تا به قولی! ( کپی رایت پید تو علی دایی) شلوغ شود وجماعت بیاند و نظری بدهند و ما ادامه بدهیم و  جمع بندی شود تا به قولی ! چیزی یاد بگیریم و به قول دیگری محبوبه ای تور شود . هر چه لازم بوده اندوخته ایم حکمن و هر چه کم داریم از مکانش خواهیم جست. به هر حال اگر گاهی کسی اینجا با اسم مستعار و غیر مستعار بی ربط نوشت و پراند ، به جایی بر نمی خورد نهایتن اگر روی موود خشم باشیم چارتا هم بارش می کنیم و اگر نباشیم که حواله اش می دهیم به همان جایی که تو می دانی و من !  به قول دوران جوانی خودمان : "من پادشاه عالمم ! من تیغ رویارو زنم" .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

این قضیه را می شود جور دیگری هم نگاه کرد . اصلن اینکه به خر شاخ ندادند شاید همان دلیل خریتش باشد . به نظرم به همین خاطر است که خر بهانه جو و پرخاشگر شده و لجبازی می کند . یک جفت شاخ سفارشی کار شده که به آن بدهند به نظرم از هر چه گاو ، متین تر می شود و سرش پایین، می چسبد به زندگی خودش .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

کاش یکی پیدا شود به حاج امیر قلعه نوعی که مربی تیم ملی ماست بگوید که مارکار آقاجانیان "آنالیز" تیم ملی نیست بلکه " آنالیزور" تیم است . تا اینقدر در برنامه ۹۰ نگوید که شرمنده ی مارکار که آنالیز تیم ملی هست ، هست !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

می دونین چی خیلی بده ؟ این عادت کردن ما هم خیلی مساله ی ناجوری هست بعضی وقت ها ! اوائل که به مرده شور خونه گذرمون میفتاد و شستن یک آدم مرده رو به چشم می دیدیم  یا تا دم در بهشت زهرا می رفتیم احیانن و یک تابوت به چشممان می خورد ، حداقل تا یه هفته آدم حسابی بودیم که کلک و ملک توی کارمون نبود دیگه . همه ی کارهای"بد" تعلیق می شد برای یه هفته حداقل . الان اما این لا مصب هم دیگه جواب نمی ده ! به طوریکه بعد از غسالخونه و کفن و دفن میشینی یه شیکم سیر چلو کباب میزنی با گوجه و کوبیده ی اضافه ! تازه بعدشم دلت هوس قلیون میکنه ! این عادت کردن هم لا مروت چیز بدی هست .  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط آراز  

 

...

انگار هنوز هم دود از خودمان بلند می شود . سالنی که می رویم سانس قبلش را تیمی جوان در اختیار دارد که سرپرستشان یکی از اعضای فدراسیون فوتبال است . هفته ی قبل پیشنهاد برگزاری یک مسابقه ی  دوستانه را داد . با رفیقمان که الان ۵۰ سال دارد و زمانی هم در نساجی مازندران بازی می کرده است حرف که می زدیم می گفت یکی - دو تا بازیکن جوان بیاوریم تا بد نبازیم . گفتم ما تلاش خودمان را می کنیم و خوب بازی می کنیم حالا گیریم که هر کدام هم ۲۰ کیلو اضافه وزن را دنبال خودمان بکشیم از حرف زدن و شلوغ کردن که کم نمی آوریم . انگاری همین طور هم شد . چنان پر سر و صدا بازی کردیم و مرتب حرف زدم که تیم جوانان را که چند تایی هم عضو تیم ملی فوتسال را با خودش داشت با نتیجه ی ۱۲ بر ۴ بردیم . گل سوم ما به همه ی ما خیلی چسبید!  شوت یکی از بازیکنان ما با شدت در حال رفتن به اوت بود که با یک حرکت پشت پای کشویی چنان به زیر تاق دروازه شان چسبید که وقتی همه دست زدند خدایی اش باورم نشد کار من باشد . قشنگ ترین گل تمام عمرمان بوده تا به امروز . انگاری هنوز هم تعصب و تجربه و شلوغ کاری ترتیب شور و دوندگی جوانی و البته بی تجربگی را می دهد . به هر حال مدت ها بود فوتبال به این سنگینی بازی نکرده بودیم . خیلی چسبید . گیریم که الان نفسمان هم دور کله مان در حال چرخیدن است . دود هنوز هم از کنده بلند می شود .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

بعد درست ۱۱ سال دیدمت . بعد ۱۱ سال که فقط برای یه هفته برگشته بودی ایران . زیر گذر همون بازارچه ی محل قدیمی مون . ظهر روز عاشورا .  همون فقط ۲ ثانیه کافی بود . بعدش خیلی با خودم کلنجار رفتم که کارم درست بوده و یا نادرست - که واینسادم و رد شدم و رفتم - اما الان فکر میکنم بهترین تصمیم ممکن توی لحظه بوده . شاید اگه قرار بود حرفی بهت بزنم فقط این دو جمله این بود که : "رنج ها و سختی هایی که آدم توی زندگیش می بینه سرمایه هاش هستند . ازت ممنونم که سرمایه ی اولیه و بزرگترین سرمایه م رو به من دادی" . حالا گیریم که من اینجا معنی رنج و سختی رو هم به ابتذال کشیده باشم . مگه از یه پسر ۱۹ ساله و یه دختر ۱۶ ساله چه انتظار دیگه می رفت ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

