...
عادت کرده ایم . فردا روز دیگری هست . دیروز هم یادش به خیر . تنها چیزی که این وسط غریب است "حال" است حتمن . دیروز با همه ی ای کاش هایی که پریروز برایش داشته ایم گذشته است . عادت کرده ایم که یادمان برود که چه برایش می خواستیم و چه لباسی برایش سفارش داده بودیم . جامه ی کهنه ی دیروز امروز در کمد لباس ها برایمان یادآور خوشی ها و - کمتر- تلخی های پوشیدنش بوده و الان هم در فکر لباسی هستیم که برای فردا سفارش داده ایم . عادت کرده ایم که اصلن یادمان نباشد که الان چه تنمان کرده و نشسته ایم به حسرت فردا. "غنیمت دم" بیشتر به شکل یک تنگ بلور آبی رنگ قجری عتیقه ی گوشه ی تاقچه است که فقط تحسینمان را بر می انگیزد و هیچ وقت هوس و جای استفاده کردنش را نداریم . عادت می کنم . عادت می کنم که برای "حال" زندگی کنم . فارغ از افسوس دیروز و هوس فردا.

