تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

از یک روز پاییزی در راه رفت و برگشت به فومن و صومعه سرا و ماسال لذت بردیم . پخش ماشین بیشتر اوقات خاموش بود و فقط حرف می زدیم . در یکی از معدود دفعاتی که پخش روشن بود صدای داریوش و ترانه های ماندگار فریاد زیر آب و نون و پنیر و سبزی بود که ما را به سقف ماشین چسبانده بود . حتا آن افسر ابله هم که سرعت ما را ۱۵۳ تا زد نتوانست حسمان را خراب کند . چه فرق می کرد که دستگاهش خراب باشد یا خودش هوس چایی کرده باشد مهم این بود که سرعت ما ۱۱۰ بود و ۳۰ تا بیشتر از حد مجاز . قبض را هم به سطل زباله اعمال کردیم - زور در برابر زور - . نم نم باران هوای رشت و ماسوله و این ترانه ها و فصل پاییز یکی از قسمت های شیرین زندگی هست . جای خالی ماه بانو بد جور به چشممان می آمد . باز هم یادمان افتاد که خیلی عاشق شده ایم . با داریوش هم نوا شدیم که "عاشق همه سال مست و رسوا بادا " . سری به زمین و قلمرومان زدیم . عالی شده . اسم شهرک را پیشنهاد دادیم که بگذاریم کورلئونه ! مسوول شورای یه جور بدی به ما نگاه کرد . یک تکه زمین را هم قرار شده که فروشگاه کنند که قرار شد آن را هم بخریم و به قلمرو اضافه کنیم و بدهیم آرش کافه سیمورش را راه بیندازد . دیوار حصار زمین ما هم  خوب شده بود ولی در باز نمی شد ، فهمیدیم که درخت ها بزرگ شده است . شش ماه پیش اصلن درختی آنجا نبود . فکر می کنیم که از بس از آسمان آب و باران به سر این شمال می ریزد از زمین همین جور سیخ است که  به آسمان بلند می شود . کل رفت و برگشت و کار هم ۱۲ ساعت طول کشید که خیلی کیفورمان کرد . خیلی .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

به این فکر می کنم که خدا ، خداتر از آن است که فقط شب های خاصی را بیدار باشد و صدای العفو ! العفو ! بر و بچه های چک برگشتی و شکارچیان ماشین چرخ زن خیابان را بشنود و بقیه شب ها را بخوابد .

...

علی دایی در اولین تجربه ی مربی گری - در حالیکه جامه ی بازیکنی همچنان در تنش بود - نشان داد که در مربی گری هم حرف های برای گفتن دارد . بازی پرسپولیس - سایپا  بازی قشنگی از آب در امد هم برای دایی که ۲ گل زد و یک پنالتی را نزد و هم برای علیرضا حقیقی دروازه بان جوان پرسپولیس که پنالتی حساس دایی را مهار کرد . بازی خوب حسین بادامکی که اگر امروز بازوبند کاپیتانی پرسپولیس رت هم بر بازو ببندد بیشتر از کاپیتانی شیث به دل هوادار می چسبد از دیگر نقطه های برجسته ی این بازی بود که با نتیجه ۲ بر ۲ امتیازاتش بین پاشا - دنیزلی - و سرمربی دایی - که کاپیتان تیمش هم نبود و بازوبند بر بازوی بازیکنی بود که حتا یک بازی ملی هم ندارد - تقسیم شد . دایی با رخصت گرفتن از پروین - که مشکلات فراوانی را با هم دارند - و هم ناصر حجازی مربی خودش در بانک تجارت نشان داد که قواعد این بازی - مربی گری - را هم می شناسد . هر چند که معتقدم پست سر مربی گری هر تیمی حتا تیم ملی دایی را ارضا نخواهد کرد تا روزی که رییس سازمان ورزش ایران شود .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

این شب ها ی پاییز یک "جمع خوب" داریم . یک جمع خیلی خوب . با هم می نشینیم . با هم میخندیم و به هم باهم می خندیم و باز با هم به هم می خندیم و فردا صبح دوباره باز . چه کنیم برای این "جمع خوب " ؟

 

...

