تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

دوازده یار اوشن را با این ذهنیت دیدم که به گفته ی دوستان به اندازه یازده یار اوشن قشنگ نباشد . اما نظرم عوض شد . به نظرم یک جاهایی از فیلم که ریتم تند پیدا می کند حتا از قسمت اول هم پیشی می گیرد . فقط شاید یک جاهایی منطق بعضی  حرف ها و حرکات قابل درک نباشد . این دیدن دوباره اوشن ها این خاصیت را هم داشت که از این به بعد مت دمون را هم دوست داشته باشم . بعد از "دپارتد" این دومین فیلمی بود که من را به این بشر علاقه مند کرده است . یک جاهایی به نظرم بازی زیرپوستی ظریفی دارد که کمتر در بازیگر های هالیوود دیده می شود . و فیلم ویژه ی این شب ها حتمن "استخوان جمع کن" بوده با بازی بسیار زیبای دنزل واشینگتن که البته فیلم به مقدار کافی هم آنجلینا جولی دارد . و ۱۰۰۱ البته که اگر به دنبال دیدن اینجا و آنجای  آنجلینا هستید باید بی خیال این فیلم - که نقش پلیس را دارد - بشوید و بروید دوباره "Gia" را ریویو کنید .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

نمی دانم کدام فیلم ایرج قادری بوده است . فیلمی بود که به نظرم امیل ساین ترکیه ای همبازی اش بود . -از خاطرات وی-اچ-اس ها و بتا ماکس های نوجوانی مان است -. اما فیلم برای من یک دیالوگ به یاد ماندنی داشت . آنجا که ایرج قادری کنار ساحل و یک بارانداز متروکه به معشوقه اش می گوید که " هرکسی برای خودش چیزی داره . منم این بندر رو دارم . برای تنهایی هام " . از همان روز بندر شد نماد تنهایی و خلوت برای من . نماد نشستن و سکوت و نگریستن به موج های گاه آرام و گاه سرکش . از همان روز گاهی به بندری که برای خودم ساخته ام می روم و فقط چند ساعتی به موج های گاه آرام و گاه سرکش نگاه می کنم . تنهایی بندر با سردی شب های تاریک دی ماه برایم نوستالوژی عجیب و دوست داشتنی می سازد . این تصویر را به شدت دوست دارم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

در هفدهم دی ماه ۸۵ حرف از مرگ جهان پهلوان تکراری ست و چرایی و چگونگی مرگش بماند برای آنانی که فارغ از هر غمی فقط به دنبال ساختن اسطوره اند  . تختی اسطوره است . تختی هنوز رستم شاهنامه است . اما دریغ که "نسل من" هنوز برای خودش اسطوره ندارد . "بت" شاید . "بت" ها شاید . اما هنوز اسطوره ندارد . یک نفر . یک هم نسل . با تمام ویژگی های یک انسان غیر معصوم . یک نفر غیر معصوم و راست و درست . هنوز نمی شناسم. که هر وقت یکی هم به این ویژگی نزدیک شده چنان بت اش کرده ایم که نه از تاک نشان مانده و نه از تاک نشان .

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

این خاصیت ماست . دوست داریم خودمان را طوری نشان بدهیم که دوست داریم باشیم . قضیه ای تکراری که توضیحی تکراری تر دارد . اگر پول زیاد و فراوان داریم خودمان را در نقش نویسنده و محقق و دانشمند جویای علم و ادب نشان می دهیم که البته هیچ اهمیتی هم برای پول قائل نیست و اگر خبره در علم و حرفه ای در تخصصی باشیم خودمان را پول داری جا می زنیم که دنیا را گشته است . به هر چیزی که علاقه ی قلبی داریم اهمیتی قائل نیستیم و خودمان را بی توجه به ان نشان می دهیم . سنگینی خجالت از "داشته" هایمان همیشه روی دوش ماست .چرایش بحث الان من نیست . بحث این است که هیچ اهمیتی برای داشته هایمان و هیچ دفاعی برای نحوه ی به دست آوردنش - صرف نظر از حسن و نقصانش - نداریم . این دو شخصیتی بودن ما و بالا و پایین شدن کفه ی این ترازوست که دغدغه ی ماست و نحوه ی زندگی روزمره ی امروز ما را می سازد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

