تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

عادت کرده ایم . فردا روز دیگری هست . دیروز هم یادش به خیر . تنها چیزی که این وسط غریب است "حال" است حتمن . دیروز با همه ی ای کاش هایی که پریروز برایش داشته ایم گذشته است . عادت کرده ایم که یادمان برود که چه برایش می خواستیم و چه لباسی برایش سفارش داده بودیم . جامه ی کهنه ی دیروز امروز در کمد لباس ها برایمان یادآور خوشی ها و - کمتر- تلخی های پوشیدنش بوده و الان هم در فکر لباسی هستیم که برای فردا سفارش داده ایم . عادت کرده ایم که اصلن یادمان نباشد که الان چه تنمان کرده و نشسته ایم به حسرت فردا. "غنیمت دم" بیشتر به شکل یک تنگ بلور آبی رنگ قجری عتیقه ی گوشه ی تاقچه است که فقط تحسینمان را بر می انگیزد و هیچ وقت هوس و جای استفاده کردنش را نداریم . عادت می کنم . عادت می کنم که برای "حال" زندگی کنم . فارغ از افسوس دیروز و هوس فردا.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

به نظرم می آید خر هم مثل بارباباپا شکل های مختلفی دارد . حتا می شود گفت که انسان هم می تواند از این خصیصه و دوست داشتنی بودن این حیوان استفاده کند . گاهی خودش را به خر نزدیک کند و گاهی هم دیگران را به خر . ولی فکر می کنم شق اول قضیه با اینکه انسانی تر است اما بدجور توی ذوق می زند . چون مرتب ممکن است یادت برود که الان خر هستی و یک وقت یک احساسی ، ژست روشنفکری ای و چیزی به دست بگیری که اصلن با سیستم خر بودنت جور در نیاید . خب . بعضی وقت ها چاره ای نیست . این جور وقت ها هم بهتر است از شق دوم قضیه استفاده کنی و دیگران را خر فرض کنی . این جوری بهتر با وجدان خودت کنار می آیی حتمن . این قضیه خر تو خر شدن هم چیزی هست که از اول خلقت تا به حال وجود داشته است . و آن چیزی هم که حد ندارد یحتمل همین خریت است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

 

فیلم Departed فیلم  قشنگی هست . هر چه باشد حاصل پیوند دو غول است . اسکورسیزی و جک نیکلسون . استاد نیکلسون در حالی که پیر شده و سن و سالی ازشان گذشته است روبه روی دی کاپریو و مت دیمون فیلمی از خانواده ی مافیا و سبک گانگستری را با داستانی هنگ کنگی برای اسکورسیزی بازی می کنند . دفعه ی اول فیلم را به زبان ایتالیایی در یکی از سینماهای رم با تماشاگران ایتالیایی دیدم . سینمایی که به شدت یاد آور سینماهای قدیمی لاله زار و ان کوچه ی معروفش بود . با کثیفی سینما و سر و صدای تماشاچیان و نق نقق بچه هایش و چیپس خوردن های وسط فیلمشان لذت تماشای فیلم دو چندان بود ! فیلم ارزش چند بار دیدن را هم دارد . از دی کاپریو که چندان به دلم نمیشیند – البته این مشکل شخصی من است – که بگذریم بازی زیبای استاد نیکلسون با آن میمیک خاص و خنده های موذیانه و عصبی اش و البته مت دیمون دیدن دارد . "جدا افتاده" صرف نظر از داستان تکراری اش حکایت غریب همه ی باید ها و نباید ها ی لایه ی گانگستر شخصیت ماست .

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

پاییز است و پاییز است و تنهایی عجب در باد می چسبد . شعله ی شمع در اتاق نیمه تاریک می رقصد . یله داده بر مبل و خیره به شمع . سه دهه اش را پر کرده است امروز . ۵ آذر ماه هشتاد و پنج . همین دیروز بود ؟ نع . سی سال پیش بود . ۵آذر ماه پنجاه و پنج . پدر شاد بود ؟ مادر چطور ؟ فرزند دومشان که پسر بود در زایشگاه امین صادقیه ی تهران در محله ی قدیمی امیریه به دنیا آمده بود . پسرک سفید بود و کوچک و حتمن نحیف . پدر شاد از این تولد همه ی بیمارستان را میهمان شیرینی و میوه کرده بود . امروز سی سال گذشته است و پدر ۶۷ سال دارد . پسر سه دهه اش را پر کرده است . دهه ی اول زیباترین و قشنگترین خاطرات کودکی اش را دارد . خاطرات فراموش نشدنی کودکی و دبستان . مثل کودکی همه ی ما . دهه ی دوم درس و مشق بود و رشد و جنگ و جنگ و سال های پر التهاب دهه ی ۶۰ . چشم بر هم گذاشت و گذشت . دهه ی سوم پر است از آزمون و خطا های زندگی . بزرگ شدن و قد کشیدن . داخل هر جایی چرخیدن و دیدن و دیدن .  گاهی شاد و گاهی غمگین . گاهی آرام و گاه طوفانی . در همه ی سال ها گاهی این زمان بوده که به شدت و بی رحم گذشته است وگاهی پسرک که گذشته و رد شده است . پسرک مانده هنوز در تلاطم زندگی . کم نیست تجربه های تلخ و شیرین و گس و ترش . کم نیست رنگ های سپید و سیاه و سرخ و سبز و خاکستری و نارنجی . چشم بر آینده ی همچنان تلخ و شیرین و رنگارنگ . فرهاد باز هم می خواند . شعله ی شمع در ضیافت میلاد پسرک می رقصد و کم جان می شود . شب رو به انتهاست . پسرک هنوز یله داده است به گوشه مبل . همسرش در بیمارستان است . خانم ماما – ماه بانو -  شیفت شب است .  بچه ها را می گیرد و به دنیا می آورد . با لبخندی شیرین لای ملحفه به پدران شاد تحویل می دهد . ئر گوششان زمزمه می کند : مبارک است . روز ۵ آذر متولد شده اید . سی سال دیگر شاید شما هم گوشه ی مبل نشسته باشید و باد پرده های پنجره های نیمه باز را برایتان برقصاند و شما هم بنویسید . سی سال دیگر این روز تولد شماست . پرده ها همنوای باد و شعله ی شمع می چرخند و می رقصند . شب ضیافت است . ضیافت های عاشق و بارانی . یاد صحنه ای از فیلم بوی پیراهن یوسف به خیر  . چشم های علی نصیریان نم برداشته و اشک در چشم هایش می رقصد . پشت فرمان ماشین نشسته است و برف پاک کن ماشین را می زند . صحنه می رقصد و فید می شود به اتاق نیمه تاریک پسرک . آخرین تانگوی شمع است و پرده ها . ضیافت تولد کم کم تمام می شود. مثل خیلی از صحنه هایی که تمام این سال ها گذشت و تمام شد و سنجاق شد به صفحه های خاطره ها . شب به نیمه رسیده است . همه چیز تمام شده است . کم کم صبح می شود و "فردا" می رسد . فردا روز دیگریست و زمزمه ی اینکه : " در شتاب عمر فرداها همه دیروز شد" . تولدت مبارک آراز .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط آراز   |