اولین باران پاییزی باز هم خودش را با کارواش رفتن ما هماهنگ کرد . این باران که امیدوارم واقعن نشانه ی رسیدن پاییز دوست داشتنی ما و رفتن تابستان گرم و نفسگیر باشد را بسیار خوشمان آمد و لذتش را با حال بردیم . - گیریم که دوباره ما را کارواش لازم کرده باشد - .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

بعضی مواقع هرکاری میکنی که بگویی نمی توانی . هرکاری می کنی که بنویسی باز هم نمی توانی . نمی شود که نمی شود . این بعضی مواقع دقیقن همان لحظه ای است که آراز با خودش زمزمه می کند که "درد بی دردی علاجش آتش است".  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

 

ما یک حسن داریم و یک حسن . اولی که به فتح (ح) خوانده می شود و همان شیخ خودمان باشد کارهایی می کند و حرف هایی می زند که ما بعد چند سال معنی کارهایش را می فهمیم و به فهم او حسودی مان می شود . تازه جالب اینجاست که همیشه هم خودمان را عاقل تر از حسن آقا فرض کرده ایم و نصیحتش کرده ایم . اصلن باید برنامه ای بچینیم و این شب ها که سرمان خلوت می شود و شب نشینی داریم به جای بازی حکم و کت و پت کردن علی سلی و خندیدن به توجیه او و گارد گرفتن در مقابل حملات شیمیایی یار غارمان آرش و داستان جنگ های نخجوان ش منبری فراهم کنیم و بنشینیم پا منبری شیخ خودمان حسن و افضات و اضافات این بزرگوار باشیم . دومی هم که ما داریم و به ضم (ح) خوانده می شود این است که به جای اینکه دیگران روی ما تاثیر بگذارند ما خیلی شیک روی دیگران تاثیر میگذاریم . حتا اگر یکی از این دیگران کنسول سفارت آلمان باشد که از کراوات خودش به جای شال گردن استفاده میکند و به جای گره زدنش دور گردن خودش می پیچد و می نشیند تا جواب ارباب رجوع را بدهد و اصلن نگاهی به افتضاح و ازدحام غریب جلوی در خیابان و بلبشوی حیاط داخل سفارت نمی کند . این حسن و تاثیر گذاری ما هم که خیلی قابل تقدیر است .

 

 

...

 

آراز عاشق شده است . آراز این جمله را موقعی گفت که دید وقتی قرار است زنش از مسافرت بیاید کلی به هم می ریزد و دست و دلش می لرزد و وقتی هم که مرخصی ماه بانویش تمام می شود و می خواهد برای گذراندن باقی مانده ی طرح کذایی به تبریز برگردد باز هم همه چیزش به هم می ریزد . این عروسی کردن و ادامه دادن زندگی مجردی هم از آن کارهایی هست که فقط از یک آراز عاشق بر می آید و لاغیر .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

گذشته را نباید دست زد . به هم نباید زد خاطره های رفته را . گاهی کسی را می بینی که خیلی وقت است خبری از او نداشته ای . با کمی صحبت آرزو می کنی کاش اصلن خبری از او نمی شد . - گیریم که در گذشته چه حالی که با هم نمی کردید -  اینکه تو عوض شده ای یا او . اینکه اصلن این عوض شدن خوب است یا بد . هیچ مشکلی را حل نمی کند . اصل همان است که بود . ای کاش ! یادش!  دست نخورده بود .  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

آن چیزی که به موقعیت ها و پست ها اهمیت و بزرگی می دهد " آدم " هست . یک پست یا موقعیت، بزرگی ندارد اگر " آدم " ش نباشد . گیریم که فروغ هم گفته باشد هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 2:51 قبل از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

فکر می کنم که نه چیزی عوض می شود و نه اینجوری که ما فکر می کنیم هست که دیگر آن چیز مثل سابق نیست . فکر می کنم که این ما هستیم که مدام عوض می شویم . فکر می کنم تا موقعی که هستیم و عوض می شویم هی به نظرمان می آید که چیزهایی عوض می شوند و دیگر مثل سابق نیستند . فکر می کنم که فقط موقعی همه چیز مثل سابق خودش ثابت بماند که ما عوض نشویم و اینقدر مرده باشیم که همه چیز مثل اولش باشد . فکر می کنم البته که خسته شویم آن موقع از بس که بمیریم .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

...

اول فصل .. اول ماه  ..  اول هفته .. اول پاییز است . اولین پاییز است . یک سری قرار ها با خودم گذاشته ام . همین .

 ...

چند روزی سفری داشتیم به تبریز . آرش یار وفادار ما همراهی ما و ماه بانو را برعهده داشت . طبق رسمی قدیمی و نانوشته و سرخ پوستی زحمت تهیه سفرنامه بر عهده ی آرش است . اینجا می توانید مطلبش را بخوانید و عکس هایش را ببینید .  

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط آراز