الف و سین داخل ماشین نشسته اند و مشغول گپ زدن هستند . الف و سین یکدیگر را دوست دارند و از دوستیشان لذت می برند و حتا اگر چند ساعت کنار هم بنشینند و با هم حرف هم نزنند باز هم خسته نمی شوند . یک سین دیگر زنگ می زند و می خواهد به آنها ملحق شود . شب عید است . الف و سین گرسنه هستند و به یک سمتی که سین معرفی کرده و الف خیلی از آن خوشش آمده است روانه می شوند . سین دوم پشت سر آن ها در ماشین خودش رانندگی می کند . الف و سین چند بار دور یک خیابان می چرخند و آدرس را که پیدا می کنند می بینند که بسته است . الف و سین تصمیم می گیرند که به خانه ی الف رفته و غذا به آنجا دلیوری شود . سین دوم اصلن متوجه نشده است که چند دور چرخیده و برای خودش تک چراغ گاز می دهد و می آید . الف به سین می گوید که سین دوم روانش شاد است و سین می خندد . الف با سین شرط می بندد که سین دوم اصلن متوجه نشده که چندین بار این خیابان را چرخیده است . الف تصمیم می گیرد سر راه خانه یک سر به خانه ی پدرش بزند و عید را تبریک بگوید . الف شیرینی را به خانه ی پدرش می دهد . مادر الف به آنها یک جعبه ی دیگر شیرینی و یک قابلمه باقالی پلو با مرغ می دهد . الف می داند که سین باقالی پلو را از او هم بیشتر دوست دارد . آنها اول فکر میکنند که یک موتوری انها را تعقیب می کند اما سپس متوجه می شوند که ماشین تک چراغ است و سین دوم هم شام را با آنهاست . الف و سین به سین دوم می گویند که سر راه یک مرغ بریان بگیرد تا مرغ باقالی پلو کم نیاید . سین دوم به دنبال خرید مرغ می رود . الف و سین به خانه می روند الف خانه را مرتب میکند  و منتظر مرغ بریان هستند . بعد از نیم ساعت سین دوم با یک عدد مرغ تپل خوشگل از راه می رسد . الف می خواهد مرغ را به سمت سر سین دوم پرت کند . سین اول در حالیکه روی مبل نشسته است فقط می خندد . بعله . سین دوم مرغ را خام و نپخته خریده است .  داد زدن های الف و دفاع شخصی سین دوم قضیه ای تکراری ست اما داستان با مزه می شود اگر بدانید که الف همان آراز است و سین همان سیمور است . اما حتمن خودتان حدس زده اید که سین دوم همان "سلی"خودمان است .. قضیه برای شما با مزه و برای آراز و سیمور تلخ تر از ما تحت خیار می شود اگر بدانید که "سلی" می گوید که البته وقتی داشته ساعت ۱۱ شب مرغ خام می خریده به پیشنهاد و عقل آراز و سیمور هم شک کرده است . واضح و مبرهن است که شرط اول داستان و در ماشین را هم آراز برده است و پیتزا پنجره ای پرپرووک  دیشب را میهمان بر سیمور بوده است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

انگار عادت کرده ایم که هر چه را که ذره ذره و با زحمت جمع می کنیم به یکباره و ناگهان از هم بپاشیم . حکایت برنامه 90 است و عادل فردوسی پور . بین این همه گزارشگر جورواجور و لپ تاپ به دست زحمت بکشی و اسمی به هم بزنی و برنامه ای که سال ها جایش در تی.وی ما خالی بوده در بیاوری و آن قدر برایش مخاطب جذب کنی که حتا ابهت سلطانی مثل پروین هم جلوی ان کم بیاورد و بشکند آن وقت بیایی و با شو های دست چندم مبتذل – به معنی واقعی کلمه – خرابش بکنی . کاری که فقط از یک "عادل" بر می آید . چشم ما در کنار تکیه کلام های نخ نما شده ی این شب هایش و در کنار بازیکنان درجه چندم دیروز و کارشناس شده ی امروز فقط چهره ی انار فروشان ساوه را ندیده بود که به جمال بی مثال و صوت دل نشینشان روشن شد . برنامه ای انتقادی که جذابیتش به خاطر رک و صریح بودنش و بی ملاحظه گی کودکانه اش به دست آمده بود این شب ها شده است محل کل کل کارشناسان انتقادی و رییسان دیروز که طی این دو سال اخیر هم با تحولات بی پایه ی ورزش ایران هی جایشان با هم عوض می شود . بازیکنی که در زمان بازی اش هزاران مشکل تکنیکی و تاکتیکی داشته است با یک دست کت و شلوار جلوی دوربین تبدیل به کارشناسی مثل کرامر شده و طرح های دهه ی 70 میلادی را می جود و به جای تحلیل بازی ، صحنه ها را گزارش می کند . از همه جالب تر آوردن کل کل مبتذل خاله زنکی بین مربیان و بازیکنان به صفحه ی تی.وی است . کسی آن یکی را انار فروشی خطاب می کند که جامه ی مربی گری دوخته و دیگری از اینکه دست زیاد شده و فامیل های این یکی صادرات انار ساوه را قبضه کرده اند گله می کند . بیله دیگ ه بیله چغندر . باید همه چیزمان به همه چیزمان بیایید . عادل هم انگار صدای جدایی بود که بین همهمه و بلبلشوی هم زنندگان حلیم فوتبال ما ته نشین شد و سوخت و رفت پی کارش .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط آراز  

 

تفال یلدا

 

آن کیست که از روی کرم با من وفاداری کند

برجای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

و آنگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زآن طره پر پیچ و خم سهل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

با چشم پر نیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

 

شاهد :

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند

همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند

دی گله از طره اش کردم و از سر فسوس

گفت که این سیاه کج گوش به من نمی کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او

زآن سفر دراز خود عزم وطن نمی کند

کشته ی غمزه ی تو شد حافظ ناشنیده پند

تیغ سزاست هر که را فهم سخن نمی کند

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط آراز   |