Punnisher  یک کپی هالیوودی ازهمان فیلمفارسی خودمان است . هالیوودی ها حتمن سینمای بهروز وثوقی و ناصر ملک مطیعی ما را بارها بازبینی کرده اند و از فردین مایه گرفته اند و داده اند کیمیایی برایشان بسازد . ما در این فیلم هر چه می کنیم از قیافه ی این جان تراولتا ی مرفه بی درد هم خلاصی نداریم . چه کنیم که حتا یک خورده از جورج کلونی خوشمان آمده است اما هر چه می کنیم از این مرد خوشمان نمی آید . فیلم فقط یک فیلم سرگرم کننده است که دو ساعت سرگرمتان می کند و دیگر هیچ . استفاده ی دیگر این فیلم تست سیستم سینمای خانگی تان می باشد و یک راه دیگر استفاده از آن به شیوه ی پانیشری این که صدای سیستمتان را بلند کنید ! فیلم خودش ترتیب  شب جمعه ی همسایه ی مزاحمی که در طول هفته با صداهای بلند بلند حرف زدن نیمه شبش خوابتان را به هم زده است را می دهد !! فیلم پر است از جلوه های ویژه ای که جان می دهد برای همین کار .

...

تیمی که مهرزاد معدنچی ستاره اش باشد یعنی پرسپولیس . تیمی که مهرزاد معدنچی ستاره اش باشد حتمن دروازه بانش هم واعظی برگشته از کابوس دوپینگ است که با توپ و تیر دروازه ژانگولر می زند و شیرین کاری می کند و دل خداداد عزیزی را می برد . بس کنید . این تیم نه بازیکن دارد و نه شخصیت تیمی و نه مربی و نه هیچ چیز دیگری که بخواهید به ان بپردازید . این تیم کاپیتان هم ندارد . کریم باقری در نقش شبحی از نام بزرگ سال های دور بازیگری اش می آید و هراز گاهی بازی می کند و مصدوم می شود و می رود برای خودش می گردد تا شیث رضایی و مهرداد اولادی سر کاپیتان!! پرسپولیس بودن با هم بجنگند و سر اخر حاجی زاده و اسدی کاپیتان باشند !   گاهی تک جرقه ای از جوانانی که در بی کفایتی مدیر و مربی و سر مربی گم می شوند . تیم سرخپوش این روز ها نه نشانی از پرسپولیس دارد و نه استادان حاشیه می توانند با حاشیه هایی که خداداد عزیزی و مهدی هاشمی نسب برایشان در می آورند بجنگند . این تیم هیچ چیزی ندارد جز خرد کردن اعصاب هواداری که هنوز بعد از تمام این حرف برای تیمش هورا می کشد . این تیم هیچ چیز ندارد جز یک خوراک خوب برای عادل فردوسی پور که باز با خنده های اعصاب خرد کن و لبخند سبکش از مدیر عامل پرسپولیس بپرسد که بالاخره جواب شاکی ها را داده است یا نه . این متن هم درست به اندازه ی بازی پرسپولیس در برابر ابومسلم بلبشو بود . بلاخره وقتی ۴ گل خورده ایم و چند تا هم نخورده ایم شما توقع دیگری دارید ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 2:58 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

در تمام این نوشتن ها این قدر وبلاگ گروهی به راه انداخته ایم و اول با شوق شروع به نوشتن کرده ایم و بعد از چند پست تعطیل شده است و رفته است پی کارش که از دست خودمان هم خارج است حسابش . هر بار با گروهی و اکیپی از دوستان از ادبی و ورزشی گرفته تا شخصی و به اصطلاح فرندلی . اما حساب این آخری را که لینکش را هم گذاشته ایم آن بغل فرق دارد . "دار و دسته ی برادران" حکایت زندگی ماست از ۷۷ . تند و خسته . بلند و کوتاه . آشکار و گم . قرار است بنویسیم تا کجا و از کجا را هنوز نمیدانم ولی قلبن و ایضن قبلن امیدوارم که این یکی به سرنوشت آن یکی "ها" دچار نشود . در دارو دسته ی برادران  اسم من به یاد افسانه ی ۱۵ برادر ، "داناوان" خواهد بود . کارتونی از بچگی همه ی ما . خواندنش چیزی مثل تماشای باغ مظفر خواهد بود . اولش شاید گنگ و نامانوس باشد ولی آخرش اگر خواستگارمان نشده بودید ، خودمان شما را میگیریم برای حیف نان !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط آراز   |