تبليغاتX
نوشته های بر سنگ

نوشته های بر سنگ

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

 

...

خب . عروسی مان تمام شد . حالا می شود یک چای دیشلمه و دبش را سر کشید و نشست و به عقب نگاه کرد . آنچه از شب عروسی باقی مانده است خاطرات چراغانی شده و زیبایی هست از جنس نور و خیال و نه رویا . خواندیم و رقصیدیم و شادی کردیم که همیشه یادمان بماند که زندگی هست و شبی از عمر که حالی بسیار بردیم . سوم شهریور ۸۵ برایمان جاودانه شد و سنجاق شد به آلبوم عکس ها و خاطره هایمان .

تکلمه : سپاس و سپاس و سپاس بی پایان ما بر دوستان خوبمان که بی منت و غش برایمان شبی ساختند به یا د ماندنی . که به خانواده ها آنچه را که لازم بوده به زبان گفته ایم . شاد باشید همیشه رفقا !

 

بعد از تحریر : خواندن مجدد این تکه ها از نوشته های رفقا خالی از لطف نیست :

آرش :

خلاصه توي ماشين نشسته بوديم منتظر عروس خانوم که ندا اومد يکي از ساقدوشهاي خوشتيپ بياد!! تا اومديم ببينيم چيکاره هستيم و بقول معروف پش بياريم، آق ژيرس سريع دودره کرد و با صورت بشاش رفت و چند دقيقه بعدش با دماغ سوخته برگشت! پرسيدم چه شد؟ گفت ما رو براي سر و ته کردن ماشين عروس صدا کردند و ما هم حسابي به ريش شش تيغش خنديديم قاه قاه!!  يکهو خانوم عکاس به عروس و دوماد گفت بايد بشينيد روي زمين و پاهاتون رو توي همديگه حلقه کنيد!!!! ازونجايي که شادوماد ما بسيار غيرتي بودند اعلام داشتند که ما اين فيگور رو دوست نداريم و اصلن با اين فيگور شما مشکل داريم، خانوم عکاس هم گفت از من ميخوان که اين فيگورها رو بگيرم و آقا دوماد تاکيد کردند ما هر فيگوري دلمون بخواد ميندازيم و مدير آتليه اومد و گفت بايد بندازيد و داماد گفت آقا جان به شما چه؟ من خوشم نمياد و نميندازم !! من هم بسيار از اين حرکت دوماد خوشم اومد و کلي حال کردم! بچه ها همگي دمه در منتظر بودند و دسته جمعي به سالن ورود کرديم، آمار مهمونها بالاي 500 نفر بود و وقتي ما از در سالن ورود کرديم، همه چشمها ما رو نگاه ميکردند، پچ پچ ميشد که اينها دوستهاي دوماد هستند، ما هرچي به خودمون نگاه کرديم، چيز عجيب غريبي نداشتيم، مختصري خوشتيپ بوديم، در سيماي ما سيبيلمون منحصربفردمون بود، سيماي دکتر شبيه ميرزا کوچک خان بود، سيماي دون خوشحال و برجسته بود و سيماي علي سوتي نيز بيش از حد مشعوف بود! آق ژيرس هم صورتش گل انداخته بود و دکمه هاي کتش همچون گالوني در بچه هاي مدرسه والتس بود!!!

 پویان :

عرض شود که اين قضيه هليکوپتر هانوفر و موشک هامبورگ و قس علي هذا افسانه اي بيش نبوده ، هليکوپتر فقط حسن شيخ که در حين بزن بکوب چند باري روي زمين دراز کشيده و نقش هليکوپتر را ايفا کرد. در حنا بندان يک فقره خانم مو طلايي ظاهر شد. گفتيم يحتمل جناتٌ تجري من تحت الانهار. مقاديري سلام و عليک کرديم. کاشف به عمل آمد که «ناتل» است! شَبهي از خاطرات قديم. مانديم در حکمت خدا. دعا کرديم که از آن سمت پشت بام نيفتند. بساط چاي و قليان بر پا بود. در ابتدا شخص آراز توضيحات دادند که از آنجا که ايشان در منزل بچه مثبت تلقي مي شوند لذا رفقا هم بچه مثبت بوده نبايد که لب به ادخنه جات بزنند. لکن الذي يوسوس في صدورناس. و چه مقاومت در مقابل نفس لوالمه. که قليان سفارش داده شد و داماد ياد شده هم گاه گاه آمده دور از چشم ابوي محترم قليان دود کرد. حسن شيخ ياد شده که اهل هيچگونه خلافي از نوع اشربه و تشربه نبود گير داده بود به چاي! يک فقره بانوي مکرمه مسوول امورات چاي بود که از دست ايشان کمري شد! حسن شيح مذکور هنوز هُرت آخر را سر نکشيده سفارش چاي ديگري مي داد. ندا از غيب آمد که عجلو بالحياط ! آرام صحنه را خالي کرديم و رفتيم يک نقطه امن. مقاديري اشربه محيا بود لکن از لحاظ مزه در مذيقه. «سيمور بن آلبرت» کانهو يک فقره تراکتور، پيکها را بالا مي رفت. آرام آرام شروع کرديم. تلخ تر از زهر هلاهل، مقاديري ارتفاع گرفتيم. عمو سيمور در عرش بود. دون و علي در ارتفاع پايين تر.

 لینک های مرتبط :

شب حنابندان در باغ چمن محمد شهر کرج به قلم پویان

شب حنابندان در باغ چمن محمد شهر کرج به قلم آرش

شب حنابندان در باغ چمن محمد شهر کرج به قلم ژیرس

شب عروسی در دشت بهشت تهران به قلم پویان

شب عروسی در دشت بهشت تهران به قلم آرش

شب عروسی در دشت بهشت تهران به قلم  ژیرس 

پشت صحنه و حواشی مراسم از آرش

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط آراز   | 

 

و تکه تکه شدن

راز وجود متحدی بود

که از حقیر ترین ذره هایش

آفتاب

به دنیا آمد

 

  ...

و بالاخره شب و باغ حنابندان . عید مبعث .  روز و شب عروسی مان . ۳ شهریور . گفتنی هایش کم نیست منتها به قول شتر شهر قصه به "درد اون چه می خوره . به کار تو چی می یاد " ولی چون به قول ملا  که " یه ذره به ما بدین و یه کمی به ما مرحمت کنین " باید گفت که روز و شبی بود تکرار نشدنی که تک تک صحنه هایش تا مدت ها از یادمان نخواهد رفت . و گزاف نیست که که هرگز "دوستی" دوستانمان را  که آن روز و شب ها بی غل و غش و منت و از ته دل برایمان شادی کردند از یادمان نخواهد رفت و سپاس بسیار برای دوستانی که به راه های مختلف برایمان تبریک فرستادند . دست مریزاد رفقا .

...

شما می توانید نوشته ها و گزارشات رفقا به قلم کهنه شراب ، طبیب پویان و عکس های دست پخت سیمور عزیز را اینجا و اینجا و اینجا بخوانید و ببینید . ولی افسوس که از رقص هلی کوپتری آخر شب حسن شیخ عکسی در دست نیست . که این افسوس بین همه ی دوستان مشترک است . این همان رقصی هست که دکتر پویان هم راجع به آن نوشته است که : " عرض شود که اين قضيه هليکوپتر هانوفر و موشک هامبورگ و قس علي هذا افسانه اي بيش نبوده ، هليکوپتر فقط حسن شيخ که در حين بزن بکوب چند باري روي زمين دراز کشيده و نقش هليکوپتر را ايفا کرد " .

 

بعد از تحریر : آرش ملقب به سیمور رو ۷ سالی هست میشناسم و شش سالی هست که رفیقم هست . سال اول مجازی و از آبان ۷۹ حقیقی . به غیر از ۲ سالی که سال ۸۰ و ۸۱ شمال و کلارآباد کار می کردم و نیز  وقفه ی ۵ ماه ه ای که به جهت شوخی شهرستانی یه بچه!  بین ما افتاد ، کمتر هفته ای بوده که چند شبش رو با هم نباشیم . آرش یه فلاش بک زده به چند سال پیش . خوندنش خالی از لطف نیست ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط آراز   |